والدین کسانی هستند که در طول زندگی باید بیشتر از هر کسی به آنها تکیه کنیم، اما متأسفانه همه از موهبت والدینی که انسانهای سازگاری باشند و منافع فرزندانشان را با جان و دل در نظر بگیرند، برخوردار نیستند. گاهی والدین سمی زخمهایی عاطفی به کودکانشان میزنند که اگر درمان نشوند، تا آخر عمر باقی میمانند. این والدین در پی سلطه بر تمام جنبههای زندگی فرزندان از طریق دستکاری روانی، تحقیر و کنترل عاطفی آنها هستند. در این مقاله، به شما می گوییم وقتی با والدین سمی زندگی میکنید، چه برخوردی با آنها داشته باشید و رفتار با والدین سمی را به شما یاد میدهیم. رهاشدن از والدین سمی تحت هر شرایطی دشوار است، اما اگر با آنها زندگی میکنید، این کار بسیار دشوارتر خواهد بود. در ادامه، ده روش مهم برای برخورد با والدین سمی را بیان کردهایم که بسیار مفیدند، بهخصوص اگر مجبورید با آنها زندگی کنید.
آنچه در این مقاله میخوانید
۱. دست از تلاش برای راضیکردن والدین سمی بکشید
در کودکی یاد میگیریم که اگر طبق انتظار والدینمان رفتار کنیم، از آنها پاداش (لبخند، نوازش، تنقلات و مانند اینها) میگیریم، اما راضیکردن پدر و مادر سمی ناممکن است و باعث میشود همیشه دنبال جلب تأیید آنها باشید. تنها در صورتی که طبق ارزشها، اخلاقیات و نظام باور خودتان زندگی کنید، واقعا همیشه خوشحال خواهید بود. وقتی سعی میکنید پدر و مادرتان را راضی نگه دارید، جلب رضایت آنها را به خوشحالی خودتان ترجیح دادهاید، چون آنها هستند که تصمیم میگیرند شما معیارهایشان را برآورده کردهاید یا نه و درنتیجه آنها احساس عاطفی شما را تعیین میکنند. اهداف خودتان را تعیین کنید، قدرت را پس بگیرید و در مسیر خودتان، پیش بروید.
۲. حدومرزهای مشخص تعیین کنید
مشخصکردن مرزهای واضح (در همه بخشهای زندگی) اطرافیان را آگاه میکند که کدام رفتارها را تحمل خواهید کرد یا تحمل نخواهید کرد. اگر قطعی بدانید که میخواهید پدر و مادرتان چه رفتاری با شما داشته باشند، آنها فقط یک انتخاب خواهند داشت: یا به مرزهای شما احترام بگذارند یا بروند. در کودکی میآموزیم که هرکاری پدر و مادرمان از ما میخواهند انجام دهیم، بنابراین شاید در ابتدا گفتن انتظاراتتان به آنها حس ناخوشایندی به شما بدهد، اما این کار حق شماست.

تعیین مرز برای افراد سمی پذیرفتنی نیست، چون آنها میخواهند روایت خودشان را به ما دیکته و ما را مهار کنند. اجازه ندهید بیاحترامی آنها به محدودههای شما دلسردتان کند؛ تا وقتی محکم بایستید و در مواقع لزوم قاطعانه به آنها نه بگویید، میتوانید رابطه خود با آنها را کنترل کنید.
در بخشی از کتاب «کتابی که آرزو میکنید والدینتان خوانده بودند»، میخوانیم: «اگر احساسات فرزندتان را احمقانه فرض نکنید، اگر بتوانید بدون قضاوت گوش کنید، اگر تجربهی آنها را تأیید کنید، بیشتر احتمال دارد راههای ارتباطی را باز نگه دارید و همانطورکه سن هر دوی شما بیشتر میشود، احتمال اینکه آنها همچنان به شما اعتماد کنند بیشتر است. این باعث میشود تعیین مرز (مرزهای آنها و شما) آسانتر و حفظِ آن راحتتر باشد. اگر شکافی در رابطهتان به وجود آمده است، توصیه میکنم با خودتان نسبت به نقشی که در ایجاد آن شکاف داشتهاید صادق باشید. اگر نمیدانید که چیست، پیشنهاد میکنم از آنها (و نه با حالتی تدافعی) بپرسید چه کاری باید انجام داد تا شکاف اصلاح شود. یا بپرسید چه کاری میتوانید انجام بدهید تا صحبتکردن برای شما و فرزندتان آسانتر شود. اگر به یاد داشته باشید که بزرگسالان نباید همیشه حقِ انحصاریِ درستگفتن را داشته باشند، این به شما کمک میکند.»
۳. آنها را همانطور که هستند بپذیرید
والدین سمی شما هرگز تغییر نمیکنند. رفتار منفی آنها در شخصیتشان نهادینه شده و هیچ ایرادی در طرز رفتار خود با فرزندانشان نمیبینند. به همین دلیل است که آموزش فرزندپروری به والدین پیش از فرزندآوری از اهمیت بالایی برخوردار است. شما نمیتوانید طرز رفتار دیگران را تعیین کنید، اما میتوانید طرز واکنش خودتان به برخورد نامناسب آنها با خودتان را مدیریت کنید. پس روی این مورد تمرکز کنید.
۴. اطلاعاتی را که با آنها در میان میگذارید، محدود کنید
ممکن است افراد سمی از آنچه درباره زندگی شما میدانند برای انتقاد از شما، شایعهپراکنی پشتسر شما و دستکاری روانیتان استفاده کنند. این اطلاعات را دستاویز میکنند، چون دنبال سلطه بر تمام جنبههای زندگی شما هستند. با محدودکردن حرفهایی که به آنها میزنید به اطلاعات پیشپاافتاده درباره زندگی، مانع ضربههای ظالمانه آنها به خودتان میشوید.
مقالات پیشنهادی سردبیر
فکر نکنید ملزمید که هرگونه اطلاعات شخصیتان را با والدینتان در میان بگذارید؛ اگر احساس ناراحتی میکنید، اصلا لازم نیست چیزی را با آنها در میان بگذارید.
۵. حواستان به حساسیتهای والدینتان باشد
همانطور که گفتیم، پدر و مادران سمی تغییر نمیکنند، پس اگر میدانید که رویدادی خاصی، زمان خاصی از روز یا حالت عاطفی بخصوصی رفتار سمی والدینتان را تشدید میکند، از آن اطلاعات برای اجتناب از معاشرت با آنها استفاده کنید. برعکس اگر میدانید که والدینتان اوقات خاصی رفتار بهتری دارند و توافقپذیرترند، تماسهای تلفنی، غذاخوردن و دورهمیهای خانوادگی را در آن اوقات برنامهریزی کنید تا رفتار سمی آنها را محدود کنید. بااینحال باید به یاد داشته باشید که این زندگی شماست و اگر از بودن کنار آنها احساس راحتی نمیکنید، هیچ ایرادی ندارد. اگر نمیخواهید، ملزم نیستید آنها را به مهمانیها، مراسم فارغالتحصیلی یا ازدواجتان دعوت کنید.
۶. برای خودتان راهبردهای خروج طراحی کنید
داشتن برنامه مشخص برای رفتن از پیش والدین (یا راهی برای اینکه از آنها بخواهید بروند) راهبرد خوبی است که اگر احساس کردید از رفتار آنها ناراحت هستید، میتوانید به کار ببرید.

موقعیتهای بحثبرانگیز بهندرت بدون مداخله بهتر میشوند، پس با اولین نشانه دردسر موقعیت را ترک کنید؛ این آسانترین راه دوری از رفتار سمی است. کاملا قابولقبول است که به والدینتان بگویید موقعیت را بهخاطر رفتار سمیشان ترک میکنید. این راهبرد مهم برای مقابله با والدینی سمی است که با آنها زندگی میکنید.
۷. سعی نکنید والدین سمیتان را متقاعد کنید
در دنیای آرمانی، همه ما رابطه و پیوند عاطفی سالمی با والدینمان داریم، اما متأسفانه بسیاری از ما مجبوریم این واقعیت را بپذیریم که هیچوقت طعم آرامش نزدیک بودن به پدر یا مادرمان را نخواهیم چشید. افرادی که از نظر عاطفی نابالغاند، غیرمنطقیاند و الکل یا مواد مخدر مصرف میکنند، متقاعد نمیشوند، پس وقت و انرژی گرانبهایتان را صرف کنارآمدن با کسانی نکنید که هیچ تمایلی به شنیدن حرفهای شما ندارند. با والدین سمیتان جروبحث نکنید، چون حتی اگر حق با شما باشد، آنها هرگز قبول نخواهند کرد که اشتباه میکنند و فقط اوضاع وخیمتر میشود. بعید است والدینتان هیچوقت نظر شما را قبول کنند.
۸. بهخاطر والدینتان خودتان را به آب و آتش نزنید
علاوهبر مشخصکردن مرزها، باید به یاد داشته باشید که مجبور نیستید هر کاری از شما میخواهند انجام دهید. هرچه بیشتر به والدین سمی کمک کنید، انتظارشان از شما بیشتر میشود و حتی اگر از عهده انجام خواستههای آنها برآیید، بعید است قدردانیشان را به شما نشان دهند. شما فرزند آنها هستید نه دستیارشان؛ آنها نمیتوانند به شما زور بگویند و شما را وادار به کارهای سختی کنند که نمیخواهید انجام دهید. همچنین اگر دوست نداشته باشید، مجبور نیستید به پیامها یا تماسهای تلفنی آنها پاسخ دهید.
۹. لازم نیست در مناسبتهای خاص کنار والدینتان باشید
در مراسم سال نو، تعطیلات یا هر مناسبت خاص دیگری مجبور نیستید با والدینتان وقت بگذرانید. همراهی خانواده در تعطیلات فشار زیادی به افراد وارد میکند. اگر این کار ناراحتتان میکند، مجبور نیستید کوتاه بیایید و همراهیشان کنید.

هیچوقت سعی نکنید دیگران را به بهای سلامت روانتان راضی نگه دارید. وقتگذرانی با کسانی که به شما اهمیت میدهند، خیلی بیشتر شادتان میکند.
۱۰. خودمراقبتی را تمرین کنید
افراد سمی خونآشامان عاطفی هستند. سروکلهزدن با آنها انرژی عاطفی و جسمی شما را تخلیه میکند و اثر منفی شدیدی بر زندگی روزمره میگذارد. اگر حسابی مراقب خودتان باشید، شاید احساس سلامتی و خوشحالیتان را بازگردانید. مهمترین حوزههای خودمراقبتی تغذیه، خواب کافی و ورزش منظماند. این سه کار بهتنهایی باعث میشوند پرانرژی باشید. گذشته از این، باید روی ارتباط با دوستان موردعلاقه و اعضای نزدیک خانواده تمرکز کنید. زمانی را صرف سرگرمیهایی کنید که برایتان لذتبخشاند مثل ساززدن، مطالعه، کارهای هنری یا ریلکسکردن در وان آب گرم.
ندرا گلوِر تواب در کتاب «به دور از تنش»، به نوجوانان میگوید: «پیشرفتکردن و به جلو گامبرداشتن نشان میدهد که شرایط محیطی تأثیرگذار است، اما شخصیت، عزم و ذات ما بر شرایط برتری دارد. ما هرگز نمیتوانیم بگوییم که اگر در محیط دیگری بزرگ میشدیم به چه فردی تبدیل میشدیم. برخی از افراد با تمام توان خود از فرصتهایی که خودشان ایجاد کردهاند دوری میکنند. زمانی زنده میمانید که چرخه را تکرار نکنید و وقتی پیشرفت خواهید کرد که مسیر جدیدی را خلق کنید. آگاهی و تلاش آگاهانه تفاوتِ فردی است که فقط زنده مانده با فردی که شکوفا میشود. شما با تلاش آگاهانه میتوانید زندگی متفاوتی بسازید و کسانی که این کار را انجام میدهند چرخههای ناکارآمد را میشکنند.»
