والدین سمی خشناند، از فرزندان حمایت نمیکنند و سوءرفتارهای احساسی دارند. آنها فضایی پرتنش در محیط خانه ایجاد میکنند و فرزندان را در استرس سمی مزمن قرار میدهند. این تجربیات نامطلوب در دوران کودکی ممکن است بر سلامت جسمی و روانی فرزندان تأثیری منفی داشته باشد. در این مقاله، ۲۷تا از خصوصیات والدین سمی را مطرح کردهایم.
آنچه در این مقاله میخوانید
والد سمی یعنی چه؟
والد سمی فضایی ناسالم در خانه درست میکند و سبب میشود فرزندان در این خانه هر روز مدتی طولانی تحت استرس باشند. این پدیده استرس سمی نامیده میشود. این والدین نیازهای خود را به نیازهای فرزندان در اولویت قرار میدهند. طبق تحقیقات، داشتن والدین سمی سبب میشود فرزندان تجربیاتی نامطلوب در دوران کودکی داشته باشند که اثراتی طولانیمدت روی سلامت عاطفی و فیزیکی آنها میگذارند. مثلا سبب بروز اختلال استرس پس از سانحه پیچیده (C-PTSD) و بیماریهای قلبی میشوند.
والد سمی چه نشانههایی دارند؟(خصوصیات والدین سمی)
۱. سوءرفتارهای روانی دارند
والدین سمی سوءرفتارهای روانی و رفتاری خصمانه دارند و خشناند. فریادکشیدن، جیغودادکردن و خطابکردن فرزندان با نامهای توهینآمیز ابزارهای اصلی این والدین برای ارتباط با فرزندانشاناند. والدینی که سوءرفتار دارند، انتقادهای تند و تیزی از فرزندان خود میکنند و چیزهای آزاردهندهای میگویند که از لحاظ احساسی به فرزندانشان آسیب میزنند.
۲. سوءرفتارهای فیزیکی دارند
برخی از والدین سمی سوءرفتارهای فیزیکی یا جنسی هم دارند. آنها بهجای عشقورزیدن، رفتار گرم و مراقبتکردن از فرزندان خود به آنها آسیب میزنند و ترس و وحشت در آنها ایجاد میکنند. والدینی که سوءرفتارهای فیزیکی دارند وقتی عصبانی میشوند، فرزندان خود را کتک میزنند. والدینی که سوءرفتارهای جنسی دارند مرتکب رفتارهای جنسی یا سوءاستفادههای جنسی از فرزندان خود میشوند یا فرزندان را در معرض محتوای جنسی قرار میدهند.
۳. از تنبیههای خشن استفاده میکنند
والدین سمی از تنبیههای خشن بهعنوان ابزاری برای کنترل و تنبیه فرزندان خود استفاده میکنند از جمله سرزنشکردن، ایجاد محدودیتهای غیرمنطقی یا تنبیههای فیزیکی. این اقدامات شدید معمولا با رفتار یا اشتباه فرزند تناسب ندارند.
۴. به سختگیری از روی دوستداشتن افتخار میکنند
والدین سمی اغلب رفتارهای خشن و سوءرفتارهای خود را تحت پوشش «سختگیری از روی دوستداشتن» پنهان میکنند و این رفتارهای مضر را تنبیههای مفید مینامند. آنها به سوءرفتارهای فیزیکی خود برچسب «پدر و مادری کردن به روش قدیمی» میزنند و رفتارهای مخرب را با برچسب «روشهای سنتی» عادیسازی میکنند.
۵. از روش فریبدادن چراغگازی (گسلایت) استفاده میکنند
والدین سمی واقعیت را تغییر میدهند تا با نیازهای خودشان منطبق شود و برای انجام این کار گیجی و شک و تردید در ذهن فرزندان خود ایجاد میکنند به طوری که فرزندان به درستی ادراک و خاطرات خود شک میکنند.

این والدین در هر موقعیتی نقش قربانی را بازی میکنند و مسئولیت خودشان را به دوش بچهها میگذارند و آنها را سرزنش میکنند.
۶. از تحقیر فرزندان خود لذت میبرند
والدین سمی از تحقیر و شرمندهکردن فرزندان خود لذت میبرند و از آن برای ازبینبردن عزتنفس آنها استفاده میکنند تا فرزندان خود را کنترل کنند.
۷. سختگیرند
برخی از والدین سمی تمامیتخواهاند و قوانین محدودکننده و غیرواقعی دارند.
۸. بهشدت منتقدند
والدین سمی مدام از بقیه انتقاد میکنند. آنها اغلب در رفتارها و انتخابهای بقیه اشتباه میبینند. فرزندانی که والدین سمی دارند، اغلب احساس میکنند هر کاری هم که بکنند هرگز نمیتوانند انتظارات والدین خود را برآورده کنند یا تأیید آنها را دریافت کنند.
۹. متعصباند
والدین سمی روی درستی ارزشها و نظرات خود پافشاری میکنند و نظرات دیگران را غلط میدانند. این والدین به فرزندان خود فشار میآورند تا نظرات و ارزشهایی مشابه مال خودشان داشته باشند.
۱۰. به احساسات خود مسلط نیستند
والدین سمی دمدمیمزاج و از نظر احساسی ناپایدارند. آنها با کوچکترین اتفاق تحریکآمیزی دراماتیک، متخاصم، پرخاشگر و ظالم میشوند؛ ناگهان طغیان میکنند و احساسات خود را سر فرزندانشان خالی میکنند.
۱۱. حساساند و خیلی زود به آنها برمیخورد
والدین سمی اغلب عزتنفس کمی دارند و بهشدت به انتقاد حساساند و وقتی کسی به اعتبارِ نظرات، ارزشها یا اقداماتشان شک کند، واکنشی بهشدت منفی نشان میدهند. آنها هر شکلی از موافقنبودن افراد را حملهای شخصی در نظر میگیرند و همین مسئله سبب میشود تقابلی و پرخاشگرانه واکنش نشان دهند.
۱۲. عملکرد فرزندان خود را تأیید نمیکنند
والدین سمی بهندرت عشق یا تأیید خود را به فرزندانشان نشان میدهند.
۱۳. سلطهجو هستند
والدین سمی کارها را با سلطهجویی پیش میبرند. آنها از ترس همچون ابزاری برای رعایت قوانین استفاده میکنند و خواستههای غیرمنطقی این والدین اغلب تا دوران بزرگسالی هم همراه فرزندانشان میماند.
۱۴. فضولاند
والدین سمی بدون احترام به فضاهای شخصی فرزندان خود به حریم شخصی آنها تجاوز میکنند. آنها پیامهای فرزندان خود را میخوانند و دائم در زندگی اجتماعی آنها دخالت میکنند.
۱۵. آنها دوست ندارند فرزندانشان دوستی داشته باشند
والدین سمی به دوستان فرزندان خود حسادت میکنند و تلاش میکنند آنها را از دیگران جدا کنند تا سلطه و نفوذ خود روی آنها را حفظ کنند. این والدین دوستیهای فرزندان خود را نابود میکنند یا آنها را از تجربیات اجتماعی محروم میکنند و جلوی توسعه مهارتهای ارتباطی، همدلی و حس تعلق را در آنها میگیرند.
۱۶. فریبکارند
برخی از والدین سمی از ترس، احساس گناه و احساس شرم برای فریب احساسی فرزندان و تسلط بر آنها استفاده میکنند. آنها محیطی ایجاد میکنند که در آن فرزندانشان مدام اضطراب دارند و از اشتباهکردن یا ناراحتکردن والدین خود میترسند.
۱۷. از عشق همچون سلاح استفاده میکنند
برخی از والدین سمی محبت خود را قطع میکنند یا از حرفنزدن برای نمایش نارضایتی خود استفاده میکنند یا با فرزندی که استانداردهای آنها را رعایت میکند، رفتاری جانبدارانه دارند.
۱۸. رفتاری سرد دارند و از لحاظ عاطفی در دسترس نیستند
والدین سمی محیطی سرد و عاری از تعامل برای فرزندان ایجاد میکنند و جلوی ایجاد دلبستگی امن را میگیرند. بدون هدایت و الگوسازی والدین، فرزندان برای بیان و تنظیم احساسات خود دچار مشکل میشوند.
مقالات پیشنهادی سردبیر
۱۹. حامی نیستند
والدین سمی از فرزندان خود پشتیبانی عاطفی نمیکنند و آنها را تشویق و درک هم نمیکنند. چنین والدینی درگیریهای فرزندان خود را نادیده میگیرند و حاضر به دخالت در اهداف و آرزوهای آنها نیستند.
۲۰. احساسات فرزندان خود را بیاعتبار میکنند
والدین سمی احساسات فرزندان خود را رد میکنند یا کوچک میشمارند و این احساسات را تأیید نمیکنند. آنها ناراحتی، عصبانیت یا خستگی فرزندان خود را با عباراتی اینچنینی نامعتبر نشان میدهند: «داری زیادی واکنش نشون میدی!»، «اونقدرها هم مهم نیست» یا «بسته دیگه بابا بیخیال!»
۲۱. علاقه یا احترامی به فرزندان خود نشان نمیدهند
والدین سمی علاقه یا احترامی به نظرات، عقاید یا اولویتهای دیگران، بهخصوص فرزندانشان، نشان نمیدهند.
۲۲. خودشیفتهاند
والدین سمی خودمحورند. آنها اولویت اول را به نیازهای خودشان میدهند. در موارد خیلی شدید، این خصوصیت با اختلال شخصیت خودشیفته (NPD) همراه و سبب میشود این افراد اصلا با دیگران همدردی نداشته باشند. برخی از والدین سمی از فرزندان خود انتظار دارند فارغ از هر رفتاری که دارند آنها را تحسین کنند. البته توجه داشته باشید که اختلال شخصیت خودشیفته را فقط متخصصان آموزشدیده میتوانند تشخیص بدهند.
۲۳. اعتقاد دارند که همیشه حق با آنهاست، حتی اگر اشتباه کنند
والدین سمی ذهنیت «همیشه حق با منه» دارند. این نگرش ناشی از نیاز عمیق این افراد به حفظ سلطهشان است.
۲۴. انتظار دارند فرزندانشان ذهن آنها را بخوانند
والدین سمی انتظاری غیرواقعگرایانه از فرزند خود دارند. آنها میخواهند فرزندشان بتواند ذهن آنها را بخواند و نیازها و تمایلاتشان را حدس بزند. وقتی فرزندان نمیتوانند آنها را درک کنند یا بر اساس خواستههای ناگفتهشان عمل کنند، عصبانی میشوند.
۲۵. فرزندان خود را امتدادی برای خودشان میبینند
والدین سمی فرزندان خود را افرادی مستقل که هویت و نیازهای خودشان را دارند نمیبینند. والدین فرزندان را بخشی از خودشان میبینند و آرزوها، ارزشها و باورهای خودشان را به فرزندانشان تحمیل میکنند.
۲۶. هرگز عذرخواهی و ابراز پشیمانی نمیکنند
والدین سمی هرگز اعتراف نمیکنند که روش تربیتیشان اشتباه، آسیبزا یا آزاردهنده بوده است. آنها اصرار دارند که آسیبهای فیزیکی و احساسی که به فرزندان خود زدهاند به نفع خود فرزندان بودهاند و روش استاندارد برای تربیت فرزند محسوب میشوند.
۲۷. هر کس دیگری بهجز خودشان را سرزنش میکنند
والدین سمی هرگز مسئولیت کارهای خود را بر عهده نمیگیرند. آنها عموما همهچیز را انکار و تمام افراد خانه را بابت آشفتگی، تنش و خصومت سرزنش میکنند.
چرا بعضی والدین اینقدر سمی هستند؟
بسیاری از والدین سمی به این دلیل سمیاند که خودشان هم دوران کودکی سمی داشتهاند و اغلب دچار افسردگی، اضطراب اجتماعی یا کمبود عزتنفساند. وقتی این والدین با استرس خیلی زیادی مواجه میشوند، چون مهارتهای انطباقی مناسب را ندارند، رفتاری متخاصم پیدا میکنند و از لحاظ احساسی سوءرفتار نشان میدهند. بررسی ۴۴ مادر با سوءرفتارهای روانی این ارتباط را تأیید کرده است.
نوجوانان باید چطور با والدین سمی خود رفتار کنند؟
برای اینکه نوجوان بتواند با والدین سمی خود کنار بیاید، صبر و برنامهریزی الزامیاند، چون انتخابهای نوجوانان محدودند. به حداقل رساندن درگیریها، مراقبت خوب از خود و برنامهریزی برای آینده بهترین روشها برای عبور از این مرحلهاند.

وقتی بزرگ شوید، گزینههای بیشتری خواهید داشت. وقتی برنامه داشته باشید، میتوانید رابطه سمی با والدین خود را قطع کنید و زندگی بهتری داشته باشید.
تأثیرات والدین سمی بر دوران بزرگسالی فرزندان
والدین سمی هشت اثر روی دوران بزرگسالی دارند:
- اختلالات روانی: استرس سمی ناشی از تجربیات نامطلوب دوران کودکی روی رشد مغز و سلامت روانی فرزندان اثر منفی میگذارند. فرزندانی که والدینی سمی دارند، در مراحل بعدی زندگی بیشتر دچار اضطراب، افسردگی و اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) میشوند.
- نداشتن تسلط بر احساسات: بینظمیهای احساسی یکی از نشانههای رایج در این بچههاست.
- کاهش کارایی اجرایی: بچههایی که در خانوادههای ناکارآمد بزرگ میشوند حافظه کاری، قدرت بازداری و توجه ضعیفتری دارند. این مسئله بر دستاوردهای آکادمیک، رابطه با همسالان و کنترل شخصی آنها اثر منفی میگذارد.
- کمبود عزتنفس: بچههای خانوادههای ناکارآمد اغلب عزتنفس کمتری دارند.
- رفتارهای ضداجتماعی: نوجوانان در خطر بزهکاری و مصرف مواد مخدر قرار میگیرند.
- سیستم ایمنی ضعیف: بچههایی که در خانههایی پر از سوءرفتار و غفلت بزرگ میشوند، اغلب سیستم ایمنی ضعیفی دارند. احتمال بروز بیماریهای فیزیکی مانند آسم، فشار خون، چاقی، دیابت و بیماریهای قلبیعروقی در این بچهها بیشتر است.
- مشکل در روابط: ممکن است بچههایی که با والدین خود رابطهای همراه با اعتماد و وابستگی امن شکل نمیدهند، برای ایجاد و حفظ روابط صمیمی و سالم در بزرگسالی با مشکل روبهرو شوند.
- قرارگرفتن در معرض سوءاستفاده دیگران: بچههایی که به دنبال دریافت عشق و تأییدند و آن را در خانه دریافت نمیکنند، ممکن است رفتارهایی برای راضی نگهداشتن بقیه در پیش بگیرند، با مشکلات رهاشدگی دستوپنجه نرم کنند، وابستگی بیش از حد نشان دهند یا اختلافگریز شوند. ممکن است با تعیین حدومرزها مشکل پیدا کنند یا ناخواسته وارد روابطی همراه با سوءرفتار شوند تا نیاز به توجه خود را برطرف کنند.