در این مقاله ده تا از بهترین روش ها برای رفتار با والدین سمی آورده شده است. برای کسب اطلاعات بیشتر به منبع این مقاله مراجعه کنید.
سخن پایانی برای رفتار با والدین سمی
سروکارداشتن با افراد سمی، بهویژه وقتی با آنها زندگی کنید، بهشدت چالشبرانگیز است و افراد را از نظر عاطفی تخلیه میکند. رفتار با والدین سمی خیلی سخت است شما تنها کسی هستید که میتوانید بهترین تصمیم را برای زندگیتان بگیرید و تغییرات لازم برای رسیدن به اهدافتان را ایجاد کنید. شما می توانید با بررسی خصوصیات والدین سمی بیشتر با رفتار های والدین سمی آشنا شوید. رهاشدن از روابط سمی آسان نیست و ایستادن جلوی کسانی که شما را به این دنیا آوردهاند، شاید ترسناک باشد. اما اگر هر روز تغییرات کوچکی ایجاد کنید، اعتمادبهنفستان روزبهروز ببیشتر میشود و بالاخره سرنوشتتان را به دست میگیرید. خیلی خوب است که کسی مثل مشاور کنارتان باشد. وقتی با والدین سمی زندگی میکنید و دارید یاد میگیرید چطور با آنها برخورد کنید، مشاور میتواند راهنماییهای لازم را به شما ارائه دهد و از شما پشتیبانی کند. مطالعه نیز یکی از روشهای مفید و اثربخش برای افزایش آگاهی و بهبود کیفیت زندگی است، بهویژه وقتی کتابهای مناسب را برای مطالعه انتخاب کنیم. پیشنهاد میکنیم این سه کتاب عالی را که با موضوع والدین سمی مرتبطاند، در فهرست مطالعه خود قرار دهید.




از خدا برای همه که تو خانواده.های سمی شکنجه شدن آرزوی صبر دارم و چنین پدر و مادری واقعا شایسته نفرین و عذاب الهین ننگ بهشون که بچه های خودشونو نابود کردن براشون آرزوی عذاب الیم دارم یه همدرد آمین خدا از زمین برشون داره نفرین بهشون
نمیدونم چه شده که مادر و پدر ها اینجورین من از بچگی هزار تا حرف از مادر و پدرم شنیدم همش میگن تو هیچی نمیشی هیچ هیچ هیچ نمیشی من از بچگی همش این حرف تو ذهنم بود که من هیچی نمیشم وقتی کلاس زبان میرفتم وسط امتحان نهایی این حرف ها به ذهنم میومد و من نا امید میشدم که به هدفم برسم . یه روز داشتم امتحان تیز هوشان رو میخوندم پدرم اومد تو گفت الکی نخون صفر میگیری . بعد یه عالمه حرف میزدن به من فقط اینا نبود شد ۱۵ سالم امتحان تیز هوشان کشوری قبول شدم ولی هیچ اهمیتی نمیدادن باید به خواطر امتحان میرفتم ترکیه ولی نبردنم . به خواطر پولش نبود . الان ۳۰ سالمه دکتر و جراح قلب شدم یه روز رفتم پیش بابام بهش گفتم یادت میاد گفتی هیچی نمیشی الان من یه دکترم
سلام عزیزای دلم منم یه دختری بودم که تو شرایط واقعا بدی زندگی کردم بزرگ شدم پدر ومادر بد اخلاق بی عاطفه گدا صفت هر روز جنگ اعصاب بی امکاناتی فقر زندگی تو یه بیابون دره بی آبی بابام بیکار خواهرم افسردگی شدید مامانم کلفت خونه مردم منم عشق درس و دانشگاه از صبح تا شب من بودم و یه خواهر روانی از بچگی فقط خدا میدونه که من چیا رو تحمل کردم هنوزم دارم میکنم ولی من دیگه هیچ روانی ندارم و هیچی خوشحالم نمیکنه بدبخت شدم به شدت تنهام یه ازدواج اجباری ام کرده برام دعا کنید قلب من تیکه تیکه شده خدا یا نجاتم بده یا مردمو برسونه آمین
من دخترم ۱۸ سالمه
در خانواده یی زنده گی میکنم که بابام ما رو بخاطر خواسته هاش قربانی کرد برای رضایت دیگران خوشی ما رو ازمون گرفت بابام با من مثل سنگ رو شیشه است هیچوقت حس و حال ما واسهش مهم نبود درحالی که رضایت دگران براش مهم تر از ما هست هیچوقت برام مثل یه پدر نبود هیچوقت منو درک نکرد حرفامو نشنید نگذاشت که من حرف بزنم فقط میخاد سکوت کنم هیچ وقت به خواسته هام به خودم احترام نگذاشت همیشه باید حرف خودش باشه میگه من وقتی یه حرفی میگم شما نباید حرفی روی حرف من بزنید انگار ما ادم نیستیم در خانواده یی ما با ما جوری رفتار میکنن که ما دل نداریم و باید مثل رُبات طابِع دستور انها باشیم حسی که من تجربه کردم حسی هست که نمیخام هیچ دختری تجربه کنه آرزو میکنم همه کسانی که این متن رو میخونن همیشه خوشحال باشن و بدور از غم و تشکر بابت حرف های قشنگ تان خیلی تاثیر گذار بود و مفید
تشکر از حرفهای قشنگتان واقعا خیلی کمکم کرد
من دخترم ۱۸ سالمه
من هیچوقت خانواده یی نداشتم که پشتم باشن مخصوصا بابام بجای که پشت بچه اش مثل یه کوه باشه مثل سنگ روی شیشه است من نمیدونم چرا ولی مارو قربانی خواسته هایش خودش کرده قربانی ادمای کرده که حتی واسه خودش ارزش قائل نیستن خانواده ام جوری رفتار میکنن انگار که من ادم نیستم دل ندارم هر حرفی که بزنند باید بپذیرم
نمیدونم چرا الان اینجام ولی خب هستم دیگه🥴
امروز با صدای جیغ و داد مادرم ک داشت تو سروصورتش میزد رفتم تو پذیرایی دیدم شبکه خبر گفته ی بخشی دور از حرم امام رضا آتیش گرفته و اتفاق خاصی نیوفتاده، ولی مامانم بقدری حالش بد شد ک ………..
یادم افتاد من دو روزه تمومه از اتاقم درنیومدم بیرون تو تب 39 درجه سوختم حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم ولی این زن حتی کنجکاو نشد ک چرا دو روزه من از اتاقم در نیومدم……….
شاید با خودتون بگین لابد ناخلفم لابد بچه بدی بودم ولی همیشه در حد توانم و بیشتر از اون برای اونا زندگی کردم، برا اونا مدرسه تیزهوشان قبول شدم برا اونا رفتم المپیاد، برا اونا حافظ قرآن شدم برا اونا مهاجرت نکردم و موندم ولی من همیشه از نظرش ی آدم مفسد فی الارض بودم ی آدم کثیف، هیچ وقتم دلیلشو بهم نگفت
الان هر چقدر بزرگتر میشم بیشتر میفهمم چرا بابام همیشه گریه میکرد از دست مامانم و میومد تو اتاق بهم میگفت فقط درس بخون ک بزرگ شدی بتونی از دست این زن فرار کنی، من نتونستم ولی تو بکن
الان پدرم اون بالابالاهاس و میدونم برام نگرانه
نمیدونم چیشد که اومدم توی این سایت .چیزای خوبی نوشته چیزایی که کاش جواب میداد.طلاب رو تجربه کردم.به زور پدرم به روستا برده شدم.همیسه توی فقر و گرسنگی گاها برای پیدا کردن نون هم باید دعا دعا کنیم.یک آدم به شدت مذهبی کسی که فکر میکنه ارباب بچه هاشه هرگز منو دوست نداشت چون دختر بودم و همیشه مدرسالاری بود که دلش پسر میخواست و تا مدت ها بعد از به دنیا اومدم منو گردن نمیگرفته.همیشه دنبال بهونه برای دعوا و درگیری فیزیکیه.حرومزاده ایه که با چشم خودم خیانتشو بارها دیدم ولی مادرمو به خیانت متهم کرد.هرگز خرجیمو نداد بهم پول تو جیبی هم نداد.به قرص برنج انواع روش های خودکشی فکر میکنم ولی در نهایت چیزی گیر نمیارم.فکر کن حتی پول نداشته باشی که بخوای خودت رو بکشی وضعیتی از این بدتر هست؟یادمه یه دوره توی نینی سایت داستانمو تعریف کردم همه اینطوری بودن که مشتی قصه ی جالبی بود ادامه بده.کاش شوخی بود.کاش برای منم غیرقابل باور بود.
هنوز هم سنی ندارم.چند سال دیگه کنکور دارم میخوام درس بخونم و برم دانشگاه.هرطور شده خودمو از این جهنم بکشم بیرون حاضرم به هردری بزنم.
نمیدونم پیام منو میبینی یا نه. ولی حس کردم خودمی. جوری که مامانم منو هرروز تا مرز نابودی میبره و برمیگردونه. جوری که تحقیرم میکنه در حالی که من تا دکتری پیش رفتم. بابامکمی منطقی هست ولی جوری ورق رو برمیگردونه که بابام یهو طرف مامانم رو میگیره. هرکاری انجام میدم هرچقدر تلاش میکنم بازم کم هست و از من بدتر وجود نداره. با اینکه خیلی ادم ارومی هستم پیش دوستام منطقیترین و اروم ترین منهستم. بیرون همیشه با ادبم و حرمت و هرچی اسمش رو بزاری رو رعایت میکنم ولی به شدت به حرفای مامانم واکنش نشون میدم، انگار رفتار تدافعی پیدا کردم جلوش.
همیشه به حال خودم گریه میکنم که چطور یبار نشد بهم بگه من بهت افتخار میکنم یا اصلا این کاری که کردی حرف نداشت یا اگر زمین خوردی من پشتت هستم و اشکال نداره. همیشه منو تحقیر کرد و مقایسه، کافی بود زمین بخورم خودش بیشتر منو میکوبید زمین تا درس بشه و از ترس دیگه تکرار نکنم. جوری بزرگم کرد که ارزو کردن فقط مجاز باشه و رسیدن به آرزو ناممکن.
الان میفهمم چرا بعضی بچه ها در عین حال که چیزی ندارن موفق هستند، ولی من که خانوادهم اکثر چیزایی ک خواستم رو تهیه کردند انقدر درجا میزنم. و لقب مفتخور بهم داده میشه. و اگر واقعا زندگی منو ببینید در تلاش مضاعف برای کوچکترین چیز هستم و قاعدتا مفتخوری تنها واژهای هست که هیچجوره به من نمیخوره.
تنها تلاشم این روزها حفظ آرامش خودم هست و ساختن زندگی جدید، دور از این خانواده. قطعا در اینده هم قدردان زحماتشون خواهم بود و هزینه هایی که برام کردند رو جبران خواهم کرد ولی بدون حضور اونها.
در آخر سوالی که ذهنم رو درگیر کرده اینه: چطور میشه به تک فرزند و جگرگوشه خودت بگی مفتخور و بی ارزش، حتی اگر واقعا هزینهش رو پرداخت کنی؟ سوالم خیلی عجیب هست چون قطعا من به حیوان خونگی خودم همنمیتونم بگم مفتخور یا حیوون بی استفاده، چون براای من اینجوری نیست ولی یک والد این رو به راحتی بارها و بارها به زبون میاره.
به امید زندگی پراز ارامش برای تمام کودکان با والد سمی
منم شرایطم مشابه شماست همیشه احترام گذاشتم اما به من میگن غده سرطانی…بارها به من گفتن دوست نداریم….
عجیب احساس تنهایی میکنم و کمبود عواطف و برای رفعش شدم گدا احساسات…
گاهی اوقات فکر میکنم مرگ بهتر از تحمل این شرایط…نمیدونم چطور باید بسازم.
من همینطور……
درود
اکثر پیاما رو خوندم و باید بگم متاسفانه همدرد هستیم و خوشبختانه این همدردی ما رو کنار هم آورده که اینم به نوعی یه بهونه ست که آدما بخاطرش همفکری میکنن. منتها من یه فرق اساسی با همه شما دارم اونم اینکه تقریبا از اکثرتون به لحاظ سنی بزرگتر هستم و این یعنی سالهای بیشتری با خانواده سمی زندگی کردم و از این جهت کمربند مشکی این داستان هستم و میتونید منو پیشکسوت هم خطاب کنید و بهم احترام بذارین!
از این لحظه به بعد میخوام نصیحت کنم هرکی حوصله نداشت ایگنور بفرماید.
اول اینکه نذارید بقیه بفهمن چه شرایطی دارین مگر اینکه به مشاورتون بگین و اگر رفتین با کسی همخونه شدین یا چمیدونم مستقل شدین باز هم این قضیه رو اصلا فاش نکنید چون بدجوری به ضررتون میشه، بجاش بگین میخوام مستقل بودن رو تجربه کنم.
یه زمانی سرباز بودم مجبور شدم از یه دیوونه توی تیمارستان مراقبت کنم فرار نکنه اونجا بود که فهمیدم دنیا کلا یه جوکه و فقط اونا فهمیدنش و ما هنوز بهش نرسیدیم، پس به تمام شرایط بد و سختتون هم گاهی بخندین.(بقیه سربازیم هم پست میدادم و دستشویی میشستم).
یه زمانی یه دوستی داشتم بهم پیامک داد گفت از سنگ های سر راهتان برای ساختن نردبان استفاده کنید من اون زمان هر وقت میدیدمش مسخره ش میکردم که این گلواژه رو از کجات آوردی؛ اعتراف میکنم الان دارم همون کارو میکنم(دوست خوبم هرجا هستی منو ببخش که شب تا صبح مسخره ت کردم). یعنی این وضعیت بد رو دارم هر روز مرور میکنم بعنوان یک انگیزه برای پرتاب چون به نظرم حس نفرت و انتقام به مراتب سوخت قویتری هستن برای رسیدن به اهداف تا عشق و انگیزه؛ برعکس چیزی که این روانشناسای اتو کشیده با کراوات گل گلی بهمون میگن.
دوباره تاکید میکنم در چنین شرایطی در پس زمینه ذهنتون یک ضعف دارید و چون درگیر یک مشکل هستید ناخودآگاه راحت تر به بقیه پناه میبرید و اعتماد میکنید پس مراقب باشین زخم هاتون رو هر جایی باز نکنید که گرگ ها رو بیدار میکنه.
در پایان بگم که این شرایطی که همه ما داخلش هستیم واقعا خارج از اختیار و انتخاب ما بوده پس یکم سعی کنیم بپذیریم و سعی کنیم بجای تمرکز روی این شرایط به فکر برنامه ها و اهدافی باشیم که از این وضعیت خارج بشیم.
نذارین که ذهنتون عادت کنه!
انسان به همه چیز میتونه عادت کنه اما عادت کردن به شرایط بد هیچ فضیلتی براتون به ارمغان نمیاره اما اگر از این شرایط عبور کردین قول میدم یه لول از بقیه آدمها بالاتر رفتین و یه change of character اساسی میدین.
خب دیگه دلم براتون سوخت دیگه دست از سرتون برمیدارم فعلا، مراقب خودتون باشین، مثل من به بدبختیاتون حسابی بخندین چون هیچوقت تمومی ندارن و ما همواره فقط در حال مدیریت اوضاع و شرایط هستیم.
سلام،من مبینا هستم،۱۹ سالمه، منم مثل خیلی از آدمای دنیا خانواده سمی دارم، بابای معتاد داشتم و از بچگی پدر و مادرم دعوا های وحشتناکی داشتن، اهل کار هم نبود خیلی فقر و گرسنگی تحمل کردیم، از بس مامان و بابام دعوا کردن که مامانم دیوانه شده،مامانم ۳بار من خفه کرد، هیج وقت بهم پول ندادن و خیلی حسرت تو زندگیم کشیدم، به هر حال سن قانونی رسیدم میخوام برم خوابگاه، میخوام رنگ آرامش ببینم، از همچین پدر و مادر سمی خسته شدم، هیچ وقت بهم پول ندادن این آدمای سمی، به امید آزادی همه
فقط تنها حرفی که میتونم بزنم اینه که به خانواده های آروم حسودیم میشه🥲ایشالا خدا همتونو نجات بده از دست کلمه احمقانه ای مثل خانواده🤲
امین
ازتون خواهش میکنم یادتون نره خشونت جسمی و روانیو تجاوز بخشش نداره، در ظاهر جوری رفتار میکنیم انگار چیزی نشده اما اجازه ندید تکرار کنن از موقعیت های پر خطر دوری کنید و سعی کنید حریم زیادی ایجاد کنید و هوشمندانه رفتار کنید،تنها چیزی که نجاتتون میده سیاست و امید و تلاشه ،بمیرم برای دل تک تکتون و از اعماق وجودم درکتون میکنم، منم سال کنکوری ام وشرایط مشابه شمارو دارم، نباید در برابرشون احساسات داشته باشیم، تنها چیزی که باعث میشه احساسی بشیم حس حسرتمونه، حسرت اینکه چرا ما پدر و مادری نداریم که دست مهر و محبت به سرمون بکشن،سال ها بابت هر مشکل زمان گذاشتم و بارها راه حل هامو تغییر دادم تا به نتیجه برسم، در مواردی به نتیجه رسیدم و در مواردی هنوز نه اما تا جان در بدن دارم براشون میجنگم،یا مرگه یا اغاز زندگیم، احساساتی در برابرشون نداشته باشید، برنامه فعالیت برای خودتون داشته باشید تا به ترک دیوار از غم زل نزنید، سیاست داشته باشید و اخلاقیاتشونو یاد بگیرید،اونا سعی میکنن توی خونه زندانیتون کنن اما یاد بگیرید در تاریکی هم درحال ساختن امید و زندگی باشید،استقلال ایجاد کنید، از اونا نخواید که بهتون استقلال بدن، هیچوقت نخواهند داد، در برابرشون حس دلسوزی نداشته باشید وگرنه منابع و زمان و عمرتون رو میدزدن، یادتون باشه اونا قرار نیست تغییر کنن پس زندگیتون و تمرکزتون و احساساتتون رو پای اونا نذارید، سینا نبخششون و از موقعیت های پرخطر دوری کن و بدون اونا خانوادت نیستن یه مشت متجاوزن اگه این شرایط برات عادی شه تا اخر عمرت اجازه میدی ادما همین کارو تکرار کنن، باید جوری رفتار کرد که باهاتون حس راحتی نکنن و حتی از واکنشتون بترسن، اخلاقیاتشون خیلی مهمه، اگه چیزی عصبانیشون میکنه به زبون نیارین و وقتی میخواید کاری انجام بدین کاری کنید با رضایت بپذیرن، ببنید شرایط چطوره و مطابق شرایط رفتار کنید، مهم تر از همه اینه که با شکمتون قهر نکنید، هر فرصتی که پیدا میکنید نهایت استفاده رو از غذا و شرایط ببرین چون روز های سخت همیشه در راهن، سرمایه گذاری رو یاد بگیرید و اگه بهتون پول میدن زرنگ باشید جمع کنید و با سیاست کاری کنید براتون کارت بانکی بگیرن یا اگه سن قانونی دارید خط و کارت بخرین و اگه هم میخواید باخبر نشن تنها خط بخرین و کارت فیزیکی نگیرین همین که پیامک پول و سود بانکی هاتون براشون نره کافیه و توی حساب هایی مثل ویپاد میتونید پول رو بخوابونین و سود ماهیانه دریافت کنید هر پنج میلیون، نود و خورده ای سود ماهیانشه، متناسب با منابعی که در اختیار دارید رشد کنید هم ذهنی هم جسمی،در برابر تکرار بی وقفه این لحظات باید بی احساس باشید تا اسیبی بهتون نرسه و گوش به زنگ و سیاست مدار باشید، الهی که در بهترین شرایط ببینمتون
منم یه بابای روانی دارم. هر روز باهاش دعوام میشه به هر بهانه ای منو میزنه فحش میده تحقیر میکنه . هر چیزی هم که ازش میخوام میگه واجب نیست ای خداااا پس چی واجبه خیلی خسیسه روانیم کرده همین الان دارم از سر درد میمیرم ای کاش بمیره مرتیکه عوضی آشغال هر روز فکر خودکشی به سرم میزنه ولی دارم مقاومت میکنم خیلی تنهام کلا یه خواهر دارم اونم روانی و خود شیفته اس اصلا منو آدم حساب نمی کنن انگار فقط خواهر روانیم بچشونه کلا هم ۱۲ سالمه نمیدونم چیکار کنم هر روز آرزو میکنم سریع تر بزرگ شم تا از دستشون فرار کنم مرتیکه سادیسمی تازه مادرم مشاوره بعد خودم مشکل روانی پیدا کردم بعد میرن برا خواهرم مشاور میگیرن تازه هر روز به بهانه درس خوندن منو از اتاق مثلا مشترکمون بیرون میکنه بعد میره تو گوشی هر روزم میاد میشینه میگه وای دارم میمیرم وای فلان دلم میخوادخفش کنم البته بابام از اون سادیسمی تره مرتیکه عوضی روانی نمیدونم باید چیکار کنم هیچ راهکاری جواب نمیده هنوز هم بچم باز فهمیدم که بدبخت تر از من هم هست خوبه چند تا همدرد دارم
شما فقط صبر داشته باش بزازمان بگذره کمی بزرگتر شدی تونستی یه جاکارکنی حتی شاگردی بلاخره مستقل میشی ودیگه حق انتخاب پیدا میکنی فعلا اعصابت کنترل کن هدف تعیین کن توزندگیت وبهش فکر کن وتلاش اونوقت دیگه این چیزای پیش پاافتاده ناراحتت نمیکنه راستی ازافکارو اهدافتم باکسی نگو وقتی موفق شدی همه مجبورن باهات کناربیان
جدا از این حال بدمون (؛ فقط کامنتای شما ، داداش و ابجیای گلم همچی به زمانش درست میشه ، تلاش کنین دست برندارین ، ک همونایی ک اذیتتون کردن پشیمون شن ، زمین گرده ، بزنی نمیتونی در بری یه روزی به اونا هم میرسه ،
ورزش کنید ، به خودتون برسید ، پول دربیارید ، به کسی اعتماد نکنید ، کتاب بخونید ، از زندگی لذت ببرید ، موسیقی همیشه کنارتونه ، و اینکه قلب، اگه این صفحه رو دیدی حتما آدم خوشقلبی هستی ، مواظب قلبت باش 🤍
دمت گرم🔥✨🩵
شما بی نظیری
ممنون از مطالب خوب شما
سلام
کاش من کسی رو داشتم
خیلی تنهام
من یکی از دبیرام رو فوق العاده دوست داشتم مامانم بهش فوش داد
بابا برای اینکه باهاش حرف میزدم کتکم زد
من 18 سالمه
انواع فوش های رکیک بهم میدن
من تا به این سن بازار نرفتم حتی تا حالا بیرون نرفتم
خیلی زندگی سختی دارم که کلمات نمیتونه به قلم بیاره
امسال کنکور دارم
برام دعا کنید بمیرم
همدردی مرز مشترک ماست
26سالمه سربازی برگشتم همه چیز تغییر کرد دنیا تور دیگه شد رفقا پیامتون خوندم خیلی کباب شدم همتون روح عذاب کشیده ی هستین منم مث شما کتک خوردم تحقیر شدم توقع زیاد ازم داشتن نزاشتن حتی تصمیم بگیرم خودم راه زندگیمو برم اینو یادتون باشه خودتون زندگی خودتونو رهبری کنید تصمیم بگیرید چه راهیو برید اصلا نزارید کسی دیگری جای شما تصمیم بگیرد چجوری باشین چجوری زندگی کنین فقد و فقدو رهبر زندگی خودتون باشید واقعا از پدر و مادرهای که سمی هستن متنفرم از تمامشون ولی هیچ وقت نزارید ضعیف بشید هیچوقت تاکید میکنم هیچوقت نزارید،اولیت اول انعطاف پذیری اولیت دوم صبر باشه .