از کجا بفهمم والدینم سمی هستند؟
اگر رفتارهای والدینتان سبب ایجاد استرس مزمن در شما شدهاند، یعنی والدینی سمی دارید. پریشانی مزمن ناشی از کارهای تکراری والدینتان استرس سمی نامیده میشود.

پدر و مادری کردن سمی سبب ایجاد تجربیات نامطلوب در دوران کودکی میشود که خود سبب ایجاد آسیبهای روحی و روانی در دوران کودکی است.
در بخشی از کتاب «به دور از تنش» میخوانیم: «برای عصبانینبودن از والدین خود، مجبور نیستید ببخشید و فراموش کنید. شما میتوانید والدین خود را همینطور که هستند، با همین رفتارها، بپذیرید. اتفاقاتی که در زندگی والدین شما افتاده دلیل موجهی برای بدرفتاری با شما نیست. بااینحال، درک باعث فضل میشود. ممکن است والدین شما سابقهی اعتیاد یا آسیب روحی داشته باشند یا ممکن است مهارتهای لازم برای پرورش شما را نداشته باشند. تجربیات زندگی و راهبردهای ناسالم آنها احتمالاً در روابطشان با شما تأثیر گذاشته است. موارد گفتهشده هیچکدام تقصیر شما نیست و شما موظف نیستید این مشکلات را برطرف کنید. شرایط را از بیرون نگاه کنید.»
چرا والدین سمی بدند؟
داشتن والدین سمی باعث میشود فرزندان مدتی بسیار طولانی تحت استرس باشند. استرس حاصل از داشتن پدر یا مادر سمی با استرسهای روزمره متفاوت است، چون مزمن است و عامل ایجادکنندهاش مراقب اصلی کودک است. استرسهای روزمره مانند گذراندن روزی سخت در مدرسه موقتیاند و اغلب فورا برطرف میشوند. این استرسها بخشی عادی از زندگیاند و باعث میشوند فرزندان با دریافت حمایت کافی از بزرگسالان توانایی تابآوری را در خود تقویت کنند. اما نوع استرسی که والدین سمی ایجاد میکنند استرس سمی است. این استرس مداوم و غیرقابلپیشبینی است. بنابراین برای فرزندان سخت است بخواهند به آرامش یا امنیت برسند. این استرس مداوم است و به مکانیزمهای انطباقی کودک فشار وارد میکند. وقتی کسی مدتی طولانی تحت این استرس باشد، هورمونهای استرس مانند کورتیزول در بدن او بیش از حد ترشح میشوند. این ترشح بر توسعه مغزی فرد اثری منفی میگذارد که ممکن است شامل بخشهای آمیگدال و هیپوکامپ مغز هم بشود. این بخشها احساسات فرد را تنظیم میکنند.
آیا والدین سمی خودشان از سمیبودن خود خبر دارند؟
برخی از والدین سمی میدانند سمی هستند، اما خیلی از آنها هم خبر ندارند. مثلا در سال ۲۰۱۳ تحقیقی در دانشگاه واشنگتن انجام و در آن مشخص شد که افراد خودشیفته میدانند رفتارهای خودشیفته دارند. برخی از پدر و مادرها متوجه کارهای خودشان هستند، اما با مسائل شخصی خودشان مانند آسیبهای روحی و روانی قبلی یا چالشهای روحی و روانی درگیرند و همین مسئله مانع تغییر آنها میشود. همچنین ممکن است برخی به دلیل ناآگاهی یا درکنکردن روشهای سالم پدر و مادری کردن از این موضوع اطلاع نداشته باشند. هنجارهای فرهنگی و اجتماعی هم بر درک ما از روشهای درست تربیت فرزند اثر میگذارند و گاهی روی رفتارهای سمی ماسک روشهای سنتی یا پذیرفتهشده میکشند. بااینحال برخی از والدین اثرات کارهای خود را انکار میکنند و اعتقاد دارند کاری که میکنند به نفع فرزندشان است.
سخن پایانی برای خصوصیات والدین سمی
بچههایی که زیر دست پدر و مادرهای سمی بزرگ میشوند با خود فکر میکنند: «چرا پدر و مادرم از من متنفر هستن؟» یا «چرا پدر و مادرم این قدر سختگیرند؟» برای مقابله با والدین سمی باید رفتارهای سمی را بشناسید، حدومرزها را مشخص کنید و از رواندرمانگر کمک بگیرید. شما با مطالعه این نوشته تا حد خوبی نحوه رفتار با والدین سمی را یاد می گیرید. نوجوانانی که با والدین سمی خود زندگی میکنند باید سعی کنند درگیری را به حداقل برسانند. آنها باید مراقبت از خود را تمرین و برای آیندهای مستقل برنامهریزی کنند. خوشبختانه آسیب ناشی از والدین سمی درمانشدنی است. انعطافپذیری عصبی به ما این فرصت را میدهد که مغز خود را با تجربیات جدید دوباره سیمپیچی کنیم و شادی را واردش کنیم. مطالعه نیز یکی از روشهای مفید و اثربخش برای افزایش آگاهی و بهبود کیفیت زندگی است، بهویژه وقتی کتابهای مناسب را برای مطالعه انتخاب کنیم. پیشنهاد میکنیم این سه کتاب عالی را که با موضوع والدین سمی مرتبطاند، در فهرست مطالعه خود قرار دهید. در این مقاله 27 تا از خصوصیات والدین سمی که از همه مهم تر و شایع تر بودند آورده شده است. برای کسب اطلاعات بیشتر به منبع این مقاله مراجعه کنید.


سلام به همه
میبینم درد همه مون مشترکه خانواده سمی)
من دخترم و ۱۶ سالمه و دو ماه بعد ۱۷ سالم میشه
من از روزی که بدنیا اومدم روز خوشی تو این خونه و خونواده ندیدم
پدر و مادرم که همیشه دعوا ، داد زدن، سرزنش کردن ، تحقیر کردن ، مقایسه کردن و طعنه زدن کارشونه
من با کتک و تحقیر و طعنه بزرگ شدم حتی برای اینکه دیگه بهم طعنه سربار بودن یا مفت خور بودن رو نزنن از ۱۲ سالگیم کار کردم شب و روز کار کردم تا دیگه طعنه هاشونو نشنوم . ولی بی فایده باز هم همون مقایسه و طعنه و تحقیر .
مادرم که چند شخصیته هست پدرم که کلا هیولا فقط بلده از زور بازوش استفاده کنه فقط کتک و حرفای زشت
تازه چندین بار هم منو از خونه بیرون انداختن . من ۳ برادر و ۲ خواهر دارم که کلا شبیه والدینم هستن داداشم که کلا منو خیلی اذیت میکنه چندین بار هم بهم آسیب زده
آبجیم که کلا مثل مامانم چند شخصیته
داداش و آبجی های کوچیکم هم از من بدون میاد همشون بهم میگن الهی زودتر بمیری تا از شرت بیغم بشیم . پدرم و مادرم خودشونو برتر میدونن خانوادم فکر میکنن که انیشتین یا بیل گیتسن یکروز خوش ندیدم من دوبار اقدام به خودکشی کردم ولی آرزوهام نذاشتن چیزی تو وجودم میگه که نه زهرا تلاش کن تو موفق میشی و اونوقت میتونی خودتو نجات بدی .
میدونین من تا الان حتی دست پدرمو نگرفتم منو حتی یبار تو آغوشش نگرفته مامانم که اصلا نمیزاره نزدیکش بشم . خانواده من که اصلا برام تولد نمیگیرن حتی تبریک هم نمیگن وقتی بهشون میگم امروز تولدمه میگه برو بمیر لعنت به روزی که به دنیا اومدی مقایسه دائم با دوستام دارن همش بهم میگن که کسی تورو نمیگیره با این اخلاقی که داری با این لحن و ادبی که داری مردم باهام خوبن ولی خانواده پدری و مادری ازمن متنفرن
در آخر بگم که من از این خانواده خسته شدم راهی هست ؟ استعفاء نامه نداره ؟ من میخام از این خانواده استعفا بدم و کسی درکم نمیکنه
سلام به همه دوستان خوب و عزیزم
با خوندن متن های شما خیلی گریه کردم و متاثر شدم
منم مثل شما والدین سمی دارم و میخوام بدونید خوب دردتون میکنم منم مثل همه شما ها خیلیی ناامیدی بودم زندگی رو تموم شده میدیدم و افکار خودکشی داشتم ولی یه جایی به خودم گفتم خب که چی؟!
با خودکشی تو چی تغییر میکنه اونا عوض میشن ؟
متوجه رفتار اشتباهتون میشن؟
نه نه نه اونا هیچوقت قبول نمیکنند اشتباه کردند پس تو زندگی خودتو به خاطر اونا خراب نکن
تو باید زندگی کنی ،با این واقعیت کنار بیای و ازش عبور کنی ،موفق بشی و یه روزی ببینی اون زندگی نکبتی تموم شده
یه چیزی که همیشه ته دلمه اینه که اگر یه روزی ازدواج کردم و خواستم بچه دار بشم ،اول فکر کنم ،مطالعه کنم که چجوری قراره باهاش رفتار کنم تا من مثل والدینم سمی نشم تا من یه زجر کشیده مثل خودم تحویل جامعه ندم
بیاید ازش عبور کنیم ،مالیاقتمون بیشتر از ایناست که بخاطر رفتار احمقانه اونا زندگیمونو،جوونیمونو،سلامت روحی و جسمی مون رو بخاطر اونا از دست بدیم
به امید اینکه حال دل همتون خوب باشه❤️
اگه خواستین باهم صحبت کنیم ،درد و دل کنیم و حالمون بهتر شه به ایمیل من پیام بدyousefi13621112@gmail.com
دوستای عزیزم من هم تو یه خانواده بد بزرگ شدم ولی بهترین کار اینه که اصلا آدم حساب نکنیشون و نهایت تلاش برای زندگی خودتون بکنید روحیتونو حفظ کنید محکم باشید به خدا ایمان داشته باشید صبوری کنید و تا می تونید پیشرفت کنید استقلال مالی به دست بیارید پس انداز کنید به کسی هم نگید خودتونو از اون لجنزار بکشید بیرون دوستتون دارم خدا حافظ همه ما ازاین حیوانها انسان نما باشه قربونتون برم کامل درک میکنم به امید روزهای خوب
هیچکس منو واقعا دوست نداره هرجا میرم همه باهام بدن تو مدرسه باهام بدن تو فضای مجازی.
مدرسه قبلا میرفتم از همه دفاع میکردم همه باهام بد بودن اخراجم کردن رفتم یه مدرسه دیگه اونجا باهام خوب بودن دو نفر بهم تهمت دزدی زدن مدیرم پشت سرم حرف زد رفتم یه مدرسه دیگه کتکم زدن معلم هیچی نگفت و همه ی معلم مدیرا منو دعوا کردن و تقصیرارو گردن من انداختن.
من دوست پسرم ازم جدا شده کلی اذیتم کرده بهم توهین کرده باهام مثل ی برده رفتار کرده و باهام رابطه برقرار کرد بعدش ولم کرد من بخاطر دوسم پسر سابقم قرص اعصاب میخورم و دکترم یه مدت گفت ممکنه باید بستری بشم .
حتی یک نفرم عاشقم نشده همش میترسم حرف بزنم یچیز بشه پدر ندارم مادرمم خود شیفته هست فکر میکنه از همه برتره اشتباهاتشو قبول نمیکنه فکر میکنه چون بزرگتره همش من باید بگم ببخشید و اون هرچی بخواد میتونه بگه ولی من نه.
من تو دعوا وسایل پرت میکنم و بدترین فحشای جهانو به مامانم میدم ولی دوسشم دارم ولی هیچکس دوسم نداره احساس میکنم همه ازم بدشون میاد اصن عادت ندارم کسی بهم محبت کنه از بس عادت ندارم یکی زیاد بهم محبت میکنه بدم میاد .من ۱۵ سالمه داره ۱۶ سالم میشه دختر هستم.
مدرسه هم نمیرم فعلا ترک تحصیل کردم چون شناسنامه ندارم چرا ندارم؟ چون من بچه ی واقعی مادرم نیستم درواقع کسی که فکر میکردم خواهرمه مادر منه و مادربزرگم فکر میکردم مادرمه ولی اینطور نبودو من تو بدترین شرایط اینو فهمیدم و مامانم( همون مادربزرگم که فکر میکردم مادرمه) وقتی اینارو بهم گفت داشت سکته میکرد و من مجبور بودم با اینکه این حقیقت تلخ رو فهمیدم الکی خودمو عادی نشون بدم مامانم سکته نکنه!!
عزیزم چی کشیدی تو
تنها میخوام بگم بدون خوب میفهمم چی میگی و شرایط تو رو داشتم تلخه ولی بدون هیچ راهی نداری مگر قوی بودن و تلاش کردن و امید به آینده
سعی کن خودتو از اون خانواده از اون محله نجات بدی با هر روشی و هر استعدادی که داری
مطمئن باش یه روز زندگی روی خوبشو بهت نشون میده
دوستان شما خیلی از من باهوش تردید ، خیلی زود به تاثیرات رفتارهای پدر و مادرتون بر خودتون رو متوجه شدید ، من الان 35 سالمه تازه متوجه شدم ، قبلاً فکر میکردم هر چی هست دست خود آدمه ، حالا بعد سال ها که ریز شدم تو زندگی و تاثیرات هر چی رو رصد میکنم می بینم حتی یک جر و بحث ساده ولی دائمی یعنی اکثر اوقات بین پدر و مادر جر و بحث باشه روی اعصاب آدم چه تاثیری بدی میذاره ممکنه آدم تا بچه است زیاد به عمق ماجرا پی نبرده مثلا همین که بهش غذایی بدن یا اسباب بازی بخرن فقط اینا رو بهش توجه کنه بعداً توی نوجوانی یا جوانی دچار سوءتفاهم بشه بگه مشکل از خودمه کلا داستان پیچیده میشه
خوشبحالتون ک با این شرایط یه خواهر یا برادر تو خونه دارید
میدونم خودخواهیه ولی کاش یه خواهر یا برادر داشتم ک تو این وضعیت تنها نبودم
29 سالمه
مامانم از بچگیم بشدت شکاک منفی نگر، بدبین، پرتووقع. و خودخواه بوده و بشدت بشدت بددهن
یدونه مثال بزنم
چند سال پیش دبیرستانی که بودم ، مدرسه برامون سرویس رفت و آمد گذاشته بود
بعد مامانم با ماشین، سرویسِ منو تعقیب کرده بود و جا رو جنال که تو با راننده رابطه داری ، چرا؟چون خانوم خواب بد دیده بود (به والله اگر واقعیت داشت)
تو کل عمرم یدونه دوست پسر داشتم رفته بود شمارشو از گوشیم برداشته بود بهش پیام داده بود که دست از سر دختر من بردار،
حالا بگذریم که این مرد پسر جالبی برای ازدواج نبود ولی مامانم اجازه نمیداد خودم تصمیم بگیرم
میشستن با دوست پسرم پشت سر من حرف میزدن
در نهایت مادرِ دوست پسرم چند بار ازم خاستگاری کرد که از ترسِ مامانم جواب منفی دادم
سر کوچکترین مسائلی فحش های خیلی بدی میده، مثلا اگر باهاش هم نظر نباشم میگه ک.س.ک.ش پدر (ببخشید)
یا زیاد به من میگه جن.ده عوضی
من خیییلی ساله تو خونه از هیچ چیزی سوال نمیپرسم و کنجکاوی نمیکنم، مثلا اگر بپرسم فلان قسط رو پرداخت کردید و چی شد، سریع برچسب فضولی میچسبونه بهم
برا همین من در جریان زندگیمون نیستم
زیاد هم نه صحبت میکنم نه از اتاق در میام
تا مادامی که صحبت در حد ضروری باشه، مثلا سلام، ناهار چیه و …همه چیز مرتبه. ولی اگر دوبار بپرسم فلان چیز رو بخرم؟یا کدوم برند رو بخرم؟
دیگه…
من فقططط گفتم :مامان تو فقط دوست داری من صحبت نکنم، بعدش تمامممم نقطه ضعفامو ریخت رو دایره و شروع کرد به فحاشی، که هیچ پسری نمیگیرتت موندی رو دستم، الهی سیاه بخت بشی، الهی جوون مرگ بشی
این همه نفرین و دعای بدبختی برای یه جمله ی ساده خیلی خیلی عجیب و بدور از ذهنه.