منم یه خانواده به شدت سمی دارم از وقتی بچه بودم تا همین العان حتی اگه یه نمره کم میارم پدرم فقط توهین و تحقیرم میکنه جلوی بقیه فقط تحقیر میکنه تا حالا تو کل زندگی حتی یک بار هم محبت پدر مادر ندیدم فقط و فقط توهین تحقیر و مقایسه شدن با دیگران که بچه فلانی اینطوریه اونطوریه یه بار هم به من و خواهر بردارام گفت کاش همتون صدقه سر بچه فلانی بشید من برام مهم نیست چون حرف هر روزه ولی خواهر برادرام که کوچیک ترن خیلی روشون تاثیر گذاشته بعدش هم توی مسائل دینی خیلی حساسه بعدش فهمیدم تو گوشیش کلا قسمت سرچ در مورد فیلم سکسی و صیغه هستش کلا حالم از دین و خانواده به هم میخوره هروقت میبینمش که تحقیر میکنن دلم میخواد با بنزین کل خونه را به آتیش بکشم با اینکه ۱۸ سالم شده ولی کلا منزوی شدم و هیچ دوستی ندارم کاش شر همچین خانواده هایی از سر همه کم بشه
منم متاسفانه شرایط شمارو دارم
داداش قوی باش ، میگزره
دقیقا میفهمم
من مشابه شرایط شمار ولی خیلی بدترشو داشتم الان ۳۵ سالمه ۲ ساله از پدر مادرم خبر ندارم و باور کن بهترین دو سال عمرم بوده. پدر مادر مقدس نیستن میتونن شکنجه گر باشن.تنها راه حلت اینه که درس بخونی و کار کنی و تو اجتماع باشی تا از دیگران زندگی و رفتار درست و یاد بگیری.اگر فکر کردی با یکی اشنا بشی ازدواج یا فرار کنی خوشبخت میشی زهی خیال باطل، تو فقط و فقط خودتو داری. برو سرکار پول دربیار درستو بخونو در نهایت اگرررر تونستی خواهر برادر کوچکترتو نجات بده. فعلن فقط خودتو نجات بده.
سلام من هم پدر و مادر سمی دارم که اصلا نمیدونم برای چی ۴ تا بچه به دنیا آوردن خواهر اولمو دادن به ی معتاد خواهر دومو از بس آزار دادن خودش با یکی دوست شد و رسوایی به بار اومد و مجبور شد با همون ازدواج کنه که الان شوهرش بهش خیانت میکنه منم که دیر ازدواج کردم به زور مادرم بود که همش منو تحقیر میکرد و به من میگفت جا مونده ترشیده و در نهایت ازدواج کردم و در مدت کوتاهی طلاق گرفتم و الآنم مدام به من میگن از خونه ما برو نمیتونیم خرجتو بدیم آخرین بچه که آرزوشون بود پسره که اونم مشکلاتی داره ولی چون پسره و فکر میکنن عصای پیری کوریشونه مادرم مثل کلفت بش خدمت میکنه و الان که ۳۶ سالشه
ی ابزاره براش برا اینکه تو دعوا با پدرم ازش استفاده کنه چون مثل ی سگ دست آموز
متاسفانه توفرهنگ ماایرانیا وکلا کشورای اینوری پدرمادرافقط ازبچه توقع دارن تاحدی که جونشم ازش بگیرن و همچنانم راضی نباشن بخدا پدرمادرا بایدرسیدگی کنن فقط اوردن که نیس ولی خب رسیدگی سخته دیگه اما انتظارداشتن راحته..بیایید ماها کمی کتاب بخونیم دانشمونو ازبچه داری ببریم بالا تاشاید نسلهای بعدی نجات پیداکنن
من با بابام و همچنین مامانم خیلی دعوام میشه درحال حاضر ۱۷سالمه و از ۱۳سالگی افسردگی دارم جفتشون متعقدن که کل وجود من فقط برای درس خوندن آفریده شده و من حق ندارم که چیز دیگه ای رو دوست داشته باشم وقتی ۸سالم بود خواهرم به دنیا اومد وازاون به بعد دیگه به من میگفتن بزرگ شدم و نیازی به محبتشون ندارم وقتیم میگم که من ادممم و احساس دارم فقط بهم میخندن ومیگن تو فقط دیوونه ای . بابامم میاد همه چی رو توی جمع میگه وهمه هم میگن تقصیر منهه .راستش حس میکنم پرخاشگر وعصبی ام چون از بچگی شاهد دعوای های خیلی خیلی بد مامان بابام هم بودم که گاهی حتی دچار پنیک هم میشدم .
با این حال نمیدونم چرا حس میکنم که مقصر تمام اتفاقا من هستم
سلام نمیدونم این پیامو قراره ببینی یا نه اما، تو مقصر نیستی، تو ادم بدی نیستی تو فقط یه نوجوونی که داره شرایط سختی رو میگذرونه
عشق داداش نمیدونم که تو منی یا من توعم منم مثل تو ۱۷ سالمه خانواده ام مثل توعه و نصف شب ها دچار حمله پنیک میشم ، همیشه بهم میگن مفت خور ، بیکار ، بیشتر ضربه های برادر بزرگم به مغز استخونم خورده .
من دیدگاه های همرو خوندم
و فهمیدم هیچکس مثل من بدبخت نیست
من از همه اینجا بدبخت ترم
من مامانم خیلی منو کتک میزد از بچگی خیلی بدجور هم میزد یه بار وقتی ۶ سالم بود با ظرف غذای مورد علاقم زد تو سرم ظرف غذام خورد شد بعدشم سرم گیج رفت بعد یه بار هم داشتم بازی میکردم دستمو گرفت پیچوند دستم شکست خیلی محکم منو میزنه واقعا همه جام درد میکنه مامانم همیشه میگه درباره ی من به بابام دروغ میگم من کلا ۶ ماهه گوشیم گرفتم ۱۰ بار ازم گرفتن و تهدیدم کرد که اگه فلان کار رو نکنی ازت میگیریم منم مجبور بودم انجام بدم بعدش هم بابام جدیدا خیلی بهم فحش میده هیچکاری نمیزارن انجام بدم همه چیزو ازم گرفتن هرروز از مامانم کتک میخورم و کلی بابامم فحش میده بچه که بودم خیلی منو دوست داشتن ولی الان نه
مامانم همیشه میگه کاش پر مر بشی بری آسمون یا میگه الهی بمیری از دستت راحت شم یا میگه کاشکی عکستو قاب کنم دورش خرما بچینم مراسم عزات رو بگیرم یا میگه که بر سر عزات بشینم ، داغت به دلم بمونه ، گور به گور بشی، ایشالا مراسم کفن و دفنت رو بگیرم و خیلی چیز های دیگه همیشه میگه از دوستات یاد بگیر گوه دوستات تو دهنت کاشکی منم از اون بچه ها داشتم
همه اینارو میگه من خیلی کتک میخورم یک بار زد تو کمرم و کمرم تا چند روز درد میکرد یا وقتی ۴ سالم بود یه فلفل خیلی تند تند کرد تو دهنم و وقتی ۵ سالم بود یه قاشق داغ رو گذاشت رو پاها و هنوز که هنوزه جاش هست
الانم که بخاطر شرایط جنگی کلا روانی شدم و احساس میکنم هر دقیقه قراره بمیرم
منم همینطور، البته سیخ و قیچی و چاقو هم توی بدنم رفته،درد اصلیم این چیزا نیست، از این میسوزم که جوری رفتار میکنن انگار هیچی نشده و مشکل از اونا نیست، منم ۱۸ سالمه، نه مرگ راه حل منه نه فرار و نه جنگ، یه روز اروم توی این سال ها نداشتم و الان وقت کنکورمه و باید شغل گیر بیارم، باید جوری باهاشون رفتار کنم که بتونم رشد کنم تا روزی دستم به دهنم برسه و بتونم برای خودم یه زندگی بسازم،کم کم یاد میگیریم وقتی ادما جوری رفتار میکنن انگار هیچی نشده ماهم غذامونو بخوریم و از لحظاتی که فرصت رشد و ارامش داریم استفاده کنیم تا توی لحظات سخت کم نیاریم، لحظات اول ناارامی فکرت هزار راه میره اما وقتی ازش میگذره تصمیم دیگه ای میگیری، وقتی طوری رفتار میکنن انگار هیچی نشده توهم به چشم ابزار بهشون نگاه کن و سیاست داشته باش و احساسی نشو، اونا نباید هیچ احساسی از تورو ببینن یا در دست بگیرن وگرنه عذابت بیشتر میشه
خودشون بميرن اشغال هاي رواني
اميدوارم زودتر ازشون جدا بشي و درهاي رحمت الهي به روت باز بشه
عزیز دلم دوست مهربونم من یه مادرم خیلی برات ناراحت شدم فدات شم غصه نخور خیلی مواظب خودت باش دوست عزیزم من دوستت دارم برات دعا میکنم صبر کن بزرگتر شدی حتما به فکر این باش که محیط سمی رد ترک کنی و بری برای خودت زندگی بسازی
الهی بمیرم برات:((( عزیزم تحمل کن تو میتونی از پس این مشکلات بربیای. ناامید نشو و توکلت به خدا باشه. میگن خدا مارو تو شرایطی نمیزاره که نتونیم از پسش بربیاییم پس مطمین باش تو میتونی. مادر پدرت هم به جزای اعمالشون میرسن؛ فقط صبر کن و امیدوار باش
من 18 سالمه و 4 تا خواهر و برادر دیگه دارم و والدینم بعد از 20 سال زندگی یادشون افتاده طلاق بگیرن… یه برادر معلول ذهنی دارم…و یه خواهر نوزاد و سال کنکورمه… کاش فقط دعوا بین والدینم بود ولی اونا بیشتر ما بچه هاشونو اذیت میکنن مثلا بابام میگه چیه مفت میخورید میخواید یه بابای دیگه داشته باشید؟ خب اخه پدر من این چه حرفیه… گناه ما چیه
انقد که نگران آینده خواهر برادرامم درباره خودم نمیتونم فکر کنم فقط نگرانم حالا چجوری من میتونم ازشون مراقبت کنم که سمی نشن؟ اه
داداش دردت به جونم نمیخام حس بد بدم امثال من از سوسک پست تریم تو کثافت و لجن و گوه یه عمر دست و پا میزنیم آخرشم با تن داغون روح مرده عذاب وجدان غرور خورد شده میخابیم بغل خاک آخه عدالت این جهان کجاست که دو تا سگ بشن پدرو مادر سه تا بچه سه تا شونم به خاک سیاه بشونن مثل زالو روحتو خونتو پولتو آبروتو بمکن یعنی اگه عذاب وجدانش نبود همین امشب پدرمو تیکه تیکه میکردم که دستمونو که نگرفت هیچ تا میتونست پامونو گرفت روح و روان و جسم و آیندمونو خاکستر کرد سی سالمه و انگار من پدر این خانوادم یه پدر لاشی جنده باز کثافت هرزه که یه وعده سیر غذا نتونست به خانوادش بده الانم که پیر شده و زر زر و تر تر و مریضیش و سی سالمه سی سال تباه کردم خودمو سوزوندم با زور مواد خودمو سرپا نگه داشتم بتونم کاری کنم نزارم داستان کثافت به آخرش برسه حداقل دوتا داداش کوچیک هام شاید بتونن زندگی کنن اما ای دل غافل نشد که نشد که نشد دلم نیومد ول کنم برم برای خودم یه جا تو آرامش سر روبالش بزارم وجدانم نزاشت پاره پاره شدم اما نشد که نشد داداش و سطیه دیوانه شد اسکیزوفرنی گرفت و به قولی رو به قبلست خودم که فقط یه تیکه گوشتم که راه میره و و هزاران هزاران بار و فکرو خیال رو مغزم سنگینی میکنه ۵ نفر آدم با یه مریض تو یه خونه ۴۰ متری ساخت ۵۰ سال پیش که طرف گاو و گوسفند نمیبنده اتاق خواب من یه انباری ۱متر در یک و هشتاد که موقع خواب پاهام تا آخر باز نمیشن میخورن به دیوار رک بگم انگار تو قبر خودم میخابم هرشب اونم با زور پرانول و لورازپام و………از صب برو ساختمون کارگری نه نهار درست حسابی فوقش ناهار داشته باشم تخم مرغه شباهم که به ننم میگم شیکم بقیه رو یه جور سیر کن من سیرم میرم تو قبر خودم میخابم که فقط صدای خانوادمو نشنوم صداشون که میاد استرس تمام تن و بدنمو میگیره دیگه نه پای رفتن برام مونده نه جون موندن یعنی فقط امثال ما میفهمن خستگی یعنی چی گاهی یادم میره انسانم بخدا انگار ۵ تا سگ و تو یه زاغه بستی بدون آب و غذا صب تا شب هم دیگرو با دندون هاشون جر بدن بخدا که انسان بودن یادم رفته خاستم کاری کنم خاستم گوهی که پدر بی ناموسم به زندگیمون زد من جمع کنم اما نشد چون خانواده ما از ریشه فاسد شده هیچ کس حرف هیچ کسو نمیفهمه انگار یادمون رفته انسان ها با هم آرام صحبت میکنن حرف عادی خانواده ما هم با داد و بیداد بود زیاد حرف زدم نمیدونم والا چی بگم فقط میدونم امثال ماها خدایی نداریم پشت و پناهی نداریم زندگی ماهارو خلاصه کنی میشه یه کلمه درد خالص
باید به خدا اعتماد کنیم وقتی اراده کنه جوری ورق زندگیت برمیگرددنه که دیگه میمونی تواین که چجوری ازش تشکر کنی خدا هوای آدمای ازخودگذشته وفداکارو جوردیگه داره حالا ببین کی گفتم
بچها خدایی دمتون گرم که تا اینجا پیش رفتید و تسلیم نشدید. وقتی اینارو میخوندم واقعاً غمگین شدم، چرا بعضی باید توی رفاه زندگی بکنن و بعضی دیگه توی سوگ؟ دنیا واقعاً ناعادلانهست. اما این انتهای راه نیست، باور کنید. هرکسی پتانسیل این رو داره که یه زندگی بهتر یرای خودش بسازه و من بهتون باور دارم. از اینجا براتون بغل میفرستم، بدونید که تنها نیستید. هرکسی که روی خودش کار بکنه و آدم بافرهنگی باشه، به زودی آدم های باشرفی مثل خودش پیدا میکنه تا با اون ها بگرده و امیدوارم هممون بتونیم از اونها بشیم.
من بابام اصلا از من خوشش نمیاد میگه اصلا بچه من نیست میگه اصلا ازش خوشم نمیاد میگه ببریمش بهزیستی
چرا؟💔
من اصلا اینطوری نبودم یه آدم خیلی شاد و پر انرژی بودم از وقتی به سن جوونی رسیدم بدترین کتک هارو میخورم فقط آرزومه مدرک زبانم رو زودتر بگیرم به سن قانونی برسم و برم و از شرشون راحت شم خالم ازشون بهم میخوره آشغال ترین آدمای زندگیم هستن این عوضی ها که نمیتونستن بچه نگه دارن و دوستش داشته باشن گوه میخورن بچه میارن که زندگی یه آدم دیگه رو هم نابود کنن
من مامانم خیلی منو کتک میزد از بچگی خیلی بدجور هم میزد یه بار وقتی ۶ سالم بود با ظرف غذای مورد علاقم زد تو سرم ظرف غذام خورد شد بعدشم سرم گیج رفت بعد یه بار هم داشتم بازی میکردم دستمو گرفت پیچوند دستم شکست خیلی محکم منو میزنه واقعا همه جام درد میکنه مامانم همیشه میگه درباره ی من به بابام دروغ میگم من کلا ۶ ماهه گوشیم گرفتم ۱۰ بار ازم گرفتن و تهدیدم کرد که اگه فلان کار رو نکنی ازت میگیریم منم مجبور بودم انجام بدم بعدش هم بابام جدیدا خیلی بهم فحش میده هیچکاری نمیزارن انجام بدم همه چیزو ازم گرفتن هرروز از مامانم کتک میخورم و کلی بابامم فحش میده بچه که بودم خیلی منو دوست داشتن ولی الان نه
مامانم همیشه میگه کاش پر مر بشی بری آسمون یا میگه الهی بمیری از دستت راحت شم یا میگه کاشکی عکستو قاب کنم دورش خرما بچینم مراسم عزات رو بگیرم یا میگه که بر سر عزات بشینم ، داغت به دلم بمونه ، گور به گور بشی، ایشالا مراسم کفن و دفنت رو بگیرم و خیلی چیز های دیگه همیشه میگه از دوستات یاد بگیر گوه دوستات تو دهنت کاشکی منم از اون بچه ها داشتم
همه اینارو میگه من خیلی کتک میخورم یک بار زد تو کمرم و کمرم تا چند روز درد میکرد یا وقتی ۴ سالم بود یه فلفل خیلی تند تند کرد تو دهنم و وقتی ۵ سالم بود یه قاشق داغ رو گذاشت رو پاها و هنوز که هنوزه جاش هست
دقیقا هیچکس عزیزم..
منم دلم میخواد ارزو کنم همه شرایطشون درست بشه و درست بشه.
دلم میخواد همشونو نجات بدم اخه خیلی گناه دارن💔
سلام منم یه پدر خیلی بد دارم دیگه از دستش کلافه شدم دعا کنید یا اون بمیره یا من واقعاً دیگه نمیتونم تحملش کنم صبح تا شب تو خونهست همش دعوا جر و بحث اعصاب خوردی بخدا دیگه دیوونه شدم کاش بمیره😭
منو تو همدردیم
سلام منم پدرم بد بود. ولی فوت کرد وقتی مرد باور نمیکردم اون همه درد دیگه تموم سد
سلام تا پیش از این فکر میکردم فقط من این مشکل رو دارم متاسفانه مادر من درک کمی از من و شرایطم دارد با آنکه آدم پرتلاشی هستم ولی حرف های مادرم نمی گذارند پیشرفت کنم هرروز انرژی منفی زیادی به من منتقل میکند نمی دانم چطور متقاعدش کنم بارها با او صحبت کرده ام ولی جواب نمی دهد کار های او باعث شده پرخاشگر شوم درصورتی که در بیرون خانه من آرام و باادب هستم پدرم کمی من را درک میکند ولی آخرش همه چیز را سر من میریزد و حرف های غیر منطقی میزند نمی دانم چطور باید به کسی که صبح تا شب با مقایسه کردن نا امیدی تحقیر روبرویم میکند به نیکی رفتار کنم ؟نمی دانم خدا کمکم کند
منم مادرم خییلی به من بی احترامی میکنه ومیکرد……………………………………..الحمدالله در یک شهر دور زندگی میکنم و راحت ترم
آنهم واقعا همدردیم
پدر منم کلا منطق حالیش نمیشه همیشه میگه فقط فقط دین و قرآن تمام
نه علم، نه روانشناسی، نه …
فقط قرآن
بخدا قرآن م اینجوری نمیگه اما از بس مغزش خراب شده همینجوری حرف میزنم خب منم لجبازم دیگه جوابشو میدم
داداش چقد ما همدردیم
منم بابام امشب با رنده زد تو صورتم و تا جا داشت زدم
از بچگی به خاطر فشار های زیادی که روم بود خودارضایی می کردم حتی نمی دونستم چی هست …
اولین باری که می خواستم خودکشی کنم هفت سالم بود چرا تو این سن باید می فهمیدم خودکشی یعنی چی !؟
و…
و…
( همه به خاطرات خوندم متاسفم بابت لحظه های وحشتناکی که تجربه می کنین و می کنیم .)
برای روانتون و خودتون هزینه کنین و از لحاظ مالی مستقل باشین ، مراقب باشین با وجود خلأ ها تو دام کسی نیفتین
و رو آدمای سمی حساب نکنین این طوری آرامشتون بهتره
به هیچ وجه هم از برنامه هاتون بهشون نگین )
الهی بگردم. تو حقت این نبوده واقعاً و امیدوارم خدا بهت صبر بده ببین لطفاً از زندگی تسلیم نشو. سعی کن یه سری کارهایی که دوستشون داری رو انجام بدی تا مودت بهتر بشه یه ذره با آدم های بهتر بگرد، و این وضعیتی که توش قرار گرفتی همیشگی نیست، یه روزی از پیش بابات میری و از شرش خلاص میشی.