من در جواب فقط گفتم به دعای گربه سیاه بارون نمیباره!
و بعد از تمام این جریانات توقع معذرت خواهی از طرف منو داشت.
من اجازه ندارم از ساعت 8 شب اونورتر بیرون باشم ،که اگه باشم حسابم با کرام الکاتبینه
هرررر کار بکنم هررر چی بگم فرق نداره چیه ،همیشه یه چیزی رو پیدا میکنه به شخصیتم توهین کنه
من مطمئنم این زن ازم متنفره
یه مثال دیگه بزنم
تولدم رو بزور همیشه باهام روبوسی میکرد، چند ساله همونم نمیکنه
با اینکه مجردم و تو یه خونه ایم، تولدم رو زنگ زد خشک و خالی تبریک گفت!
از خدا میخوام به راه راست هدایتش کنه
فقط دلم میخواد ازدواج کنم قطع رابطه کنم باهاش و بتونم تو خونه خودم یکم حرف بزنم با شوهرم شوخی کنیم یکم بیرون برم ، بدون اینکه بترسم نظر و عقایدم رو بگم.
چقدر دارم درکت میکنم .
مادر منم به من فحشای اینطوری داده قبلا حالا الان نمیده ولی خب .
سلام.پیام شمارو خوندم.افتخار آشنایی میدین ؟ منم مجردم و همسنهستیم ….
بعد از خوندن کامنتا حس میکنم درد من ۲۶ ساله اونقدرا هم بزرگ نیست. من با یک پدر که هیچ وقت نبود و یک مادر که هیچ وقت ولم نمیکنه بزرگ شدم. از بچگی از مادر مذهبیم چیزهایی شنیدم که واقعا منو متحیر میکنه. همین چند دقیقه پیش به من میگفت تو دنبال جلب توجه هستی و مردم به تو نگاه کردن چون بلند حرف زدی و خلاصه هزارتا کصشر. من دوستی ندارم چون اصلا هیچ وقت اجازه نداده با کسی بیرون برم، دوست پسر نداشتم چون به تنهایی و منزوی بودن عادت کردم. هنوز با ۲۶ سال سن باید جواب پس بدم به ایشون که چرا اون حرف رو اونجا زدم و اون یکی حرف رو نزدم. این زن همه چیز منو آنالیز میکنه، چرا ارایش میکنی، چرا اون جمله رو جلوی فلانی گفتی چرا با لحن بهتر نگفتی، چرا، چرا و چراهایی که هیچ وقت تموم نمیشن. همیشهی خدا احترام همه رو نگه داشتم چون حوصلهی بحث ندارم ولی نتیجه چیه؟ هیچی. یه دقیقه میگه شیرم حلالت که خوب احترام گذاشتی به فلانی، بعد میگه تو بد دهنی، بی تربیتی، نفهمی، بیشعوری و وقتی من جواب میدم خانم ناراحت میشه و میگه احترام باید بذاری من تورو نزاییدم ریدم! این زن دو قطبیه و به شدت به نظر غریبه های تو خیابون اهمیت میده، حتی بیشتر از نظر من در مورد زندگیم. من واقعا خستم و دوباره دارم گریه میکنم.
دردت اتفاقا بزرگه.
چجوری با این پدر و مادرا زندگی کنیم؟
بمیرم برات….
اگه در توانت هست یه خونه ای چیزی بگیر و برو تنها زندگی کن البته که با این اوضاع این زنیکه اگه بزاره نفس ام بکشی خیلیه
سلام من ۱۶ سالمه یادمه از بچگی زمانی که ۵ سالم بود تنها بودم گاهی میرفتم دم در با بچه ها بازی کنم اما بچه ها اصلا از من خوششون نمیومد هر وقتم میرفتم بیرون چون کلید نداشتم در خونه رو باز میذاشتم خانوادم که میومدن خونه منو دعوا میکردن و بعضی وقتا هم کتک میزدن من پدر و مادرم رو خیلی کم میدیدم چون همیشه سر کار بودن اما داداشمو زیاد میدیدم اون به من زور میگفت وقتی بزرگتر شدم رفتم مدرسه اونجا هم بچه ها منو کتک میزدن خلاصه که همیشه هستم ولی انگار اصلا وجود ندارم نمیدونم برای چی هیچکس آدم حسابم نمیکنه الان که یکم بزرگتر شدم بیشتر بهم توجه میشه ولی وقتی که بچه بودم انگار اصلا وجود نداشتم بودم ولی کسی بهم اهمیتی نمیداد من هیچکسی رو نداشتم باهاش صحبت کنم بخاطر همین همیشه پای موبایل بودم از ۵ سالگی تا همین الان که ۱۶ سالمه وقتی میرم پای موبایل احساس خوبی میکنم احساس میکنم افرادی که تو فضای مجازی میبینم بهتر منو درک میکنن بهتر به حرفام گوش میدن وقتی که بچه تر بودم همیشه خودمو میزدم من حق انتخاب ندارم کلا همیشه حرف خانواده حرف اوله همین الانشم هستم ولی انگار وجود ندارم وقتی بچه بودم خودمو میزدم میگفتم من زشتم چون اعتماد به نفس نداشتم از بس که تحقیر شده بودم فکر میکردم من زشتم همیشه حسرت زندگی دیگرانو میخوردم همین الان افسرده هستم و اضطراب اجتماعی دارم و همش بی دلیل ترس دارم واقعا دنیای عجیبیه یکی به اون همه نعمت میرسه یکی به این همه بدبختی واقعا که خیلی خانواده آروزی پسر درست و حسابی مثل منو دارن اهل هیچ خلافی نیستم به خدا هیچ کار بدی انجام ندادم همیشه مواظب بودم کسی رو ناراحت نکنم با اینکه منو ناراحت کردن
منم تو مدرسه کتکم میزدن و هیچکسم واقعا دوسم نداره و کسایی که تو فضای مجازی هستن بهتر درکم میکنن.
۲۰ سالمه ولی به شدت افسردهام انقدر زندگیم داغونه که حتی حوصله نوشتنش رو هم ندارم… درد از این بدتر که یه خواهر بدتر از مامان و بابات هم داشته باشی…. بعضی وقتا با خودم میگم دمت گرم که تا اینجا دووم آوردی تحمل کردی ولی چند دقیقه بعدش با خودم میگم چه تحملی وقتی دیگه روانی نداری رسما… به گذشته که نگاه میکنم چیزی جز سختی و غم نمیبینم حتی اجازه بچگی کردن هم نداشتم کم کم احساساتم رفتن و دیگه برای هیچی ذوق نمیکنم و یاد گرفتم چطور لبخند فیک بزنم چطوری وانمود کنم ادم عادی هستم که کسی بهم نگه چته… حاضرم تنها باشم تو یه جای خیلی درب داغون زندگی کنم ولی تو اون خانواده نباشم…. اینقدر متنفرم ازشون که واقعا میخوام بمیرن…. دو سه بار میخواستم خودکشی کنم ولی آخرش با خودم گفتم چرا من باید از زندگیم بخاطر اونا بگذرم…. الان مثل یه آدمیم که روحش مرده ولی جسمش زنده….. یه خواهر روانی تر از اونا دارم که به شدت دوروعه رفتار بیرونش با تو خونه کاملا فرق میکنه با بقیه مثل ادم حرف میزنه ولی تو خونه عین روانیاست جیغ میزنه فحش تا دلت بخواد طعنه و تیکه…. این حد از درو بودن…. با خدا که حرف میزنم میگم چرا من اینقدر مظلوم و بدبختم چرا تو این خانواده سمی من باید مظلومه باشم ای کاش حداقل مثل خودشون بودم شاید کمتر عذاب میکشیدم….اینقدر تو خودم رفتم که حتی حرفم نمیزنم دلم بحال خودم میسوزه انقدر درونگرا شدم حتی نسبت به ادما هم دیگه بی اعتماد شدم وقتی حتی رفتار خانواده ام رو میبینم که انقدر دورو ان حس میکنم بقیه مردمم اینجورین….. همیشه تو زندگیم امید داشتم اره درست میشه ولی نه هرچی میگذره بدتر…. چه کنم که نمیتونم و اجازه ندارم جای دیگری برم زندگی کنم و همینجوری روزا میگذره و خسته تر و روانی تر از قبل….حالم از خودم بهم میخوره…. ادمی خسته که حتی یه کار آسون هم براش سخت شده…. واقعا نمیدونم چیکار کنم…. فقط دلم میخواد همه چی تموم بشه
پدر من به شدت سمیه
بداخلاق زورگو خودشیفته بددهن ضد اجتماع
یک پیرمرد ۸۰ ساله ی متوهم
من ۴۰ سالمه و ازش متنفرم ۴۰ سال قیافه ی حق بجانب نحسشو تحمل کردم
کاری کرد که مادرم افسردگی بگیره و از دستش سکته کنه و بمیره
من برای مادرم همه کار کردم تا بمونه ولی نشد
و حالا من موندم و این پیرمرد حراف خودشیفته ی متوهم
ولی مطمئنم یه روزی اگه زمین گیر شد هیچکاری براش نخواهم کرد…
میشه مطمئن باش من دارم نمونه شو میبینم اما امیدوارم مثل من اونروز گول چهره مظلوم نما یکیشون نخورده باشی …و سرزنش کنی خودتو اونی که مظلوم میمیره اونکه ظالم میمونه تا تاوان پس بده عین مادر من
من 26سالمه از کودکیم گیر یه مادر و پدری که احمق بودن افتادم.بارها از هم جدا شدن و دوباره رجوع کردن سه تا بچه رو قربانی بی کفایتی خودشون کردن تا بچه بودم پدرم مجانی از من کار میکشید و به فکر آینده بچه هایش نبود وقتی هم همه چیزو از دست داد سرم کلاه گذاشت و موتورم و که خودم با پای پیاده میرفتم تابستون کار میکردم و فروخت و خورد.پول گاز خونه ای که یه سال پرداخت نشده بودو از من در میورد از درسم زده شدم چون هر سال پیاده با دل گشنه میرفتم و میومدم و پول سرویس نمیداد و فقط از ما سوع استفاده میکرد.عقده ای و افسرده و معتاد بار اومدم.برام پرونده اعصاب و روان درست کردن و چهار بار منو آسایشگاه بردن و زیر برق بودم سه بار خودکشی کردم ولی نشد الآنم فقط سکوت کردم و حرفی بزنم و بهانه دستشون بدم منو دوباره میبرن آسایشگاه برادرمم مثل پدرمه اونم بی منطق و حسوده از موفقیت من با اینکه هیچی از خودم ندارم میترسه ولی عیب نداره
همیشه فکر میکردم مشکل از منه و ممکنه توی جامعه غیرعادی به نظر برسم. از خودم میترسیدم. حالا دارم داستان شماها رو میخونم و بغض کردم به حال خودمون …
کاش دیگه هیچ بچه ای توی همچین شرایطی زندگی نکنه
بچه ها … دووم بیارین 🙂
بیاین دووم بیاریم و حالمون رو خوب کنیم و به آدمایی مثل خودمون کمک کنیم
امیدوارم روزی برسه که همه ما دیگه دردی از گذشتمون با خودمون حمل نکنیم
والدینی که اینو میخونن … التماستون میکنم حتی اگر فرزندتون هم ازتون راضیه بازم پیش یه مشاور برید و رفتارتون رو بررسی کنید خدایی نکرده اگر حتی یه مورد ریز هم باشه توی جوونی و نوجوونی فرزندتون ممکنه فاجعه به بار بیاره
من 13 سالمه ،پسرم، وقتی بچه بودم دعوا اونارو دیده بودم و گریه کردم پدرمم یه سینی پرد کرد دیوار از رو عصبانیت، منم پرخاشگر شدم و همه بهشون فحش میدم البته تو ذهنم، انقدر به پدرم فحش میدم که نگم، وقتی مبینیم داره میخنده اعصابم خورد میشه واقعا، همیشه ام منو با برادر خواهران مقایسه مبکنه،البته از رو عصبانیت،منم خیلی دوست داره اینو میدونم،و مادرم، انقدر بی سواد نادان که بجای اینکه کنارش حس امنیت کنم بیشتر حس نمیدونم چی بگم
بعدم انقدر خ.رن که متوجه رفتاراشون نمیشن،هی میگن من بی تربیتم بی ادبم، حالا قبول دارم من لجبازم اما چرا وسط بحث رای پیامبر حضرت نوح حرف میزنه؟
حتی مادربزرگم درست منو نمیفهمه، فک میکنه من نازپرورده شدم
شاید باورتون نشه اما من به پدرم حتی فحش ناموس میدم
الان فک کردی هنر کردی؟
یک روانشناس در یوتوب میگفت که تنها راه حل که البته مشکلات شما رو حل نمیکنه و فقط باعث میشه مشکلات بیشتری بوجود نیاد ، قطع ارتباط کامل با پدر و مادر سمی هست . دقت کنید که اونها هیچ وقت عوض نمیشن ، فکر میکنند حق دارند هر کاری بکنند.
رفتار اونها هم هیچ توجیهی ندارد، آنها تنها به خودشان فکر میکنند و لایق دوست داشته شدن هم نیستند.
من هم ۲۶ سالمه و از تقریبا ۳ سالگی شاهد دعوا های پدر و مادرم بودم دعواهایی توام با درگیری که برای یک کودک وحشتناک بود همیشه این درگیری وجود داشت و ور خانه ما داد و بی داد و اوقات تلخ حرف اول رو می زد پدرم من و در سنین کودکی تحقیر میکرد حتی خواهر کوچکترم را و چون حاضر نبودند ایرادات و نقص های خودشان را بپذیرند ما را دکتر می برد
او یک نظامی متعصب مذهبی بود
مادرم هم یک متعصب بود اما در آن سالها رفتارش کمتر از رفتار پدرم در ذوق میزد
ده ساله بودم که پدرم رفت و مارا رها کرد و ازدواج مجدد نمود ترس و استرس ما بیشتر شد چون اختلال وسواس که از مادرم به من ارث رسیده بود اذیتم میکرد و مادرم که بجای درمان من با کتک من را از کنار شیر آب دور میکرد
بگذریم بعد از یازده سال پدرم مادرم رو طلاق داد و حق و حقوقش رو هم به عدالت نداد و ما اومدیم منزل پدری مادرم و در یک اتاق با مادر بزرگم زندگی کردیم و سرنوشت مان با آن یکی شد
دایی معتادی داشتم با اینکه زن و بچه داشت اما میومد در اتاق و مواد مخدر مصرف می کرد و حتی به من میگفت ببین چقدر قشنگ میکشم
بعد مدتی دایی ام با زن و بچه اش اومدن اتاق کناری ، زن دایی هم مشکلات روانی داشت و هرروز به بهانه ای با ما در می افتاد ، مادرم وقتی غذا می پخت دایی ام یا پسرش رو صدا می زد و میگفت بیا نهار بخور ، من به مادرم میگفتم این کار ها رو نکن و در زندگی آنها دخالت نکن ولی من رو سرزنش می کرد ، او فکر می کرد کارش درسته و داره محبت میکنه
چند سال بعد زندایی من تصادف کرد و کشته شد مادرم بخاطر دعواهایی که زندایی ام با او میکرد عذاب وجدان گرفته نه دیگر به خودش میرسد نه دیگر موی رنگ میکند حتی بیشتر اوقات موهای به ام ریخته اش را شانه نمی کند او حتی زمانی که زندایی من فوت شده رفته در غسالخانه و جنازه او را دیده
الان هم بعد در این مدت تا به حال دیگر رنگ لبخند ، نوازش و غیره را که همان اوایل کودکی از او کمتر می دیدیم دیگر نمی بینیم
با ما صحبت نمی کند و وقتی هم که صحبت می کند ناسزا میگوید یا جر و بحث میکند و سخنان زشت به من و خواهرم میگوید که خواهرم را هم مثل خودش بد اخلاق کرده با اینکه خواهرم هم زندگی سختی به مانند من دارد
در ضمن مدتی است بی کار هم هستم و وقتی میبینم با من به شدت بداخلاقی میکند میام در اتاق کوچک خودم و ساعت ها تنهایی را تجربه میکنم البته من آدم معتقدی هم هستم و قرآن میخوانم کم و بیش هم نماز میخوانم و از خدا طلب صبر میکنم
حتی به مادرم میگویم این کارهارو نکن تو در آخرت پایت گیر است ولی او با تندی میگوید طوری نیست او به پسر دایی ام که مادرش مرد خیلی توجه محبت آمیز میکند به سخانش گوش میدهد ، او را تحویل میگیرد اما حوصله ندارد ۵ دقیقه به حرف های پسرش گوش بدهد خلاصه نوعی عذاب وجدان دارد و دلسوزی ترحم آمیزی به پسر دایی من میکند و این من را آزرده خاطر می کند مادرم مذهبی متعصبی است و کارهای زشتش را توجیه میکند
دایی من هم از آن دسته افرادی است که در به در دنبال تخریب کردن من و شر درست کردن است و جلوی مادرم از من بد میگوید ، مادر بزرگم هم با من خوب رفتار نمی کند و بدگویی مرا میکند
خلاصه دوستان فکر نکنید فقط خودتون دارید سختی میکشید منم ادعای صبوریم نمیشه خیلی وقتا به خدا میگم خدایا من از خشم تو میترسم و گرنه خیلی زود خودم و میکشتم حتی آرزوی مرگم رو میکردم ولی یک انرژی من رو کمی آرام میکند و آن هم اعتقادات من است
ایک چیزا که براتون گفتم یه جزئی از زندگی داغون من بود ولی نا امیدی هم درست نیست از خداوند طلب صبر کنید و تلاش کنید به جایی برسید که این درگیری ها رو محدود کنید ، مستقل شوید و خودتون رو نجات بدهید
شاید خیلی ها قبول نداشته باشند ولی خداوند انسانها رو بسته به ظرفیتشون امتحان میکنه و قطعا اجر صبر هم در این دنیا و هم در آخرت برای شما نتیجه میدهد فقط خودتون هم باید تلاش کنید
ممنون از توجه شما
دور سرت بگردم دووم بیار فدانشم🙂🙂
دیگه واسم مهم نیست چه بلایی دارن سرم میارن فقط یه آرزو دارم اینکه جفتشونو یا خ*ه کنم یا ب*شم تازگیا وقتی به این دو مورد فکر میکنم از شدت ذوق لبخند رضایت میاد روی لبام امشب یه بار دیگه پدر دیو*م اومد توی اتاقم و با گفتن حرف های زشت اعتماد به نفسمو خورد کرد طبق معمول مادر خ*ابم هم تنها حمایتش از من دو کلمه بود که اونم نمیگفت شیکتره….خیلی دوست دارم سر پدر زنبازم رو از بدنش جدا کنم خیلی دوست دارم مادر حروم لقمم رو خ*ه کنم خیلی حال میده دعا کنید اول پدر **یم بمیره و بعد ننع ع**یم چون اگر نمیرن مجبورم یا خودمو ب*شم یا این دوتا روانیو
از ته قلبت این حرفاتو درک میکنم واقعا وقتی میخونمش حس میکنم تو دقیقا منی
و اون فحش هاییم که دادی اصا چیزی نبودن
راستشو بخوای من نمیدونم چرا همیشه میخوام خودمو کنترل کنم که بهشون حرف بدی نزنم اما از بس … نمیتونم خودمو کنترل کنم
فحش های من از مال توهم بدتره
من خسته شدم دیگه نا امید شدم. مادرم فقط داد میزنه و فحش میده بابام هم که تعصبی مذهبی نمیتونی بهش چیزی رو نشون بدی یه خواهری دارم کلاس دومه مثل یه فرد بالغ باهاش رفتار میکنن اون بچه هم داره نابود میشه. مادرم هی آرزو ی مرگ میکنه واسه دیگران هی فحش میده نمیزاره حتی من سر درسم تمرکز داشته باشم. خودم تو بچگیم تا الان خیلی بدبختی کشیدم از تحقیر، شوخی جنسی، فحش، کتک و … . من الان اصلا اصلا نمیخوام شبیهشون بشم و اینکه شبیهشون نیستم به خودم افتخار میکنم ولی گند زده شده توی روابطم توی اعتماد به نفسم. نمیتونم حتی با صدای بلند صحبت کنم، داغونم کردن. روابطم افتضاحه انقدر حرف نمیزنم منو ول میکنن میرن. چند بار سعی کردم ولی نمیتونم درستش کنم. هر چی خاطره ی بده از بچگی یادم هست. منو داغون کردن الان نوبت خواهرام هست خودم دارم ذره ذره نابودی اعتماد به نفسشون رو میبینم ولی کاری نمیشه کرد😔😔.
پدر و مادرم انگار یه مسابقه گذاشتن هر کی بیشتر اون یکی رو تحقیر کنه برندست. همیشه دعوا بوده بینشون. اصلا ازدواجشون درست نبود. با این رفتاراشون انتظار دارن توی درست بهترین هم باشی اه. مامانم افتخار میکنه به خودش که بقیه رو تخریب میکنه همیشه هم دنبال توجه بوده. دیگه حالم داره بهم میخوره…..
چه جالب آدمایی هستن که مثل من از والدین آسیب دیدن .من همیشه میگفتم مامانم نمیتونه بد باشه مامان خوبه حتما من اشتباه کردم اما در آخر الان که افسرده شدم و همش ازم میپرسن چرا ..چرا اینجوری شدی …خب اونا نمیدونن که مامانم بود که روانیم کرد و الان دیگ با هیچی تو دنیا خوشحال نمیشم زیاد حرف نمیزنم و نمیخندم و حتی دیگ کارایی که قبلا باهاشون ذوق میکردم الان حتی حال ندارم بهشون فک کنم …من فقط 19سالمه و تو این سن به پایان زندگیم فک میکنم …چرا چرا باید با بچت جوری رفتار کنی یا حتی باهاش رقابت کنی که جایی برسونیش که بخاد بمیره یا هر وقت میره بیرون نفرینش کنی به جایی اینکه بگی سلامت برگردی من منتظرتم…اینا چیزای خیلی معمولی هستن نه حداقل برای امثال من یه رویان که خانوادشون یه روز حتی شده باهاشون خوب باشن …دیگه خستم حتی دیگ نمیتونم راجبش بنویسم…..
همه متن ها منو متاثر کرد ولی متن شما اشکمو درآورد
واقعا متاسفم برای جامعمون، برای پدر و مادر های اینچنینی و برای این روش تربیت که یه ادم رو تا مرز نابودی میبره
دارم گریه میکنم و مینوسم که چرا باید رفتار ما جوری باشه که یه دختر جوون که الان باید شاد و سرزنده باشه یه فکر تحصیل و ازدواج و زندگی باشه ،پر از امید باشه به این حد از ناامیدی برسه
تمام تلاشتو بکن از این بحران بیای بیرون موفق شی از اون خونه از اون زندگی جدا شی با یه روانشناس صحبت کن یا دوستی که بهش اعتماد داری
اینم بدون منی که اینارو نوشتم خوب میدونم حالتو خودم تجربه دارم ولی یه جایی فهمیدم باید جنگید و موفق شد این بهترین جواب برای اوناییه که تحقیر کردن
امیدوارم حال دلت خیلی زود خوب بشه
باورم نمیشه چقدر ادم های همدرد شبیه به هم اینجا هستیم
با تک تک پیام ها مو له تنم سیخ شد چون منم تمامش رو کشیدم
توروخدا بگین من چیکار کنم مامانم خیلییییییی اذیت میکته بابام کمتر ولی تو تصورتون نمیگنجه مامانم چیکارا کع نمیکنه حس میکنم چند شخصیته هست . و اینکه همش بین منو دوستام جدایی میندازه . راهکار هایی کع اینجا نوشتین به دردم نمیخوزه چون مامانم خودش تنش ایجاد میکنه هرچقدر من میرم عقب اون باز دعوا راه میندازه توروخدا بگین
سلام بچهها 🌱
من ابوالفضلم، ۱۹ سالمه.
راستش رو بخواید ، خیلیها توی فامیل و بین آشناها همیشه از ادبیاتم، از طرز حرف زدنم ، از مهربونیم تعریف میکنن. میگن چقدر مؤدبی. ، چقدر آرومی، چقدر خوب بلدی احترام بذاری. و من همیشه از شنیدن این حرفها خوشحال میشم… چون حس میکنم با وجود همه سختیهایی که کشیدم، تونستم انسان بمونم.
متأسفانه من توی یه خانوادهی فوقالعاده سمی در حال رشد هستم. فضایی که پر از تحقیر، سرزنش، مقایسه و فشار بوده. از صبح تا شب بارها و بارها تحقیر شدم. جوری که یه مدتهایی واقعاً حس میکردم هیچ ارزشی ندارم. حتی چند بار به خودکشی فکر کردم… افسردگی گرفتم… روزهایی بود که فقط نفس میکشیدم، نه اینکه زندگی کنم.
اما یه چیزی رو با مطالعه و فکر کردن فهمیدم
خیلی وقتها این رفتارهای سمی فقط انتخاب آگاهانهی پدر و مادر نیست. به نظرم بخش بزرگی ازش یه چرخهی ارثی و تربیتیه زخمهایی که خودشون خوردن، ناآگاهیهایی که نسل به نسل منتقل شده. این حرف به معنی توجیه کردن رفتار غلط نیست، ولی کمک میکنه بفهمم ریشهی بعضی چیزها عمیقتر از اونه که فکر میکردم.
مهمترین چیزی که یاد گرفتم اینه
ما که توی این شرایط بزرگ شدیم، در نهایت خودمون باید آگاه بشیم.
هیچکس نمیاد نجاتمون بده.
هیچکس مسئول ساختن آیندهی ما نیست، جز خودمون.