سلام من ۲۰ سالمه و یک مادر به شدت سمی و به شدت ا//حمق دارم از بچگی منو تحقیر میکرد و هیچ وقت حمایت عاطفیم نکرد و من افسرده و منزوی بزرگ شدم و ۳ سال افسردگی داشتم و این آدم من رو به معنای واقعی روانی کرد و از یک افسرده ی تو سری خور الان به یک فرد عصبی و وحشی تبدیل شدم و اگه عصبانی بشم به مادرم فحشم میدم حتی یه بار انقدر عصبیم کرد کتکش هم زدم تا آدم شه ولی نشد و مادر سمی من من رو به یک فرد عصبی و گوشه گیر و افسرده و منزوی طلب تبدیل کرد یک انسان خوب بودم اما تبدیل به یک آدم وحشی شدم و آرزو میکنم که بمیره و از دستش راحت شم پدر بزرگ و مادر بزرگم هم انسان های بیشعوری هستن ۴ تا خاله دارم که ۳ تاشون خرابن یکیشون شوهر داره و دوست پسر داره یکی دیگه اشون هم بعد از اینکه شوهرش طلاقش داد صیغه ی مردای ۲۰ سال بزرگ تر از خودش شد اون یکی هم وقتی که نوجوون بود از دوست پسرش حامله شد
متاسفانه ۹۰ درصد مامانا بچه میارن که فقط جاشون محکم بشه همینو بس
من از کودکی آزار جنسی رو تجربه کردم
از طرف خاله ها و دایی و والدین و…
وقتی بچه بودم من رو کتک میزند من با اون بچگیم که ۵ یا ۶ سالم بود میگفتم خب اشکالی ندارد گاهی عصبانی میشوند مرا کتک میزنند
تا الان که بزرگتر شدم حدودا ۱۸ سالم هست که بهم تجاوز جنسی شد بارها و بارها ازشون متنفر شدم نمیتونم باهاشون مهربونم باشم یا دوست شون داشته باشم واقعا نمیفهمم والدین برای راه درست نشون دادن به بچه چرا باید بهش تجاوز کنن
البته چند سالی میشه یه اختلال دارم و نمیتونستم ازش رها بشم به همین دلیل بارها به من تجاوز شد جنسی و حتی تجاوز روانی
تنها از لحاظ مالی و تحصیلی مرا حمایت میکنند نمیدونم ببخشم یا نبخشم
آخه برام سخته باور اینکه نزدیک ترین کسانی که در اطراف تو هستن اینقدر ظالم باشند
و نمیدونم چیکار کنم واقعا
همه رفتار ها و تحقیر ها و… حاضرم ببخشم ولی آن تجاوز را نه
تازه وقتی باهاشون صحبت کنی می گویند تقصیر خودت بود تو فلانی و…
نمیدونم ببخشم یا نه از طرفی میگم آخرش قراره همه بمیرن مزارم حسرت خوب بودن بچه باهاشون به دلشون بمونه از طرفی اینقدر متنفرم که حتی وقتی میخوان باهام حرف بزنند یا محبت کنند دیگه اصلا اصلا راضی نمیشم و دوری میکنم
بخاطر سو استفاده از جنسی
نمیدونم واقعا چیکار کنم نمیدونم
امسال کنکور هم دارم واقعا هر روز بهم می ریزم
ببین پسر منم دخترم این بلاها سرم اومده
مادرت نارسیست هست به زبان فارسی یعنی اختلال شخصیت خودشیفته داره درموردش بخون ولی بهش نگو که میدونی چی هست هیچوقت بهش نگو چون بدتر میشه تحسینش نکن کتکشم نزن فحاشیم نکن چون ادب مرد بهتر ز دولت اوست برو دنبال اول کار و پول بعد درس خودتو بکش بالا نیازی نیست ببخشی خودتو مجبور و مجاب نکن که ببخشی فقط رها کن رها اما خوب رها کن
ایول به اطلاعاتت واقعا لذت بردم کاش موقعیتی بود که میشد به همه همچین والدینی نشون داد که موفقی ولی هر چی موفق بشی برای اونا بدتر روی سرت آوار میشن خستم فقط همین کلمه کافیه
الان حالت چطوره ؟؟
من خیلی کتک میخورم خیلی خیلی مامانم من رو بدجور میزنه محکم زد تو پشت سرم الان خیلی درد میکنه همیشه از بچگی منو همیشه میزد همیشه یه جاییم زخم هستش چون همش منو میزنه یه بار دستم رو پیچوند و دستم شکست وقتی بچه بودم قاشق داغ میگر میزاشت روی سر و صورتم و همیشه زخمی بودم جدیدا نمیدونم چرا اینطوری شدم که یدفعه بعضی شب ها انگار یه چیز سنگین نشسته روم داره قلبمو فشار میده انگار تیر خورده به قلبم خیلی یدفعه درد میگیره من بابام منو دعوا میکنه ولی مامانم همش منو میزنه خیلییی بد هم میزنه واقعا نمیدونم باید چه کرا کنم از وقتی گوشی گرفتم منو تهدید میکنه که اگه فلان کار رو نکنی گوشی رو ازت میگیرم و فلان و فلان و خیلی کتک میزنه خیلی خیلی بدجور میزنه
بزرگترین درد برای من اینه که با وجود یک مادر سمی، متاسفانه کل خانواده سمی شدیم، همه خواهر برادرا مثل سگ و گربه به هم میپرسم، بزرگ شدیم، ازدواج کردن، بچه دارن اما رابطمون حال به هم زن هست!
دخالت های بیجا، زورگویی،بی احترامی و… همه زندگی مارو گرفته و ما که مجرد و با خانواده هستیم راه رهایی هم نداریم که نداریم…
پدر و مادر سمی ،تربیت سمی رو هم به همراه داره.
کاش درست تربیت میشدیم.
همه افراد خانواده های سمی، متاسفانه زیادی خودشیفته هستن و فکر میکنن عقل کل هستن و فقط نظر اونا درسته و بقیه یه مشت احمق بی عقل هستن،همه بی عرضه هستن، نفهمن، خنگن، بیشعورن، و به چشم حقارت همه رو میبینن!
و خداد به دادمون برسه اگر خطایی از آدم ببینن،تا قیام قیامت ولت نمیکنن و مثل چماق همونو میزنن تو سرت و مدام تحقیر میکنن!
آه… ایکاش مرگ ما دست خودمون بود و راحت میشدیم😞
سلام من ۲۰ سالمه پسرم.از زمان کودکیم پدر مادرم همدیگزو میزدن و دعوا و درگیری داشتن سرکوچکترین چیزی دعوا و کتک کاری درست می کردن.بابام ادن زوانی بود نمیزاشت بریم بیرون گوشی خامونو چک می کرد سر کار نمی رفت گشنگی بهمون میداد ماملنم گذاشت رفت ۲ بار خونومون ترک کرد بخشیدش برگشت به زنرگی فایده نداشت حالا در مرحله طلاقن.منو عذابم میده بابام کتکم میزنه تهدیدم می کنه بیرونم می کنه.گوشیم چک میشه که مبادا با مامانم در ازتباط باشم وگرنه بیرونم نی کنه فحش ناموسی و ناسزا به مت میگه عربده مبزنه خسته شدم روحی دارم به مرگ دارم فکر می کنممادرمم میگه پیشش بمون حالن بده هیچ کس فکر من نیس جاییم ندارم برم
کاش اونایی که آگاهی ندارن هیچ وقت پدرو مادر نشن و با آینده بچه هاشون بازی نکنن
به نظرم تنها راه اینه که فقط تلاش کنی زندگی مستقل تشکیل بدی تا حداقل آرامش داشته باشی
سلام من هم مادرم سمیه ونمیدونم چطوررفتارکنم الان سی سالم شده وهمش حس گناه ونفرت درمن ایجادمیکنه هرروزبه خاطرایشون بحث هامون کش پیدامیکنه وول کن نیست گیرداده به من بچه بزرگم ودختراول ولی خب به شدت حس تنهایی ونفرت دارم خودموزدم هرچی کردم گفت خب نکن مگه من میگم بعدمیگه توخلی درحال که باحرفاش منوبه جنون میرسونه بعدمیزاره میره خونه مادرش میمونه بابرادرم بعدباارامش میگه خب نکن من جلوش پرپرمیزنم عین خیالش نیست نمیدونم چیکارکنم چطوررفتارکنم خانوم راضی شه
سلام وقتتون بخیر. منم تو خانواده ای بزرگ شدم که مادرم به شدت بین دختروپسر فرق میزاره.وقتی هم بهش بگیم انکار میکنه.ولی من و خواهرم واقعا متوجه تبعیضاش شدیمه.اصلا نمیشه بهش انتقاد کرد.باره من و خواهرمو رنجونده.کلا ما نمیتونیم حرف دلمونه بزنیم.و این خیلی عدابم میده.چند سالی هست که ازشون فاصله گرفتم .ولی بعضی وقتا عذاب وجدان میگیرم که مادره و حق به گردنم داره.ولی غرور من چی میشه که باره خوردش کرده
پدر منم خیلی سمی هست بخصوص با من جلوی مهمونها منو تحقیر میکنه و وقتی تنها در یک اتاق هستیم دستشو میگیره جلوش منو نبینه.
مادرمان هم خیلی اذیت میمرد کتک میزد
توره خدا دعا کنید یا خوب شه یا از دستش نجات پیدا کنم
خوب مرد مومن اینو که درست گفته رفیق بازی تهش بیچارگی هست اونا خودشون تاتهش رو میدونن این با آزار فرق میکنه گوش کن ۱۰ سال دیگه متوجه میشی
از من که در دهه ۴۰ زنگیم هستم بهوشما نصحیت به هر صورت که میتونید اگر والدین سمی دارید رها بشید به هر قیمتی مادر من با رفتار و عملش زندگی من رو چندین بار به طور کامل از بین برد باور کنید این دست از والدین دچار مشکلات متعدد روانی هستند و راه درمانی طولانی بایدطی کنند که اغلب باور ندارند مریض هستند زندگی کوتاه تر از این هست که خود را در جنگ های بی پایان قرار دهید
کاملا دیدگاه درستی دارین، ولی اونا به شدت روحم رو آزار میدن و روان و آرامشم رو به میخوان ازم بگیرن نمیدونم واقعا چجوری خلاص بشم از دستشون ، جایی هم ندارم بزارم و برم ، نمیدونم چجوری این جهنم رو تحمل کنم ، واقعا هیچ حسی هم نسبت بهشون ندارم ، هیچ مهر و محبتی ازشون ندیدم، سال هاست عواطفم رو خورد کردن، با اینکه سعی کردم همه جوره کنار بیام ولی واقعا خلق و خوی سیاه و نکبتباری دارن، خواهش میکنم اگر میتونید راهکاری بهم بدید دعاتون میکنم
بحث کردن و تلاش برای قانع کردن پدر و مادر سمی یه چاه بی پایانه، سعی کن پول دربیاری با کارگری یا هرچی که بلدی برو صد جور مهارت یاد بگیر اینجوری بیشتر تو اجتماع خواهی بود. اینجوری تازه زندگی یاد میگیری. ناخوداگاه میوفتی تو مسیری که با خودت میگی عه پس این شکلی هم میشه زندگی کرد. افق دیدت باز میشه و یه مسیر جدید واسه خودت میسازی. اگه نه یه روز چشمتو باز میکنی میبینی فقط حسرت برات مونده با خودت میگی کاش شجاع تر بودم. شجاعت داشته باش برو زندگیتو بساز. من تو سن ۳۵ سالگی دو ساله پدر و مادرم سمی مو طرد کردم و میگم کاش جراتشو داشتم و ۲۰ سالگی این کار میکردم قطعن موفق تر بودم از الانم
ببین زیبا خانواده ی من اینجورین ، وقتایی که گیر میدن و دنبال دعوا درست کردنن اصلا باهاشون حرف نز و حتی نگاشون هم نکن کلا اهمیت نده ، بزار هرچی میخوان بگن تو بی اهمیت کن و باهاشون حرف کمتر بزن
من بیشتر دعوا هارو سر سفره داشتم , همش دعوا و بحث بود غذا کوفت آدم میشد ، از اون به بعد دیگه نمیرم سر سفره میزارم غذاشون تموم بشه بعدش میرم میخورم . یا وقتی نظری میدن اهمیت نمیدم ، کلا فکر کن توی خونه نیستن زیاد باهاشون نباش مثلا اتاق جدایی جایی برو ، یا اگه توانشو داری کاری چیزی پیدا کن ، درس بخون مثلاً ، یه کاری کن کمی ازشون دور شو ، اگه زیاد دعوا داری برای خلاص شدن ازشون تو فکر ازدواج نرو ، ازدواج هم خودش هزار درده ، سعی کن دوری کن امیدوارم حرفام کمکت کنه .