ما قربانی شروع داستان بودیم، اما قرار نیست قربانی پایانش باشیم
ما میتونیم 🩵
سلام ابوالفضل جان،خواستم بگم تو ۱۹ ساله با حرفات من ۴۰ ساله را تحت تاثیر قرار دادی،خوشحالم که نسل امروز از الان انقدر به فکر آگاه شدن و آگاهی دادن هستند،برات آرزوی موفقیت می کنم🤗🥰
سلام با پیامت خیلی حس بهتری پیدا کردم واقعا خیلی ادم مودب و مهربونی هستی مواظب قلب پاکت باش
منم خیلی تحقیر شدم و خیلی چیز ها برام اتفاق افتاده خیلی هم به خودکشی فکر کردم ولی در نهایت به چیزی ک تو گفتی رسیدم این یه چرخست مادرم چیز هایی ک خودش تو دوره بچگیش از سمت پدر و مادرش دریافت کرده بود دقیقا همه اونا رو خواه یا ناخواه به من منتقل کرد مادرم در طول دوره 18 سالگیم قبلا به من میگف ک من پرستاری اوردم ولی بابابزرگت نزاشت من برم ولی خودش نزاشت من برم دانشگاه خودش میگف من زشتم ولی همیشه منو تحقیر کرد ک چقدر زشتم چقدر من پر ایرادم و…. خودش خیلی وقت پیش تعریف میکرد که بروز پول برداشت ک برا خودش تو بچگی ابمیوه ای بخره و مادرش چطور جلو بقیه تحقیرش کرد ولی همیشه من دوستام میوردم خونه میگف خونه ما نیار بمیرن نگرد و حتی امروز ک یکی از دوستام خونمون بود تو اشپزخونه داد میزد و اعصبانی و چه حرفا و دوستم تو اتاق نشسته بود و حتی اینکه چطور پدر مادرش فرزند دختر ک بوده بهش توجه نمیکردن و من ک دختر بودم نابودم کرد ک چقدر دختر بودن ذلیله ک چطور باید تن به ازدواج بدم من ادم ازدواجی نیستم تا حالا چندین بار هم برام خاستگار اومده رد کردم با کلی دعوا و خیلی بهم بد گذشت من خیلی چیزا رو تحمل کردم ولی باز زنده موندم خیلی وقته با کسی هستم خیلی دوسش دارم و اونم منو خیلی دوست داره ولی یه موضوعی ک پیش اومد و نمی دونم خانوادش راضی باشن یا ن چون اولیل بار حس کردم ک مهمم یمی دوسم داری و تنها نیستم پشتمه و اگه این هم نشه من واقعا تمومم امیدوارم همه اینا یروز تموم بشه بتونم با کسی ک عاشقشم باشم بتونم برم دانشگاه و همین
از خانوادم متنفرم دلم میخاد تنها باشم دلم نمیخاد باهاشون حرف بزنم کتک زدن من براشون عادی شده اصلا براشون مهم نیست که منم دل دارم و هر حرفی رو نباید بهم بزنن سر درس عصبی میشن هر فحش و توهین و تیکه ای که دلتون بخاد بهم گفتن کتکم میزنن مامانم باهاش حرف بزنی در لحظه چیز خاصی نمیگه ولی تو دعوا همرو میکوبه تو سرم و اصلا براش مهم نیست چی میگه و خیلی عصبی بشه که خیلی بد بهمو میزنه یه سری موهامو داشت میکشید بابام عصبی بود سر درسم پرتم میکرد اینور اونور بهم مشت میزد خلاصه واقعا زا ته دلم دوسشون داشتم ولی یه کارایی کردن که هر چقدر هم خوبی کنن نمیتونم اون کار ها رو فراموش کنم انگار تو مغزم حک شدن خیلی جالبه بدترین کار ها و حرف ها رو با من دوست و آشنا و غریبه نزده و نکرده مادر پدر خودم کردن من هر جقدر هم خوب باشم همیشه بچه های مردم بهترن بهم گفتن من مایه ننگشونم ازم متنفرن میگن مامانم میگه اگه ما نباشیم باید تو جوب دنبال غذا باشی بابام براش مهم نیست تو ماشین یا خونه اگه یه چیزی باب میلش نباشه مخصوصا موضوع درس کتکم میزنه نه با دوستان میرم بیرون نه تنهایی میرم بیرون تهش ماهی دو بار نا پول تو جیبی خاصی دارم هیچی من خاستم دوسشون داشته باشم ولی خودشون علاقه منو به نفرت تبدیل کردن دلم میخاد تنها زندگی کنم نه حق دارم انتخاب کنم چه پوششی داشته باشم هیچی بیخیال بخام همه چی رو بگم تا فردا باید بنویسیم کاری از دستم بر نمیاد کاش زودتر بگذره…
منم مثل توام دقیقا… بعد از فوت مامان بزرگم مامانم اخلاقش ۱۰ برابر بدتر شده برا کوچیک ترین چیزا فحش میده داد و هوار میکنه تهدید به کتک میکنه تا ی اشتباه میکنم منو میزنه موهامو میکشه که تا ۱ هفته سرم درد میگیره یبار دستمو جلو صورتم گرفتم از خود دفاع کنم منو زد دستش به ناخونم خورد و دردش گرفت برای همین منو بیشتر کتک زد بابامم که کمتر عصبی میشه و میزنه ولی چندیدن بار منو بدجور زده و هل داده یبار گلوم رو فشار داد نزدیک بود خفه شم یبار زد تو صورتم و تخم چشمم زخمی شد و چند هفته باد کرده بود رفتم دکتر.. چند بار به فرار فکر کردم ولی با خودم گفتم بعدش کجا برم و پشیمون شدم…خیلی دوسشون دارم ولی اخلاقاشون روانیم میکنه اینطورین که حتما باید بهم احترام بزاری نظر تو مهم نیست مگه تو آدمی…هرموقع میگم چرا کتکم میزنین درباره کوتاه کردن شاخه ی درخت میگن که آره درخت دردش میاد ولی سود میکنه و بهتر رشد میکنه و اینا..کتک زدن من مثل کوتاه کردن شاخه درخت نیست بفهمین….دیوونم کردن هر موقع عصبی میشم بهم میگن بیشعور پرخاشگر ولی وقتی خودشون عصبی میشن فقط میام منو فحش میدن بعد میگن اشتباه نکن تا اینطوری نشه ولی خودشون معذرت خواهی هم نمیکنن
واقعا متاسفم برای افرادی که کتک زدن فرزند خودشون رو روش تربیت میدونند و فکر میکنند به اون کمک میکنند
همه کسایی که اینجا پیام دادن بیاید به هم قول بدیم اگه یه روزی ازدواج کردیم و خواستیم بچه دار بشیم قبلش مطالعه کنیم به رفتار هایی که قراره با بچمون بکنیم فکر کنیم و دی یک کلام طوری یه والدین ما باهامون رفتار کردن با بچه هامون رفتار نکنیم
درد از جانب خانواده درمان ندارد جز بی تفاوتی و سرد شدن … سطح توقع ات را از خانواده به صفر برسان … آنها انرژی مثبت تو را از بین میبرن و این باعث میشه تو در آینده آدم ناموفق باشی پس بی تفاوت باش و به برنامه های بزرگ ات فکر کن .
تا آنجا که من تجربه دارم بی تفاوتی بزرگترین نعمت خدا است که باید در این جا از آن استفاده کرد ..
باز هم میگم درد خانواده درد بی درمان است.
من یه دختر ۱۲ ساله ای هستم که از هوش درون فردی بالایی برخورد دارم..دارم روانی میشم سخته میترسم خیلی میترسم..الان که نت ملی نمیتونم برم و با AI درودل کنم تصمیم گرفتم مشکلمو اینجا بگم که شاید حداقل خالی شدم،ون به عقیده منی که تو این دو سه ساله دارم از خودم و آسیب های روحی و روانی که بهم خورده مراقبت میکنم
من دو شخصیت دارم،یکی همونیه که میگه:برو و دنبال یکی باش تا بتونه درکت کنه و دوست داشته باشه و مهم تر از همه بهت گوش بده!
وای نه..نه قرار نیست همه چی خوب پیش بره!
دومین شخصیتم میگه:نکن،خودتو بدبخت نکن.میدونی آنقدری من توسط شخصیت دومه نجات پیدا کردم که چی..مثلاً اون میگه که بجای اینکه دنبال پسربازی بری،این کارو کن؛↓
.بهترین کاری که میشه کرد درقبال این همه بدی هاشون؛
انتقامِ سرد و حسابشده → ساختن آیندهای که ثابت کنی نیازی به آنها نداری.
· تبدیل خشم به حرکت → درس خواندن، مهارتآموزی، قوی شدن.
· تخلیهٔ امن خشم → مشت زدن به بالشت، فریاد زدن در حمام، دویدن تا نفسنفس زدن.
· نوشتن نامهٔ آتشین (و سپس سوزاندنش) → سمزدایی روانی.
ولی ترسیدم..ولی کم آوردم خستم خیلی خستم همه مون همینیم..ولی نباید ناامید شیم،اونقدرا هم دور نیست بهبود و شفا پیدا کردن!
فقط کافیه وقتی که دعوا میکنن ازشون فاصله بگیریم،باهاشون حرف نزنیم(به عقیده اون ها ما وقتی که یه حرف حق و منطقی میزنیم داریم بحث میکنیم،ولی اونا نمیدونن که ذهنشونه که داره در قبال راهنمایی هایی و دلسوزی هایی که میکنیم مقاومت میکنن.یه مشت احمق!که نمیخوام تغییر کنن!)
ناراحتم،یه جای دلم میگه بلایی سرشون بیارم که تا عمر دارن مثل من که وقتی دارم بحث های به درد نخور و وقت تلف کنندشون رو میکنن درد بکشن که نمیتونن صدایی از خودشون دربیارن چون اگه دربیارن،همه چی میوفته گردن اون،بهش گیر الکی میگن میگن تو کص*خلی!
چون اگه اینکارو کنی فایده ندارد بدتر نمیفهمن بدتر نمیخوان درکت نمیکنن..صداتو اضافی و آزار دهنده میدونن..
نیاز دارم به آدمی که به حرف هام گوش کنه..درکم کنه،ولی الان نه سعی میکنم دنبال یه آدم قابل اعتماد مثل مامان دوستم که روانشناسن پناه ببرم..دارم پودر میشم می خوام داد بزنم ولی اجازه ندارم.
نمیتونم بیشتر بنویسم،ش شاید فقط گریه کنم یا بخوابم..
منم مثل توام ۱۲سالمه پدرم همش به دنبال حرف مادرمه دوتاشون منو تحقیرمی کنند ،بهم لقب های بداخلاق دست وپاچلفتی می دن ولی هرچی باآرومی ومحبت باشون حرف میزنی درک نمی کنن چقدربیچارم. دارم توگوگل میزدم “نحوه ی برخوردباوالدین بداخلاق “که مطالب روخوندم اشک هام سرازیر شد اصلا میرم پیششون بهم توجه نمیکنن احساس امنیت نمی کنم .نمی دونم توی بزرگسالی کی پشت من هست .گاهی اوقات میرم توی اتاق درروی بندم ،اشک میریزم ،قرآن می خونم.🥺🤲🤲یا امام رضا
سلام ببخشید من کلا خوب بلد نیستم توضیح بدم اصلا اینطور بگم در مدرسه ضعیفترین نمرم اشاء بود خلاصه ببخشید ولی یه راه حل بهت میدم که صد در صد جواب میده اگه به خدا توکل کنی و هرچی میگم انجام بدی و بقیشو بسپار به خدا بعد از ۲۱روز اگه همه چی درست نشد بیا همینجا و هرچی میخوای بگو، شوخی کردم نگو ، حق با شماست تحمل چنین محیطی خیلی سخته بخصوص برای دختری توی این سن ولی قبل از اینکه کاری بکنی که تو آینده پشیمون بشی یه روشی رو بهت میدم که اگه ۲۱روز انجام بدی مطما باش جواب میگیری فقط انجام بده و به خدا اعتماد کن، براچی من اینقدر مطما دارم میگم همه چی درست میشه، چون من انجامش دادم و جواب گرفتم نه یک بار، همیشه هر وقت مشکل داشتم تا الان که ۴۳سالم هست دارم انجام میدمو حتی کمتر ۲۱روز بخدا جواب گرفتم بشرطی که شک نکنی بخدا و باورت اینه که کارت درست شده، راه حل و بگم ، راه حل از طریق نوشتن شما هرچی میخوای از خدا بنویس روی یه کاغذ، ببین چطور کمتر از ۲۱روز هرچی رو نوشتی همون شده فقط اگه زندیگتو خانوادتو دوست داری ازته دل انجامش بده به جان بچه هام جواب میگیری ، اینطوری بنویس هرچی که دوست داری بشه رو طوری بنویس که اتفاق افتاده وشده و بابتش از خدا تشکر کن ، {مثلا خدایا شکر و سپاسگذارم که که پدر و مادرم دیگه باهم بحث نمیکنند ومحیط خونمون آروم و پر از عشق وصمیمت شده و شمارا شکر میکنم بخاطر رفتار خوبی که پدر و مادرم و کل خانوادم که بامن دارند ..و ..و .. خلاصه هر طور که دوست داری بشه بنویس طوری بیان کن وبنویس که شده باشه وتشکر کردن از خدارو حتما تکرار کن از خدا، مثلا خدایا شکر و سپاسگذارم که پدرم دیگه به سخت نمیگیره ، بعدشم این نوشته و خواسته هات ۱۵ بار در روز باید بنویسی حتما باید انجام بدی که جواب بگیری ، ۱۵ بار در روز ، ۱۰ بار در طول روز و ۵بار موقع خواب یعنی هر وقت خواستی بخوابی بنویس و بخواب، مطما باش همه چی درست میشه با امید به خدا من انجام دادمو در کمتر از ده روز حتی هرچی که نوشته بودم همون شد حتی برای کسبو کار هم جواب میده ، فقط برا کسی تعریف نکن یا به کسی نگو حتی به صمیمی ترین دوستت امیدوارم که انجام بدیو کمتر از۲۰روز همین جا بیای و بگی خدا شکرت همه چی درست شد ،،،، موفق باشی یاحق
برو ** بخور
اینو مینوسم اینجا تا دست بردارن یه سریا از تقدس یه مشت حیوان
من نه دردم دوست پسره نه دردم اینه چرا نمیزارن برم بیرون
اصلا واسم مهم نی این دو بحث
یه پدر عو&ضیی دارم که شبانه روز منو تحقیر میکنه
فحش هرزگی بهم میده
همین چند ساعت پیش بهم میگفت تو عقلت کمه تو کم داری تو عقب مونده هستی تو هیچی نمیفهمی تو مغزت مشکل داره
به برادرم گفت به جنس مخالف فکر نکن قدت کوتاه میمونه حالا بردارم هنوز بچس سنش به این چیزا نرسیده
اون مادر ک…..افطم مثل یه افریته هر شب یه شر درست میکنه
هیچ کدومشونم قصدشون دلسوزی و محبت نیست
حسادت شدید دارن
رقابت دارن
به جای اینکه برن با همسن و هم جایگاهشون این کارارو بکنن
با بچه هاشون انجام میدن
خدا فقط لعنتشون کنه
خیلی حالم بده
همه چیزمو کنترل میکنن
حتی من میرم دستشویی اونم باید جوری برم که یه وقت بابای *** ناراحت نشه چون معتقده دختر باید تو خونه شوهرش پریود بشه
به من میگه تو بار مشکلی واسم
من حتی پول تو جیبی هم از این دوتا نمیگیرم…
علنا دست و بالم خالیه
این دوتارو بهشون یه سگ بدی برای نگهداری سگه یا میمیره یا فرار میکنه
الهی فقط تا آخر سال اول بابای عوضیم بمیره بعد ننه شغال صفتم که اینقدر بچه هاشونو اذیت کردن
منم با والده سمی بزرگ شدم یعنی
مادرم چون خودش با والدین سمی بزرگ شد اینطوری شد.
مثلاً منو تو اتاق حبس میکرد حساس بود کتک میزد تهدید میکرد ومن به عنوان یک کودک هرگز امینت عاطفی نمیکردم و مثلاً اگه پدرم منو با او تنها میگذاشت حسابی میترسیدم نه میتوسنتم باهاش درد دل کنم نه چیز دیگه چون زود بهم میزد .