سلام”سوال” چرا همه بچهها ازپدرومادرش شاکی هستند جواب چون پدر و مادر سلاح بچه ها شونو میخوان
خب هر پدر مادری که اونجوری که تو فکر میکنی نیست بعضی ها ممکنه واقعا مشکل داشته باشن که تو درک نکنی هر پدر مادری نباید بدون آگاهی بچه دار بشن و اگر نه ممکنه روی روح و روان بچه اثر بزاره به هر حال امید وارم خانوادتون درست بشه یا از دستشون خلاص شید دوستون دارم هم وطن های دارای خانواده سمی ❤️🩹❤
بزارید اینو نپذیرم..خداوند نعمت داشتن فرزند رو داده که بستر خوبی نسبت به شرایط ایجاد بشه..والدین تنها میتوانند مراقب باشند یا توصیه ای بکنن نه که فرزندانشون رو مورد آزار و اذیت قرار بدهند…بچه ها به روی این دنیا میان که زندگی کنن نه طبق خواسته های پدر و مادر کاراشون رو انجام دهند و هرچی که اونا میخوان یا بهش نرسیدن رو بچه رو محکوم به رسیدن کردن یا نکردن بکنن
سلام من به اسلام ایمان دارم با اینکه والدینم مذهبی نیستن و به همین دلیل طبق گفته خداوند و عقایدم حترام میگذارم و کاری ازم میخواهند انجام میدهم ولی آن کارها باعث آزارم میشود در نهایت مدام در درگیری مرا میاندازند و این باعث شده بیمار شوم چکار کنم چطور به آنها بفهمانم دست از سرم بردارند میخوام زندگی کنم از زندگیم بخاطر آنها عقب افتادم هنوز هم دست از سرم برنمیدارند
با کمال احترام تا جایی که میتونی فاصله بگیر بخدا اگه فقط یه سال فقط یه سال دور بمونی رنگ واقعی آرامشو میبینی
اصلا ازشون خوشم نمیاد هعی گیر میدن دعوا میکنن بعد در آخر که کاراشون رو میگم خودشون رو آدم خوبه جا میزنن که من هیچ وقت از این کارا نمیکنم
هه منم مامانم ۷ماهه فوت کرده بابام پولای داداشامو ک بیچاره همش کارمیکنه برای بچه های زن دیگش خرج میکنه ب ما میگه پول نیست ولی ب اونا میده بااینکه اونا ازما بزرگترن تازگیا خیلی از بابام بدم میاد کاش مامانم پیشمون بود دلم خیلی براش تنگ شده کاش بجا اون بابامو خدا میبرد تا اینقد ظلم نمیکرد ب ما فقط برا اینک داداشم بیچاره میگه روم نمیشه ب بابا بگم پولامو خرج نکن خیلی دلم باخودمون میسوزه
درود ممنونم بابت مطلب شما
من یه پدر خیلی سمی دارم واقعا دیگه زندگی خیلی برا غیر قابل تحمل شده واقعا دیگه نمیکشونم زندگیمو برام جهنم کرده مشکل روانی داره مادرمم خیلی اذیت میکنه حتی وقتی بچه بودم مامانم همیشه سعی داشت خود کشی کنه زندگیم همش عذابه فقد ارزو میکنم بمیرم حتی بچگیمم برام مثل زهر مار تلخه این مرد واقعا روانیه همیشه فقد خورد و تحقیرم میکنه حتی خرجیمم نمیده چون دختر هستم
مامانم کار میکنه تا خرج منو دربیاره
همیشه بدترین تحقیرارو میکنه حرفایی میزنه کلا انرژی منفیش کل وجودمو میگیره هیچ وقت نبوده که دعوا و عربده هاش تو خونه ما نباشه برا هرچیز دعوا میکه سر کارم نمیره فقد تو خونه خوابیده و اجازه روشن کردن لامپ هم نداریم همیشه وقتی منو میبینه کتکم میزنه تحقیرم میکنه واقعا شخصیتمو خورد میکنه همیشه آرزوی مرگ میکنم دیگه واقعا رفتاراش خودشو نمیتونم تحمل کنم واقعا خسته شدم دیگه از این زندگی کاش خدا به هرکسی بچه نده
خیلی سعی کردم خودکشی کنم اما بخاطر مامانم این کارو نکردم
مثل یه برده باهام رفتار میکنه چون میگه دختر باید بزرگ بشه برده شه دختر برا برده شدنه خرج تحصیلیمو نمیده میگه هیچی نمیشم میگه پولمو حروم کی کنم
حتی داداشمم که از من کوچک تره کرده مثل خودش یعنی جاسوس خودش و اونم همون حرفارو بهم میزنه
نه دوستی نه هیچ کسیو ندارم که باهاش حرف بزنم و درکم کنه واقعا خسته شدم دیگه واقعا ارزو میکنم یه فرصت پیش بیاد بمیرم دیگه نمیتونم این زندگیو تحمل کنم فقد شکنجه میشم انگار فقد زنده به گور شدم میمیرمو زنده میشم
ببین تقریبا چیز هایی که گفتی رو منم داشتم تقریبا تو یک مایه هایی شکنجه شدیم توسط پدرو مادر.من الان مشکلات روانی و عصبی زیادی پیدا کردم طوری که آخرین بار ۸ تا قرص در روز میخوردم و تقریبا هیچ تاثیری نداشت روم.
پدر من از بچگی من رو به شدت کتک میزد حتی از زمان ۴،۵سالگیم هم کتک خوردنم از اونو یادمه.من رو وقتی میزد اونم به وحشیانه ترین شکل ممکن یا با کمربند وقتی که التماسش میکردم که نزنه به پاهام با کمربند شدیدتر میزد و حتی میکوبید کمربندو تو صورتم.
الان ۶۰ سالشه و هنوز هم قبول نمیکنه که در حق من ظلم کرده و حتی فکر میکنه بهترین پدر برام بوده…
مادرم هم بچگیم هوامو داشت اما الان چون مریض شدن من رو دیده ازم سوء استفاده میکنه و آزارم میده.
خونه برام نا امن ترین جای ممکن شده و هر بار که قیافه اخمو پدرم رو نگاه میکنم که شرایط منو میبینه و این اخم رو میکنه،به حدی انرژی منفی میگیرم که میدونم اگه چند دقیقه دیگه بمونم اونجا یه مزخرف و قضاوت و تحقیر در انتظارمه.همیشه به من میگفت انگل جامعه در حالی که به شدت هنرمندم و طراحی های دیجیتال و دستی به صورت حرفه ای کار میکنم.ادیت رو مسلطم و حتی انیمیشن سازی رو هم مسلطم بهش و خیلی چیز های دیگه…
اما هیچ وقت این هارو ندید و فقط خودش و آرزو هاش و مخصوصا دهن مردم رو دید که به اسم آبرو که بهتره قلاده ای که به خودشو و ما بسته زندگیش و پیش برده و خودش به علاوه ما شدیم سگ مردم که با قلاده شون مارو
یدک میکشن.
الان که پدرم ۶۰ سالشه دیگه جرئت دست بلند کردن رو منو نداره چون من الان ۲۱ سالمه و بدن ورزیده ای دارم و با احتیاط عمل میکنه.اما به خاطر این مریض بودنم و دیکتاتوری که در مقابلم دارن هنوز دارم میجنگم باهاشون اگه حرفی بهم بزنن.اما خب این مقاله بهم نشون داد که میشه یک سری کار هارو انجام داد تا چالش کمتری داشته باشم باهاشون.
واقعیت امروز به حدی عصبی شدم که حتی براشون لات بازی در آوردم که بهشون نشون بدم یه بچه ۸،۹ساله رو با کمربند زدن چه مزه ای داره و یه زهر چشم گرفتم ازشون که سرشون تو کار خودشون باشه وگرنه همه ی اون اتفاقات رو یک جا سرشون طلافی میکنم.
اما خب با اینکه از این کار ناراحتم اما باید یک بار تو روشون وایمستادم و اون غرور لعنتیشون که زندگی منو تباه کردن رو میشکوندم.به خاطر خودم که مهم ترین آدم زندگیمم و هر کس خوشش نیاد و بخواد به همین دلیل به من آسیب بزنه من محکم تو روش وایمیسم و حتی از جونم مایه میزارم تا طرف و به سزای اعمالش برسونم
خدای من ! مواظب خودت باش پسر
دقیقا اینی که گفتی منم فقط فرق من با تو جنسیتمونه من مامانم ولم کرده بابای روانی دارم اونم عربده میزنه همون کارایی که بابات می کنه دیگه نمی کشم مامان احمقم میگه پیشش بموننن اونم منو نمیخواد ایچی بدتر از پدر و مادر اشغال بدرد نخور نیست من ۲۱ سالمه پسرم هیچ اختیاری از خودم ندارم
من والدینم دهاتی هستند ترجیح میدم عین همسرم باشم چون هردوشون دهاتی هستند دهاتی نمی خوام عیت اون ها بشم چثن واقعا سر و صدا داره کفری میکنه
من پدرم و تو ده سالگی از دست دادم کاش من یبار فقط یبار فقط یبار میددمش واسه تو هم واقعا متاسفم
مامان من بشدت سمیه و مطمئن هستم که از مامان خیلی های اینجا بد تر و وحشتناک تره . مامانم حر روز حداقل صد بار فحش میده و فحش هاشم از نهایت نفرت و از عمق روحش هست و خیلی خیلی فحشاش موج منفی داره و زننده هست و با فحش عادی فرق داره . انگار کل انرژی منفیش رو میریزه تو فحشاش . انواع آزار های روانی مثل توهین ، فحش شدید ، ابراز شدید نفرت، تنبیه های مداوم(بیرون کردن) ، تهدید شدید(تهدید به کندن مو ، شکوندن استخون ها ، چاقو زدن به خرخره و…) رو انجام میده . البته آسیب فیزیکی کم میزنن ولی خیلی خیلی آسیب روانی میزنه و فحش هاشم بشدت غلیظ و پر نفرته و به کل اعضای خانواده بخاطر اتفاقات خیلی کوچیک یا اشتباهات خیلی کوچیک دعوا می کنه و این کار ها رو باهاشون می کنه . کسی مثل من هست ؟ 🙁 چیکار کنم؟
من مامانم از تو بد تره همیشه میگه الهی بمیری یا میگه الهی پر پر بشی بری آسمون، الهی عکستو قاب کنم دورش خرما بچینم مراسم عزات رو بگیرم خیلی از ته دلش میگه یه بار سر این حرف ها شب یهو قلبم درد گرفت ولی هیچی نگفتم خیلی دارم اذیت میشم من دلم یه موفقیت میخواد تا این هارو فراموش کنم
منم هستم همه این کار هارو انجام میده ولی بدتر از مامان تو هست و بدجور منو میزنه خیلی بد میزنه از بچگی همیشه کتک میخوردم تا الان همیشه هرروز کتک میخورم بچه که بودم دستم رو پیچوند و شکست
دقیقا مادر منم همینطور ه نه تنها به من فحش میده به زمین وزمان فحش میده خودم بیماری پارکینسون دارم وقتی میرم پیشش بدتر برمیگردم بچگیم رو با فحش های رکیک وتحقیر وتوهین ولقبهای بد نابود کرد بزرگسالیمو هم با فحش به همسرم خانواده اش وبه کسانی که د زندگیش بودن نابود میکنه یه لحظه ساکت نمیشه هیچ کاری نمیکنه فقط فحش نفرین وای چقدر بدم میاد
سلام بله تنها نیستید
من و بردارم هم اینگونه هستند مادر و پدر مان
مامان من هرروز سرم داد میزنه جلوی همه منو میزنه که غرورم پیش همه خورد بشه میگه ای کاش تو می مردی. خودکشی کردم اما زنده موندم
میشه بهم بگید زندگی هنوز جای امید داره یانه
مامان من منو تحقیر میکنه جلو خواهر برادرام و از من همیشه بد میگه،با اینکه من بیشتر از همه وقتی خونش میرم کار میکنم مثل کلفت کار میکنم،ولی اینی که شیما تو نوشتی که کتکت میزنه جلو همه،درد خودمو فراموش کردم بمیرم برات
سلام علیکم حتماً با ۱۲۳ تماس بگیرید.