یک شتر دزد یک شتر دزد تحویل میده و یک والده سمی یک بچه سمی که در آینده والدین سمی میشه تحویل میده
مادرم خودش اضطراب اجتماعی داره یعنی کلا افسرده و منزوی هست و نمیتونه با کسی ارتباط بگیره و این رو در ما به وجود آورد
حساسیت زیاد ما به انتقاد حساس بودن از هر جهت انزوا و خجالتی بودن و بی عرضه بودنم همه و همه تقصیر او بود که الحمدالله حالا حل شد
اما مادرم از بدو افسرده بود منو تو اتاق حبس میکرد
بزرگ که شدم اصلا نیمیرفت با مردم ارتباط بگیره و منم خیلی کمرو بودم و عقده شد تو دلم چیزی به این سادگی زود جا میزد بعد مرگ پدرش افسرده تر شد و همیشه به خاطر مشکلاتم میگفت خودشو میکشه
منم آزار میداد با پدرم مشاجره شدیدی میکرد
من به دلیل مشکلات روانی مدرسه نمیرفتم و اون هم با مدیر تلفنی صحبت نمیکرد
ازدواج آنان اشتباه بود
خودش میگفت کاش متولد نمیشدی کاش ما بچه دار نمیشدم
منزوی بود و همین چیزها مسبب سمی شدنش بود
من رو هم از اجتماع منع میکرد ولی پدرم خیلی خیلی خوب بود و کمک رسان
امیدوارم هر جا هستی موفق باشی برات بهترینا رو می خوام واقعا امیدوارم برا منم حل بشه
من همه این آزارهایی که رسوندن رو میتونم ببخشم جز تجاوز های جنسی
روح و روانم نابود شدولی شکوفا شدم
از جنسیتم متنفر بودم ولی الان عاشق جنسیتم هستم
به من تجاوز جنسی شد نمیدانم ببخشم یا نبخشم والدینم را
با خوندن کامنت های شما فقط اشک ریختم مثل الان که دارم اشک میریزم. ۴۵ سالم شده و هیچی از زندگی نفهمیدم همیشه بازیچه خانواده بیمار روانی خودم بودم. فقط بخاطر اینکه پدر و مادر من یه حمال نوکر میخواستند که کاراشون رو بکنند. برای راحتی خودشون عمر و زندگی منو تباه کردند. خدایااااا خستم…….همه زندگیم تموم شد به پای دو تا آدم مریض روانی سوخت. مادر من حتی از مادر خودش سواستفاده کرد که ازش کار بکشه. با اینکه میدونست مادرش سرطان دهان داره یه کسی نگفت و موقعی متوجه شدیم که دهنم از بیرون سوراخ شد. پدرم هم یه عمر گریه و ناله میکردم منو نکشون اون خونه. اون خونه برام مثل شکنجه گاه میمونه ولی با هر دروغ و فریبی منو به اونجا میکشوند از هر کار کثیفی هم دریغ نمیکرد. شکنجه روحی و احساسی منو میکرد که منو اونجا بکشونه و براش مهم نبود من چی دارم میکشم و چه عواقبی کاراش روی من داره.
الان تبدیل به یک آدم بدون اعتماد به نفس تو سری از همه شدم. چون منو اینجوری میخواستند که یه برده تو دستاشون باشم. میدونن تهش قراره خودکشی کنم ولی کی به این شجاعت برسم نمیدونم.
دوست خوبم
شما تا الان که سرپا هستی یعنی یه آدم قدرتمند هستی که دوس داری بری جلو و هیچکس نمیتونه جلوتو بگیره ذهنیتت افکارتو میسازه و با خودکشی شما هیچکس چیزیش نمیشه حتا ناراحتم نمیشن و امون روز از یاد میری توصیه میکنم برید پیش روانپزشک درمانگر شما بدینا اومدین تا زندگی کنی و لذت ببری لایق بهترینها هستی نذار کسی کنترلت کنه حتا افکارت
هنوزم دیر نیست از الان به بعدسو برا خودت زندگی کن همچی درست میشه
بچه ها من وضعم از همه ی شما بدتره و حالم هم همینطور دیگه خسته م واقعا نمیدونم چیکار کنم این راهکار هایی که هم اینحا نوشتن کردم نشد پس خودمو خلاص میکنم دیگه بسه امیدوارم مامان باباهای اینده اینحوری نباشن
به عنوان کسی که یه خودکشی ناموفق دارم و هیچکس هم ازش خبر نداره دارم بهت میگم،بدترین حسی بود که میتونستم تو زندگیم تجربه کنم. وقتی به اون لحظهها فکر میکنم همه وجودم میلرزه.راههای خیلی قشنگتری واسه رهایی هست. فقط صبر کن تا فکرت راهشو پیدا کنه.
درسته زندگیتو به خاطر بعضی آدمای بدرد نخور حیف نکن منم وضعم مثل تو هستش ولی تسلیم نمیشم و خودمو از این باتلاق میکشم بیرون تسلیم شدن راحته و جنگیدن ادامه دادن سخته ولی خیلی قشنگه
نه همچین کاری نکن فرار کن برو کار کن زندگی درست کن بدبختی بکش ولی این کارو بخاطر دوتا احمق نکن
مادر و پدرم از بچگی تا الان که بالای ۲۰ ساله هستم باهم دعوا می کردند، حتی گاهی همدیگر رو کتک می زدند، همدیگر رو نفرین می کردند و از هم متنفر بودند و هستند، وقتی ده سالم بود آرزو می کردم طلاق بگیرند تا دیگه تنشی تو خانه نباشه
وضعیت خوبی هم اصلا نداریم، یک خواهر دارم که به زور میره حمام و اگر اصرار نکنیم یکسال هم حمام نمیره و میگه حوصله ندارم و برایش مهم نیست، موهاش همیشه ژولیده است و حتی یکبار هم خودش رو تو اینه نگاه نمی کنه و میگه خیلی زشتم، همیشه می خوابه یا با گوشی بازی می کنه، میگه از دانشگاه متنفره و دوست نداره دانشگاه بره، وقتی ۱۴ سالش بود بخاطر مرگ یکی از بستگان دچار حملات پانیک شد و روانپزشک هم رفته درست نشده، پدرم هم لوسش می کنه هم سرش فریاد می کشه فحش میده کتکش میزنه..خودش هم خیلی خودخواه شده تو تنش ها به مادر و پدرم فحش های بدی میده و حتی یکبار با قیچی به مادرم حمله کرده و میگه اصلا پشیمان نیستم، درسته پدر و مادرم واقعا تو بعضی یا شاید خیلی از مسائل بد بودند ولی رفتار اونم قابل قبول نیست، خیلی هم لاغره، غذا به زور می خورد، میگه بدم از غذا میاد. یک خواهر دیگه هم دارم اونم مضطرب و به شدت عصبی است، قبلا بخاطر اضطراب اجتماعی هر روز گریه می کرد و می گفت نمی خواد تو اجتماع باشه و درحدی افسرده شده بود که اونم حمام نمیرفت، رفت روانپزشک براش قرص نوشت بهتر شد، از اون یکی خواهرم بهتره یکم به ظاهرش اهمیت میده به درس کم و بیش اهمیت میده ولی خیلی عصبی و مضطرب است و همش دعوا می کند با همه دعوا می کنید و میگه من خیلی آدم بدی هستم و همه از من متنفرند و به من میگه پدر و مادر من رو دوست ندارند و خیلی ناراحتم، هیچی هم نمی تونیم بهش بگیم نمی تونیم بگیم بالای چشمش ابرو است
درباره خودم؟ من آرامم احترام پدر و مادرم رو می گیرم، هیچ توقعی ازشون ندارم میگم مهم نیست منو دوست دارند یا ندارند برام اهمیتی نداره، می خوام تو خانه صلح باشه، منم کم رو و ساکتم و مضطرب هستم، خیلی هم لاغرم. هیچکدام هم انگیزه نداریم حتی اتاق خودمون رو تمیز کنیم مادرم بارها گفته تنبل و به درد نخور هستید و زبانتان درازه و غلط کرده بچه آورده و گفته شما بی خانواده و به درد نخور عین پدرتون هستید، حتی گفت بدترین روز زندگیم زمانی بود که شما به دنیا اومدید. مادرم بچه بودیم ما رو بار ها کتک زده و تحقیر های بدی کرده، وقتی ۷ سالم بود شالم از دستم افتاد کثیف شد منم خندیدم بعد نیم ساعت من رو صدا کرد اتاقش و گفت دهنت کثیفه نباید می خندیدی و شالم که خاکی و کثیف شده بود به زور کرد تو دهنم و گفت باید بخورمش..من تو اتاق تنها بودم،کتک و تنبیه زیاد بوده ولی این تو ذهنم مونده چون تنها بودم، هیچکس نفهمید، گریه نکردم، شکایت نکردم..انگار یک لکه فراموش شده است، البته مادرم به ما محبت هم کرده، توجه کرده، به فکر ما بوده و من دوستش دارم، اما پدرم تقریبا هیچ! فقط گفته بیرون نرید و آزارمان داده، مثلا بچه بودیم بی خود ما رو دکتر می برد و به دکترا اصرار می کرد آمپول بنویسند تا براشون بزنم، دکترا میگفتند چقدر علاقه به آمپول دارد. اونقدر آمپول زدم که جسمم بیمار شد و اون زمان ادای پدر های خوب رو در می آورد و میگفت خیلی به فکرتون هستم که شما رو دکتر می برم! در حالی که اون دارو و امپول هایی که برامون زد همش عوارض داشت.الان هم اصلا دکتر نمیبره بزرگ شدم کلی بیماری دارم براش مهم نیست اجازه هم نمیده دکتر بریم، بچه بودم بخاطر اون همه آمپول و ادا هایش گریه می کردم، الان فقط میگه در خانه حبس بشید! با اینکه متولد ۸۲ هستم اجازه نمیده سر خیابان هم برم! میگه بیرون ناامن است حق ندارید برید ما هم بیرون و دکتر نمی بره حوصله ندارد مگر با پافشاری فراوان، فقط اگر اورژانسی باشد دکتر می بره..اون هم همیشه تحقیر می کند بیشتر از مادرم، و بدهن است، خیلی بددهن است فحش های بدی میده یکی از خواهرامم رو لوس کرده اما خوب به فکر روح و جسم اونم نیست
هممون جدا روان دیوانمون مشکلات هورمونی و جسمی داریم
به ظاهر همه چیز عادی است میرم دانشگاه و برمی گردم اما احساس انزوا و حبس می کنم، دلم می خواد فرار کنم برم جزیره دور افتاده، از هیچی هم شانس نیاوردیم، دانشگاهم برام مزخرف بود، آزار دادند، یک پسری بهم تجاوز ج.ن کرد، همه چیز وحشتناک و مزخرف همش استرس درس و آزمون…خدایا دیگه خسته شدم!
وقتی اینترنت هسا هرکس یک گوشه میزه با موبایلش بازی می کنه به محض اینکه نت تمام میشه یا میریم مهمانی یا می خوایم حرف بزنیم همش جنجال و دعوا است، همه چیز فاجعه است! نمی خوام ناشکری کنم چون از این بدتر هم می تونه باشه
اخی میدونم خیلی سخته منم تو همچین شرایط مشابه قرار گرفتم ولی یادت نره انسان هرچی میکشه از کار خودش میکشه و این تقصیرات پدر مادرند چون اونا ذاتشچن خرابه یا مشکل روانی جدی دراند که باید پیگیری بشه
پدرم همش فکر میکنه حق با اونه و میخواد آینده و هدف من رو که دوساله دارم براش زحمت میکشم رو نابود کنه اون میخواد منو مجبور به کاری کنه که توش علاقه ای ندارم و میخواد که من توی اون کار آینده هم داشته باشم کار منو نابود میکنه منو پیش دیگران شرمنده و تحقیر میکنه با دشمنام موافقت میکنه همش سرزنشم میکنه با بقیه مقایسم میکنه همش میگه حق با خودشه و هرچی خودش میگه رو درست میبینه به من بعضی مواقع بخاطر یه اشتباه کوچک فحاشی میکنه و مادرم رو اذیت میکنه و اونو دلیل این مشکلات میدونه منم هی برنامه ریزی میکنم تنش رو به حداقل میروسنم از بعضیا کمک میگیرم اما الان دیگه داره از کنترلم خارج میشه نیاز به کمک دارم مشاوره ای دارین ؟
کتک زدن
زورگویی و اجبار به علایق خودشون
مقایسه کردن
منت گذاشتن و سرکوفت زدن
حمایت نکردن
محبت نکردن
هرچیزی که دوست داشتم برام یا نخریدن یا بعد از کلی دعوا و قهر و گریه و زاری خریدن و در عوض شرط و شروط گذاشتن
هیچوقت باهاشون راحت نبودم و دلم میخواست ازشون دور باشم
دلم نمیخواست باهاشون مسافرت برم ولی به زور منو با خودشون میبردن و اون چند روز مسافرت میشد بدترین روزای زندگیم
همیشه از بچگی منو با پسرای دیگه مقایسه کردن مثلا پسر فلانی رو ببین چقدر درسخون هست یاد بگیر
و این داستان همیشگی بود
کاری اگه برام انجام میدادن سرم کلی منت میزاشتن و اگر کار اشتباهی میکردم همیشه سرکوفت میزدن
خیلی به فوتبال علاقه داشتم و خیلی فوتبالم خوب بود ولی بجای اینکه حمایتم کنن نمیزاشتن برم کلاس های تیم فوتبال و فقط میگفتن درس درس درس بخون
هیچوقت آزادی نداشتم هرموقع با دوستام بیرون میرفتم با استرس بود هیچوقت نزاشتن بهم خوش بگذره
مدام کنترلم میکردن رفت و آمدم و گوشی و همچی
همیشه دلم میخواست ازشون دور باشم و تنها زندگی کنم
۳۰ سالم شد دلم نمیخواست زن بگیرم ولی به اجبار و بخاطر فرار از اون وضعیت زندگی به ناچار ازدواج کردم و الان بعد از یکسال متاهل بودن هم احساس خوشبختی نمیکنم و همش مقصر پدر مادرم هستن
من از پدر و مادرم هیچوقت محبت ندیدم و الان هم زنم بهم محبت نمیکنه بهم توجه نمیکنه حمایتم نمیکنه و پشتم واینمیسته همش سرم غر میزنه
نمیدونم شاید مشکل از زنم نباشه و مشکل از خودم باشه که بخاطر دوران کودکی افسرده و گوشه گیر شدم
من از چاله درومدم افتادم تو چاه
منم همینطور اینقدر از خانوادم بدم میاد ولی هرجایی گفتم فقط بلدن بگن بزرگتره احترام پدر و مادرت رو نگه دار،چه بزرگتری؟پارسال بود باورتون نمیشه به خاطر یه گردو پوسیده که بابام خریده بود با هم مثل بچه کوچولوها دعوا کردن و من اومدم و دیدم بابام چاقو گرفته رو مامانم و قشنگ قصد داره بکشتش،من پریدم رو مامانم تا به خودش بیاد یا حداقل منو بکشه،ولی اعتنایی نکرد و چاقوش رو منم گرفت..من اون موقع فقط ۱۳ سالم بود…ولی فقط تهدید کرد چاقو رو انداخت و تهدید به قتل مامانم و خودش کرد بعد از اون مامانم به بهونه خرید قرص رفت و تا یه هفته برنگشت،رفته بود شهرستان،تلفنشم هر دو روز یک بار جواب میداد اونم فقط به خاطر منه ۱۳ ساله،اینم بگم ما یه خواهر ۱ ساله هم داشتیم و یه خواهر ۱۱ ساله،سرتون درد آوردم فقط میخواستم خالی شم چون نمیتونم اینارو اینقدر دقیق به هیچکی بگم،بعد از اینکه به اصرار من مامانم برگشت،من ازشون عذرخواهی کردم،انگار که تقصیر کنه!اما خسته شدم خیلی،تو این سن فلوکستین میخورم،من تصمیم گرفتم دیگه اینقدر به فکر مامان و بابا خود خواهم نباشم و دیدم اگه من به فکرشون نباشم اونا منو فراموش میکنن،شب تولدم مامانم بهم گفت بی شعور بی عقل بابام هم تهدید کرد که یه روزی میزاره میره،در ضمن امشب شب تولدمه…
با امید اینکه همه خانواده خوبی داشته باشن..