مادر شما روانی هستند.
شما نباید اجازه بدهید شما را کتک بزنند.
به کلانتری هم مراجعه کنید.
خیلی از مطالب شما خوشم آمد چون عذاب وجدان داشتم که مثل گذشته دختر مطیع و سودمندی برای مادرم نیستم ،مادرم تمام خصوصیات والدین سمی را دارد، همیشه به دلش رفتار کردم و سالها بعد از ازدواجم هم ادامه داشت بعد از بیست سال از ازدواجم با همه کارهایی که براش کردم خیلی راحت توی خونه ام با بی ادبی تمام صداش رو بالا برد و گفت تا امروز به دردش نخوردم ،بعد از آن من برای دل خودم زندگی کردم اگرچه زخم کارهاش همیشه باقی مونده و همیشه یک جمله میگه که هر کاری بچه ها برای والدین بکنند وظیفه شون هست و جبران یک روز از زحمت والدین رو نمی کنه حالا که خودم دو بچه دارم می دونم که کاملا اشتباهه و این پدر و مادر هستند که باید وظیفه شون رو درست انجام بدن و بدون چشم داشت به فرزندان عشق بورزند.با تشکر از شما
خیلی ممنون. خوشحالم که تونستید راه خودتون رو پیدا کنید.
ادامه پیام قبلم >>>
و خب تقریبا روی همه چی گیر میده برا همین تفریح رفتن باهاش زیاد جذاب نیست و کمی هم حوصله سر بره ….. اخیرا بدتر هم شده نمتونم بگم کاملا سمیه ولی خیلی سخت گیره خیلیییییی و هی گیر میده اصن نمیدونم چیکار کنم …. برا همین خیلی وقتا یا بهش دروغ میگم یا اصلا حرف نمیزنیم چون با بعضی حرفا اتیشش تند تر میشه و هرچی کمتر بدونه بهتره
درود ممنونم بابت مطالبتون . راستش مادرم روی بیرون رفتن من خیلی حساسه با اینکه یه پسر 17 ساله هستم و چند وقت دیگه به سن قانونی میرسم . منم برا اینکه درگیری نشه و بحث نکنیم و اعصابم بهم نریزه زیاد پا فشاری نمیکنم با این وجود که خیلی خیلی کم با دوستام میرم بیرون بازم نمیزاره برم مدام نصیحت میکنه و بهونه میاره نمیدونم شبه روزه شلوغه خلوته خیابونه بیابونه با ماشینین پیاده این …. منم گفتم که هم بخاطر احترامی که براش قاعلم هم برا اسایش روانیم بحث نمیکنم باهاش و یه جور دوربین کلی انگار گرفته روم و مستقیم و غیرمستقیم در حال کنترل کردنمه این خیلی ازارم میده !! پیشنهاد شما چیه ؟
سلام وقتتون بخیر یکی از دوستای صمیمی من یک مادر سمی داره اینطوری که برای هر چیزی داد بیداد فریاد فحش بد بیرا دوست من از ۱۵ سالگی کار میکنه و تمام هزینه هاش با خودشه جدیدن
چند باری تصمیم به خودکشی گرفته و حمله های عصبی بهش دست داده مثل یهویی داد زدن پرت کردن وسیله خیلی راجیهش صحبت میکنه و اینطوریه که میگه همش با خودم میگم اگر بپرم از پل چی میشه
اگر قرص بخورم چی میشه
متاسفانه یک باری هم قرص هارو بار کرده اما بخاطر پدرش پشیمون شده
خیلی سعی دارم بهش کمک کنم و خیلیم میترسم اگر یک روز همچین کاری کنه
پیشنهاد دارید؟ بگین ممنون میشم
منم مثل تو هستم ۲۱ سالمه دارم کم کم مریض میشم حالن بده جاییو ندارم ببرم بابای من روانیه خانوادشم پشتش هستن.عمو هام طلاق گرفتن بچه ها شون بیرون کردن و زدشون حالا نوبت منه
سلام وقت بخیر. سعی کنید دوستتون رو تنها نزارید و بهش امیدواری بدید.
اگر بتونید متقاعدش کنید که به یک روانشناس مراجعه کنه خیلی بهتر میتونه بهش کمک کنه تا افکار خودکشی رو فراموش کنه و برای زندگیش بجنگه.
با سلام همه این موارد تقریبا در باره پدر انجام دادم اما در کل مفهوم آزادی برای رسیدن به هدف …. سوال برانگیز است ؟
سلام متشکرم از مطالب مفید شما من یک دختر 14 ساله هستم تا 12 سالگی از لحاظ خانواده مشکلی نداشتم اما از وقتی بزرگتر شدم مادرم انگار با من لج کرده و هر کاری می کنم به بابام میگه چند تا تهمت هم میزنه و بابام رو نسبت به من حساس کرده هم از لحاظ حجاب، آرایش، تولد دوستام، بیرون رفتن حتی تو حیاط خونه مون هم میرم مامانم از پنجره داره نگام میکنه، گوشی شخصی، چت با دوستانم
به خاطر مادرم هیچ دوستی ندارم
دو تا دوست هم دارم که چون یکم آرایش می کنند میگه اونا دخترای ناسالم هستند خب اونا 16 سالشونه بزرگ شدن
تو مدرسه هم که هیچ دوستی ندارم به خاطر مامانم
بعد اگ یک نمره کم بگیرم شروع می کنند به توهین و تمسخر که باز کم بگیری دیگه مدرسه نمیفرستمت
والا دیگه نمیدونم در مورد کدوم دردم بهشون بگم کل زندگیم شده درد
جدیداً هم مادرم شروع کرده به خشونت شدید و تهدید کردن من
وارد اتاقم وقتی خونه نیستم میشه
بدون اجازه به وسایل شخصیم دست میزنه
وقتی میگم بیاین مطلب مشاوره بخونیم یا بریم مشاوره خانواده تا ببینیم مقصر کی هست میگن همه تقصیر ها از تو هست تو پر مشکلی تو باید ادب شی از این حرفا چرت و پرت می زنه
من دوست داشتم مدلینگ یا طراح لباس بشم ولی اونا فقط میگن دکتر شو دکتر شو
کلا فقط آیندم مونده بود سالم که اونم دارن سیاه می کنن
🔮🔮🔮🔮🔮🔮🔮🔮🔮🔮🔮🔮
تو رو خدا راهنماییم کنید؟ 😖🙏🏻😭🙏🏻
(سلام خوبی منم همینجوریم بابام آدم حساسیه و فقط یکم شرایطم نسبت به شما فرق میکنه.
خودت می دونی که چی میگم خودت بگیر دیگه چی میگم و……•).
نوجوونی منم اینجوری گذشت 🙂 هیچ دوستی نداشتم ولی الان که ازدواجکردم از خدام بود که برم یه شهر دور کنار مادرم نباشم و همینم شد الان واقعا حال روحیم بهتره فقط سعی کن دور شی از اون خانواده دختر قوی ای باش و دنبال هدفات باش بهشون نگو حتی اگه سرک میکشن تو کارهات و حریم شخصی نداری سعی کن برنامه هاتو برای خودت عملی کنی و هیچی راجبش به اونا نگی امیدوارم بتونی :))
دقیقا منم مثل شما با این خال که دوست ندارم برم به شهر دیگه اما بخاطر مادرم فقط میخام برمممم و تصمیم به ازدواج گرفتم با این حال که فوقالعاده آدم درس و دانشگاهم اما میخام ازدواج کنم چون حس میکنم سال دیگه اینجوری پیش بره راهی بیمارستان میشم اما خب وقتی هیچ کودوم از کیس های ازدواجم رو هم نمیپسندم و مجبورم بدون هیچ حسی با یکیشون ازدواج کنم گه راحت شم !
سلام… آفرین با این نظرت که گفتی باید ازشون دور شد کاملا موافقم
من ۱۵ ساله ازدواج کردم البته قصد ادامه تحصیل داشتم فقط برای فرار از خونه پدری ازدواج کردم خدا خیلی دوسم داشت که شوهرم آدم خوبی از آب دراومد تنها دغدغه این روزام اینه که پدرم بخاطر فرار از تنهایی وقت و بی وقت میاد خونه م دیگه کلافه م کرده مستقیم و غیر مستقیم بهش گفتم دیگه نیاد ولی فایده نداشته اگر بتونم چاره شو پیدا کنم دیگه مجبور نیستم تحمل ش کنم
سلام آیدا جان
کامنتت دردناکی نوشتی. با این توصیف داری شرایط پیچیدهای از عمرت رو که اتفاقاً روی آیندهات تاثیر پررنگی داره میگذرونی.
بدون شک ما نمیتونیم نظر بدیم راجع به اتفاقاتی که برات رخ داده و داره میفته؛ نظر رو کسی میتونه بده که به حرفهای خوانوادهت هم گوش کنه.
راهنمایی کلی میتونه این باشه: بههیچوج نذار امیدت رو بهطور کامل از دست بدی؛ اینکه بعضی اوقات یا بیشتر لحظات ناامید هستی ایرادی نداره، کلاً ناامید نشو. روزانه حداقل یک ساعت امیدوار باش. نذار ذهنت حالت امیدواری رو فراموش کنه. اجازه نده نور امید درونت خاموش بشه.
تیم میلکان هر جا هستی برات آرزوی شادی و سلامتی داره.
سلام دقیقا اتفاقاتی که در زندگیم افتاده رانوشتین باخوندن این متن آرومتر شدم که پس باز کسایی هستن مثل من و من غیر عادی نیستم
سلام امیدوارم همیشه دلتون آروم باشه و سلامت باشید.
واقعا تشکر میکنم از مطلب بسیار بسیار آموزندتون مثل آبی بود بر آتیش دلم چون واقعا داشتن چنین والدينی رو حتی ب عنوان درد و دل ب صمیمی ترین دوستم نمیشه گفت،سالهاست پدر سمی دارم ک بعد فوت مادرم خیلی بدتر شده ٢بار خودکشی کردم 😞 امیدوارم خداوند ب انسانهای با صلاحیت موهبت بچه دار شدن رو عطا کنه
به خودکشی فکر هم نکن. احادیث و آیات بسیار ترسناکی در مورد برزخ افرادی که خودکشی می کنن وجود داره که با یه سرچ می تونی ببینی. خیال نکن اگر خودکشی کردی شرایط بهتری در انتظارته، بلکه روحت در بدترین عذاب ها قرار می گیره
لطف دارید. امیدواریم هر جا هستید سالم باشید و در پناه ایزد منان.