عزیزم تو بهترین خودت هستی همه ما اسیب دیده خانواده ایم
از همینجا بغل میگیرمت دوست عزیزم
پدر و مادر منم سمی است.از هیچکدام شان خوشم نمیاد.بود و نبود شان برام یکیست. یک ذره هم احساس دوست داشتن ندارم. درک ات میکنم.
مامان بابای من خیلی شکاکن و اینکه به همه چی شک میکنن کلافم کرده خیلی وقتا باهاشون کنار نمیام و بجای اینکه خودشون برن پیش روانشناس منو میبرن جالبه اصلا هم قبول نمیکنن که رفتارشون اشتباهه با منی که نزدیک ۲۰ سالمه مثل بچه های ۱۲ ساله رفتار میکنن و اگه یه حرفی بزنی که مطابق میلشون نیست با یه حالت توهین امیزی میگن بروهرکاری دلت میخواد انجام بده
سلام
من هم مثل شما پدر و مادر سمی دارم
به طوری تحت فشار هستم که نمی دانم به کجا بروم بنده به سن ازدواج رسیدم بخاطر کارهای شخصی خودشون که یک نوکر پاره وقت داشته باشند نمی گذارند حتی ازدواج کنم هر صبح و شب آرزوی مرگ می کنم نمی دانید چقدر شیطان صفت اند
عزیزم اگه پارتنر خوب و حامی پیدا کردی حتما ازدواج کن از مشاور و دادگاه کمک بگیر. هیچوقت بخاطر خودخواهی پدرومادرت از خوشبختیت نگذر
سلام فقط وفقط وفقط نااگاهند نابلدن وپر اضطراب که میخاهند که فرزند صعود کنه ولی به خاطر نااگاهی. باعث سقوط میشن
نه اونها نمیخوان فرزند صعود کنه ، کافیه وقتی موفقیتی کسب میکنید به چهره اونها نگاه کنید، ببینید چه احساسی رو نمایش میدن ، تنها مسئله مهم برای اونها اینه که کاری که شما انجام میدید چه تاثیری روی اونها داره، اگر موفقیت شما باعث بشه کمتر بتونن روی شما اعمال قدرت کنند از موفقیت شما ناراحت میشن.
سلام
سلام خانواده منم همینجوری خیلی سخته کنارامدن باهاشون ارامشوازم گرفتن
از شما باز بهتره من وقتی پدرم عصبانی میشه وسایل خونه رو سمتم پرت میکنه مامانم اینو تربیت میدونه خیلی عجیبه به شب بدون دعوا نمیشه وقتی برف بارید نزاشتن برم بیرون حسرت شد برام بخاطر سختگیری زیادشون فقط میرم مدرسه جایی دیگه نمیرآن برم خیلیم اصرار کنم فقط حرم….
سلام یعنی من باچنین خانواده زندگی میکنم خیلی شکاک بهم بی احترامی میکنن توهین بیشتربرای ازدواج یکی بخوادازدواج کنه میگن توموندی رودستم هیچکی نمیادتوروبگیره توهیچ وقت ازدواح نمیکنی توکارهام دخالت میکنن ووفتی میگم ن کتک میرنن ومیگن زبونت خیلی درازشده برای چیزکوچیکی مداپم سرزنشم میکنن سرکوفت میزنن واشتباهات گذشته روشخم میزنن وخیلی حرفای منفی بهم میزنن خیلی سخت کناربیاییم باچنین خانواده ای خسته شدم این قدرکه منوبه خودکوشی رسوندن وچندسالع دچاراظطراب وسواس وافسردگی هستم ودارویخورم وجالب اینجاست همینابهم میگن دارونخورتوخوب شدی خیلی سخته
درود.
با والدین سمی که دائما تند برخورد میکنند، سواستفاده روانی میکنند و گاهی به قتل تهدید میکنند و اصلا هم به روانشناسی و مشاوره اعتقاد ندارند چطور رفتار کنیم؟
تهدید به قتل؟تو هم همیشه یه سلاح سرد یا گرم همرات داشته باش تا خواستن بهت آسیب بزنن از خودت دفاع کن
چهل سال سنمه تمام چیزهای منفی دنیارو با روحم تجربه کردم . زندان بخاطر دعوا . اعتیاد به مواد انواع اقسام مواد . بیکاری . کارگری . و هرچیزی که فکرشو کنید ..
خواستم بگم من نتیجه پدر مادر سمی هستم
از بچگی با شکنجه بزرگ شدم نه کتک
با دار زدن با پرتاپ استکان تو سرم با سیم رادیو با تهدید به طناب دار با بی محلی والدین ..
حسرت یه خوراکی تو بچگی هفته ای یکبار پول تو جیبی
واسه درآوردن پول تو بچگی میرفتم میوه چینی کار میکردم. تو آشغالا دنبال ضایعات بودم تمام بی محلی و تهمت و بی احترامیا تموم شد حدود ۱۰ سال دیگه اعتیاد ندارم دیگه با یه نگاه چپ کسی دعوا نمیکنم . همیشه از خونه فرار میکردم اقدام به خودکشی میکردم و ……..
یاد والدینم که میفتم حالم از خودم بهم میخوره ….
مهم نیست چجوری زجر کشیدم ولی بالاخره تموم شد ولی در ذهن و روحم همیشه مثل لکه سیاهی باهام خواهد حتی تا لحظه مرگ. ..
بچگیت خیلی سخت بوده خیلی. واقعا افتخار میکنم بهت، شاید هیچ وقت از همچنین چیزی در نمیومدی ولی در اومدی با وجود تمام سختی ها. منم وقتی بهشون فکر میکنم حالم از خودم و بچگیم بهم میخوره، کاری نمیشه کرد ولی ما سعی کنیم مثل اونا نشیم و تا میشه از اونا و هر چیزی که ما رو یاد اونا میندازه دور شیم….
و اما منی که نمیبرنم پیش روانشناس میگن مگه تو دیوونه ای؟ مگه روانشناس ماله دیونه هاست؟ من تو سنی که این سال از مهمترین سال ها برای من و آینده ی میشه گفت اجباریم هستم و ذره ای ذره ای به این فکر نمیکنن که یکی از کوچیک ترین کارشون اشتباه بوده باشه اصلا قبول نکنید چرا منو نمیبرید پیش روانشناس؟؟که حداقل دردمو به اون بگم. یه راهی بده. برید خداروشکر کنید حداقل والدینتون میبرنتون. ولی من نمیتونم برم.. من تو سن حساسیم من محدودم محدووود درد دارم نمیتونم بلند جیغ بزنم نمیتونم بلند گریه کنم نمیتونم زندگی کنم نمیتونمممم یه دختر تو همچین خانواده ای و در ایران. آه..
ما که چوبش خوردیم
الان یک فرد ۱۸ ساله به شدت استرسی و اضطرابی هستم و یه مدت کامل قرص های قوی افسردگی میخوردم
چندین بار بخاطر این که نابودم کرد مادرم میخواستم خودکشی کنم
من اصلا بچگی نکردم همیشه میترسیدم فقط واسه مامانم نمره خوب گرفتم یه بار نگام کنه که همش حتی با نمره کامل تعریف بچه مردم تعریف رفتار اون شخص لبخند زدن به اونا و تحقیر کردن من حتی با نمره خوب و عالی
توهین و همه چی
واقعا سمی هست و هر روز تو خونه به من بهدلیل توهین میشه تیکه میندازن
میخوام بهش بگم آره مامانم من خرم من اعتماد به نفس ندارم شغل و کار در آمد ندارم درس خوب نخوندم گوشی همش میرم به هیچ جا هم نمیرسم نگران نباش پس لطفا دست از سرم بردار انقدر نابودم نکن بسه ۱۸ سال شد خستم دیگه خستم خستم خستمم خستمم
من یه پدر دارم که چند ساله دیگه ندیدمش. بچه که بودم همیشه با یکی از اعصای خونواده قهر بود. مثلا سر یاد نگرفتن الف با توی کلاس اول با من قهر میکرد و دیگه محل نمیگذاشت. همش فحش میداد و دعوا میکرد. تا 24 سالگی این جریان تکرار شد و تکرار شد… همش قهرای طولانی و فحش و ناسزا… بعد توقعشم بالا بود. پول که نمیداد بهم. نه اسباب بازی میخرید نه توجه میکرد. همش برای خودش خرید میخرد، برای خودش لباس از خارج سفارش میداد. اما من باید لباس از تاناکورا میخریدم.. بعد میگه چرا منو دوست نداری؟ اخه چیتو دوست داشته باشم روانی…. خدا جوابتو بده ایشالا
سلام بخشید من والدین سمی دارم و از دستشون نمیدونم باید چیکار کنم میشه لطفا یه مشاوری چیزی معرفی کنین که تا کار به جای باریک نکشیده یه فکری به حال خودم بکنم.
از متخصصین روانشناسی که دارای صلاحیت و شماره نظام روانشناسی هستند کمک بگیرید تو هر شهری که هستید سرچ کنید و برای مشاوره برید و حتما ادامه بدین
والدین من هیچوقت به اشتباه خودشون پی نمیبرن، یبار روی یه لیوان بشقاب گذاشت و داد دست من، من بهشون گفتم که میوفته ولی گوش نکرد و وقتی لیوان رو به اشپزخونه میبردم افتاد و شکست، یهو بلند شد و چکم زد، داد زد که تو عرضه یه کارم نداری چرا اصلا بدنیا اومدی. معمولا گوشیمو یواشکی چک میکنن، هزاربار بهشون گفتم اگه میخواین چک کنین چک کنین چرا یواشکی اخه، حتی بعضی وقتام عکس یا پیام هایی که برام یادگاری خاصی هستن رو پاک میکنن. اصلا نمیذارن با دوستام خوش بگذرونم، هربار با یکی دوست میشم مثل جاسوس ها از طرف اطلاعات جمع میکنن و میان بهم میگن اره این خوب نیست باهاش دوست نباش، اصلا نمیتونم به انتخاب خودم کاری انجام بدم، اگه بخوام یه شلوار بگیرم اینقدر میگن زشت و بدردنخوره که پشیمون میشم از تمام تصمیمام. چندین بارم دچار تپش قلب شدید شدم تا جایی که هیچ جارو نمیدیدم، دستام میلرزید و بزور نفس میکشیدم ولی بهم گفتن این مسخره بازیو جمع کن ما با این کارت بهت توجه نمیکنیم. ولی باز هم با تمام اینها دلم نمیخواد با روانپزشکی صحبت کنم، همش حس میکنم میتونم بهشون باز فرصت بدم.
ما فرصت دادین چی عوض شد
خودمون به این رفتار ها عادت کردیم
فرصت؟
من تازه شده 13 سالم. ینی انقد پدر و مادرم من زهرمارن که دوست ندارم از مدرسه خونه بیام. انقد مادرو سمی هست که باعث شده من به یکی از معلمامون رو بیارم و بهش وابسته بشم طوریکه از خودش اونو بیشتر دوست داشته باشم. سر هر چیزی استرس میدن وقتی هم بهشون میگی چرا میگن میخایم بفهمیم ما چقد برات زحمت کشیدیم مخصوصا مادرم. همه نشونه هایی که گفتین رو دارن ای کاش یه ذره درک میکردن
من هم یه والدین سمی داشتم و از این انتقاد می کنم که چرا باید خلق و شخصیت من به گونه ای باشه که نتونم از حقم دفاع کنم و نیاز به حامی و پشتوانه ی خانواده ام دارم و استقلال مالی ندارم و نمیتونم در سن ۲۵ سالگی روی پای خودم بایستم و احساس وابستگی دارم که در سربازی که رفتم این احساسات خیلی متاسفانه شدیدتر شد.
من یک والد سمی هستم الان فهمیدم که در کودکی افسردگی و اضطراب داشتم، چون پدر و مادرم همیشه مرغ همسایه براشون غاز بوده و هست ،متاسفانه سمی بودن انتقال پیدا می کنه..کاش بشه درمانش کرد
متاسفانه خیلی وضعیت ناراحت کنندهایه. صد در صد راه درمان وجود داره، بهتره به یک مشاور حاذق مراجعه کنید.
اگه قبل 18 سالی سعی کن باهاشون سرو کار نداشته باشی و سربه سر اون ها نزاری و سعی کن که یه دانشگاه سراسری توی یه شهر دیگه قبول شی که هم راحت بتونی برا خودت پول در بیاری و دور از اون ها باشی و اونجاست که تو میتونی ایندتو بسازی. من خودم 17 سالمه و با این برنامه ای که نوشتم میخام برم جلو تا بتونم فقط از اون ها دور بشم و زندگیم رو بسازم. اگر کسی خاست که باهم حرف بزنیم و دردو دل کنیم به ایمیلم پیام بده.fthalh901@gmail.com
باید واقعاً همه از این ایده شما درس بگیرند
mehrasadi91@gmail.com
همونطوری که تو مقاله هم گفته شد با برنامهریزی برای آینده تون و مراقبت کردن از خودتون میتونید با این شرایط کنار بیاید.
هم خدا میداند و بندهاش که این چرندیات و مزخرفات گفته شده از فطرت پاک انسانی سرچمشه نمیگیرد.
کدام والدینی هست که بد فرزندان خود را بخواهد که فرزند نیکو افتخار والدین است.
کمتر والدینی است که بر اثر بیاحتیاطی خودشان، فرزندشان دچار بیماری مثلاً سرماخوردگی نشده باشد، و یا خدای ناکرده مثلاً ضرر مالی نکرده باشند که آن ضرر، گریبانگیر فرزند نشده باشد؛ آیا آن والدین واقعاً دلشان میخواسته بر سر فرزندشان چنین بیاید؟ اعصابخوردی هم به همین منوال. حالا والدین شدند سمی؟ این واژه زشت و پلید را چرا برای والدین آوردهاید؟
بله! در مکاتب غربی هست چنین بیحرمتیهایی و نه مکاتب شرقی.
خدا به ما دستور داده تمام قد، والدین را احترام کنیم و کوچکترین بیاحترامی (که کمترینش گفتن کلمه اُفّ هست) خودداری کنیم.
شما نوشتهاید حریم شخصی فرزند؛ اگر فرزند در فضای مجازی با الدنگی رفیق شود والدین چگونه و کِی بفهند؟
وقتی که غرق لنجزار شد؟
مگر فرزندان امانات خدا نیستند در نزد والدین؟ پس چگونه مراقب از این امانت کنند؟ کاملاً به حال خودشان باشند که هر اشتباهی بکنند و هر کس هر غلطی علیه فرزند بکند و والدین متوجه نشوند که حریم، خصوصی است؟
شما میدانید که درب اتاق بچه و نوجوان نباید بسته بماند؟ میدانید چرا؟ بگذار بگویم تا بدانید؛ بخوانید: امروزه ما مبتلاییم به تلفن همراه که طرف درون رختخوابش هم آن را میبرد. درب اتاق نوجوان بسته است و یکی از والدین، نیمه شب بیدار میشود مثلاَ برای دستشویی، میبیند در اتاق بچه فرزند بسته است؛ خیال میکند فرزند تنهاست! اما ممکن است حینی که والدین در خواب بودهاند یواشکی قرار و مدار بسته شده و کسی پیش فرزند است اما چون درب اتاق بسته است والدین متوجه نمیشوند و اصلاً به مُخشان هم خطور نمیکند این را؛ و یا فکر میکنند فرزند، در اتاقش است، اما فرزند اصلاً منزل نیست؛ اما باز هم چون درب اتاق بسته است والدین متوجه نمیشوند.
در اینجا اگر فرزند اصرار دارد که درب اتاقش موقع شبخوابی بسته باشد و حتی قشقرق راه بیاندازد احتمال زیاد، یکی از دو مورد بالاست: موقع خوابین والدین، یا کسی پیشش میآید یا از خانه زده بیرون.
خلاصه کلام اینکه بستن این عنوانین غربی قداست والدین را از بین نبرید.
بشین بابا حال نداری از طرز نگارشت مشخصه یه پیرمرد یا یه پیرزن درپیت هستی که از اصول روانشناسی سر در نمیاره مکاتب شرقی برو بابا مکاتب شرقیت همینجوری آشغاله که همه ی بدبختیای تو شرقه دیگه برو افکار پوسیده تو به بقیه هم انتقال نده
شما لطفآ خفه شو دوست عزیز…
تا کفش کسی رو نپوشیدی راه رفتنشون سیاه نکن.مادری که فقط برای بقای خودش بچه به دنیا میاره و یه عمری تحقیر و کتک و حسادت و توهین میکنه به دخترش بعدم که بزرگ شد و ازدواج کرد باز به خطر حسادتش بیفته وسط زندگی دخترش تا طلاق بگیره و بعد روزی ده بار بش بگه دختر مونده ی ترشیده پس باید *** تو این مادری کردن.
دلیل نمیشه هرکسی پدر و مادر شد تبدیل بشه به قدیمه که.اینجوری اگر بخایم حساب کنیم کل دنیا قدیس و بدون اشتباهن چون بالاخره هرکس ازدواج میکنه و بچه میاره.
تو هم زیاد به خودت فشار نیار.هرکس داره از زندگی خودش میگه.کسی به تو توهین نکرد که حالا شدی مدافع حقوق بشر
دوست عزیز پدرو مادر انسان هستن مقدس نیستند انسان هم پر از عیب و ایرادو خطا است دلیل نداره هردو نفری تنها به این دلیل که یه بچه بوجود اوردن و از اون به بعد اسم پدرو مادر پیدا کردند عاری از عیب و ایراد و رزائل اخلاقی شده باشند که اگر اینجوری باشه تو زندانها نباید یک زندانی پدر یا مادر باشه همه زندانیها که مرتکب جنایت شدن الزاما با توضیحات شما نباید پدر و مادر باشن مقدس سازی تنها و تنها مختص خداونده لطفا دست بردارید
سلام دوست عزیز. خوشا بحالت که والدین سمی نداری.
از من که هر دو تا شون زهر است. هر زمان خونه میرم،انگار تویی زندان میرم.
از هیچکدام شان خوشم نمیاد.نمیدانم چکار کنم.
همون غرب وجود نداشت این گوشی رو نزاشتی که این مزخرفات رو تحویل بدی
سلام
امیدوارم همیشه همینقدر غرق در خوشی و خوش خیالی و یکجانبه بی خیال باشید مادری که دراثر پرخاشگریهای مکرر بچه ها را از خانه فراری دهد و مجبور شوند تا آخر شب را بیرون از خانه با غریبه ها سرگرم باشند تا آسیب عصبی نبینند، قطعاً مادری که با مرد غریبه دوست شود و با گول زدن سر بچه هایش از خانه بیرون برود یا دخترش را اجباراً بیرون بفرستد تا تنها زندگی کند را ندیده اید پدری که دختر دو -سه ساله اش را مورد تعرض جنسی قرار دهد ندیده اید پس بهترست با احتیاط تر قضاوت کنید.
میم.الف
باسپاس
خودت جز آدم سمی هستی
بهتر طرز فکرت عوض کنی پدر و مادری بچه رو دچار بیماری قلبی می کنه آدم بدی چقدز خودشیفته ای
این نشان دهنده این است که خداراشکر آدم سمی در زندگی نداشته ای. و این لطف بزرگی هست که شامل شما شده است. نمی تونی درک کنی که وقتی عزیزترین کس زندگیت ناخواسته چه بلایی سر خودش و زندگی تو میاره ، چه درد بزرگی است با تمام وجود بهش عشق می ورزی ولی واقعا رفتارش خیلی اذیت کننده است میدونی از روی دشمنی نیست از روی زخم هایی هست که خودش هم در بچگی قربانی شده . هیچ کاری هم نمی تونی بکنی یک دفعه 40 سال را هم رد می کنی میبینی تمام عمر سر مسائل بی ارزش درگیر بودی چون یک والد سمی داشتی که همه این اضطراب هایی که تحمل کردی سر مسائل جز و بی ارزشی بوده که والد سمی در ناخودآگاه خود فکر میکنه بزرگترین لطف را به تو گرده است و به خودش افتخار می کنه که یک فرزند 40 ساله ای داره که هیچ دوست و رفیقی نداره و بایستی بله قربان گو باشد خودش باعث شده که روابط اجتماعی تو تحت تاثیر آن باشه و به تو القا کرده باشه که هر گونه ارتباط با هر فردی غیر خانواده ، بزرگترین گناهه و تو نباید از زندگی لذت ببری همیشه در اختیارش باشی و جالب اینه که به هیچ وجه قبول نمی کنه که خودش تو را محدود کرده و واقعا تو شخصی هستی که به هیچ وجه نمی تونی روابط عاطفی خوب و عادی داشته باشی و تازه بعد از 40 سالگی تو را هم سرزنش کنی که بی عرضه بوده و نتونستی …. قسمتت نبوده و……
واقعا سخته خیلی سخته خیلی سخته خیلی سخته
پدر من هم دقیقا در همین شراطیه ولی پدر بزرگ مادر بزرگم آدمای واقعا خوبی هستن ولی مادر بزرگم اضطراب اجتماعی داره
من خودم مادرم ولی چون بچه ای بدنیا آوردم دلیل نمیشه که روح و روان سالمی داشته. باشم اتفاقا بسیار واژه ی درستی بکار برده شده چون آسیبی که این والدین به فرزندانشان میزنند بزرگترین جنایت بشریته اتفاقا دلیل همین مواردی که فرمودین هم تماما از ناکارآمدی و رفتارهای اشتباه والدینی هست که باعث گمراهی فرزندشون میشن پس لطفاً شما کمی واقع بین تر شو و سعی کن بیخودی از جایگاه پدر مادرهای سمی دفاع نکنی کاملا از طرز بیانتون مشخصه بقول دوستان شما خودت نیاز به درمان داری آگاهی غرب و شرق نمیشناسه
شما اگر فردی اگاه بودید تا حد این تکانشی رفتار و صحبت نمیکردید شما خودتان هم بیمار هستید
انسان هایی بدبین هستند خود افراد متقلب هستند شما وقتی در مورد بسته بودن در اتاق بچت اینقدر فکر منفی داری یا خودت اینکار رو کردی یا بچت یا کلا بدبینی دلیل نمیشه همه مثل تو باشند
سلام. متن پیام و نوع نگرش شما کاملا نشون میده خودتون پدر یا مادری یا حداقل فردی سمی هستین که خیلی از خصوصیات بالا درموردتون صدق میکنه
فقط افرادی که چنین رفتاری دارند به دنبال کوچکترین تلنگر واکنش نشون میدن و به هیچوجه حاضر به پذیرش اشتباه نیستن
بعد از یه مدت پس از آسیب فراوانی که افراد سمی به دیگران وارد میکنند اتوماتیک از چرخه اجتماع حذف میشوند و خودشون هم نمیتونن خودشون رو تحمل کنند. پس گارد گرفتن راهکار مناسبی حتی واسه خودتون هم نیست
وگرنه اگر مقاله رو به دقت مطالعه کنید متوجه علمی بودن مطلب میشوید
سلام دوست محترم،لطفا یکبار دیگه این مقاله رو با دقت مطالعه کنین،
منظور این هست که استرس و اضطراب رو به بچه منتقل نکنیم !
شما میتونی بچه ات رو کنترل کنی ولی بهش حس ترس رو منتقل نکنی ،یا بچه احساس نکنه که بهش اطمینان ندارید
مسلما که بچه ها نیاز به کنترل و مراقبت دارن …
اصلا ربطی به غرب و شرق و دین و مذهب هم نداره
مگه غربی ها رو خدای دیگه ایی آفریده؟!
همه ما مخلوقات یک آفریدگاریم و ویژگی های انسانی مشترک هستن بین نوع بشر امروزی
غربیها را خدای دیگر نیافریده، اصلاً غیر از یک خدا خدای دیگری نداریم که نوشتهاید خدای دیگری! ما همه آفریده یک آفریدگاریم. منظور از فرهنگ غربی، فرهنگ بیفرهنگی افسارگسیخته غرب است. منظورم این است که همین آفریده خدا را شیاطین از راه به در میکنند. امروزه به قول خودشان روانشناسانی هستند که برای دختر و پسران ما نسخههایی را توصیه میکنند که صد در صد با دستورات خدا مخالف است. توصیههایی که آدم شرمش میآید بگوید.
عرض شده کلمه سمی برای والدین به کار نرود. توهین است. خدا فرموده حتی به والدین، کلمه “اُف” که کمترین نهیب و توهین است گفته نشود،؛ بعد شما میفرمایید سمی!
اتفاقا خدای ما و غربی ها متفاوت است ، چرا در احکام اسلامی و قانونی که در کشور ما هست ، خدا به پدر اجازه میده بچه اش رو بکشه و اگر بچه اش رو بکشه هیچ جرمی مرتکب نشده و آزاد میشه ولی در غرب همچین اجازه ای داده نشده؟
پدر خود من به من بارها این حرف رو زده که ” من هر موقع بخام میتونم تو رو بکشم و طبق قانون مجازات هم نمیشم ، خدا به من اجازه داده ” .
والد شما خودتون از اون دسته والدین سمی هستید که فرزندتان ازتون فراری حاضرمشرط ببندم که اصلا ارتباط خوبی باهاش ندارید
و خودشیفته اید و نمیخواید بپذیرید که اشتباه میکنید دقیقا همون چیزی که تو مقاله نوشته آرزو میکنم بچتون خودش و نجات بده
پدر و مادر و برادری که معتادند و هیچ پولی ندارن و بی خانمان هستن…اینو چطور میشه هضم کرد…هر روز و هر شب از غصه آب میشم …هرلحظه میگم اتفاقی براشون میوفته… الان غذا خوردن…الان پول دارن….سر شونه…گرمش نه…
بدترین درد دنیاست
متاسفم شرایط خیلی سختیه اما باید به فکر خودتون هم باشید.
۲۵تاش راجبش درست بود🙂:(
دلم می خواهد از دست پدر و مادرم فرار کنم چون توی خونمون صداشون بالا است
من والدین سمی نداشتم بلکه زهراگین بودن طوریکه الان تو سن 37 سالگی حاضر نیستم از اتاق خوابم بیرون بیام و پا تو جامعه بذارم
لعنت بر اکثر والدین دهه 30 و 40
و والدین دهه ی ۲۰
دقیقا باهات موافقم. مثل همیم
وقتی از اتاق بیرون نمیایید
غذا چه کار میکنید؟
چون والدین سمی حتی غذا را هم با منت درست میکنن
که از کفت و زهرمار بدترت
….دکتر مهدی پورنامداری فوق العاده س از گوگل شماره ش و پیدا کن
دقیقا بیشتر والدین دهه ی ۳۰ که توهم با سوادی داشتن نابودمون کردن
سلام بهتره هرچه زودتر از یه روانشناس خوب کمک بگیرید و به زندگی برگردید
یعنی شوهر یا والدین سمی نابود میکنه آدمو 😭😭دلت می خواد فرار کنی بابا هررفتاری درست نیست چرا اینجوری می کنید
کاملاً درکت میکنم
من پدر فوق العاده سمی هستم اما نه بخاطر خود خواهی بلکه بخاطر ترس از واقعیت که میتوانه مشکلات برای فرزندم بوجود بیاره
شما سمی نیستید
چون آذم سمی اصلا قبول نداره
به نظرش بهترین والد هست و از همه بیشتر برای بچه اش کار کرده
آدم سمی این قدر بی منطق هست
که حتی مریضی هاش را هم علتش را بچه هاش میدونه
این چه بلایی که خدا برای بچه های والدین سمی آورده
سلام، از این لحاظ بگیر که بچه شما بخواد یک حرف را بگه ، مثلا سیگار میکشه یا چیزی، دو دل میشه که شما تا او حرفی بزند او را کتک میزنید یا چیزی ، و او را دروغگو ، افسرده و درونگرا کند، سخت نگیرید🙂
اگر به فکر فرزندتون هستید، بهتره هرچه زودتر تغییر کنید. برای تغییر رویه مطالعه کتاب یا مراجعه به مشاور میتونه کمکتون کنه
شوهر سمی × خانواده سمی × همه آدمایی که میشناسم√
😂🤣🤣🤣🤣🤣🤣دقیقا ااااااااا باب
دلمی
پدر من ۲۰ و خورده ای سال تمام روح منو خورد همیشه حرفاش رو گوش میکردم چون میخواستم بچه خوبی باشم بنظرم خیلی طبیعی این هست اما به هیچ جا نرسیدم چون پدرم احمق بود و داشتم به حرف های یک آدم احمق عمل میکردم متاسفم برای خودم که پدرم این بود، نتها به هیچ جا نرسیدم بلکه خیلی چیز ها رو هم از دست دادم، اما خب دیگه من حتی یک روز هم کاری بهش ندارم و تمام سعی اینه یه طوری جدا شم، بسیار خسته هستم هر دقیقه ای که با یک پدر احمق سپری بشه جز ضرر و زیان هیچی نداره.